در سماع سوره هایت تا شدم
در قنوتم باده ای ده از شراب، غرقه شو در دیده ی دریا ز آب
ربناهای مرا بالا ببر، نا امیدم کرده این چشمان تر
ای رکوعت شاخه ی پر بار دل، ای تواضع از نگاه تو خجل
بر دو کتفم داغ قربانی بزن، یا به سر تاج سلیمانی بزن
من نه بی قدرم که عالم در سجود، از برای من به خاک افتاده بود
هان ببین افتاده ام از پا برت..
گو موذن برکشد فریاد را، تیشه ای ده تیشه ای فرهاد را
این دل قاسی چو کوهی سنگ شد، در فراغت در هزاران رنگ شد
این اذان است یا صدای پای یار، این نسیم است یا نوای جویبار
پر کنید از گوشه هایش گوشتان، تا کند با نغمه ای مدهوشتان
گر نوایش بر لب داوود بود، از سماعش عالمی نابود بود
ای موذن وعده ی دیدار کو، از جمال نازنین یار گو
گو چگونه او ز بهتر بهتر است، گو چگونه از همه بالاتر است
اصلاً حوصله نوشتن ندارم
امروز ۲۵ اسفند۸۷
حیفم اومد که از این مطلب بگذرم.اونایی که دوست دارن در مورد نوروز و نوروز در اسلام چیزایی بدونن به اینجا مراجعه کنن
جالبه
پ.ن:
۱)یه سال دیگه هم گذشت و ...
۲)خوش عطا بخس و خطا پوش خدایی داریم
۳)آيتالله سبحاني ريشه انديشههاي ضد ديني شبستري را افشا كرد
ساكنان دريا پس از مدتي صداي امواج را نميشنوند...
و چه تلخ است قصهي عادت....
شاید ادامه داشته باشد
كدام را سوار ميكنيد؟
يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند، يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم یا آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد. پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد!
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد:
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد، زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه تان را سوار كنيد، زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
شما کدام را سوار میکردید؟؟؟؟
البته فک میکنم اکثر دوستان جواب این سوال رو بدونن.چون خیلی قدیمیه
فعلاْ زنده ایم و نفس میکشیم
- آخرین دفاعیه تان را می شنویم.
- چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟ من ...بیدفاعم. من شریف تربیت شدم. من شریف بزرگ شدم. نه کسی من رو میشناخت نه کسی بنده رو میدید... نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگه. همهی سهم بنده از زندگی... کار کردن در زیرزمین ادارهی بایگانی بود، لای پروندهها. من ساده بودم من همه چیز رو باور میکردم. من با هیچ کس مخالفت نمیکردم. سرم به کار خودم بود و شریف بودم. من نمیخواستم به بانک برم من نمیتونستم طبابت کنم من نمیتونستم سرهنگ باشم من نمیخواستم شعر بگم. من مقاومت کردم تا حد توانم... اما من توانم کم بود. بنده ضعیف بودم ...و من به همه احترام میگذاشتم. من به همه احترام میگذاشتم. و من شروع کردم به بازی کردن... و من شروع کردم به سرگرم شدن... و بعضی وقتها یادم رفت کجام و همهی اینهایی که میگن، مال من نیست... حق من نیست و من اشتباهیام. من از اولش هم اشتباهی بودم ...بله من یادم رفت که اینها مال من نیست و من اشتباهیام. تقصیر من بود تقصیر دیگران هم بود.
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیز رو برای خودم بر نداشتم. من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم... خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم. خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم من فقط اشتباهی بودم. چه دفاعی از خودم بکنم؟... من بی دفاعم...
..................................................
ادامه مطلب...
حکما گویند:
دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن
خوش تر که پس از تو زندگانی کردن

علی ابن ابیطالب:در فتنه ها همچون بچه شتر باش که نه پشت دارد تا بر آن سوار شوند و نه پستانی که از آن شیر بدوشند .
سلام.
بیست و یک روز از ماه رمضان هم گذشت.کمتر ازده روز.یعنی شمارش معکوس شروع شده. یعنی دیگه باید جمع و جور کرد. دیگه دارن سفره رو یواش یواش جمع میکنن. دیگه کاری ندارن که چه قدر از این سفره استفاده کردی. دیگه موقع خدا حافظی با این ماهه.دو تا از شبای قدر هم تموم شد و من هنوز آدم نشدم.
...............
دیروز مونده بودم که برم یا نرم ..نمیدونم چی شد که پا شدم و رفتم تا بچه ها برم قم و جنکران. آخه شب قبلش با یکی از بچه ها که حرف میزدم اصرار داشت که برم.بالاخره رفتم و باز همون قصه تلخ وتکراری. موقع سوار شدن چا نبود و من نتونستم برم(البته جا یه جورایی بهونه بود. اونایی که من رو میشناسن میدونن چی میگم) سریع خداحافظی کردم و از اونجا فرار کردم. خیلی حالم گرفته شده بود. کوچه رودخونه رو رفتم بالا تا با یه میانبر زودتر برسم به پل صدر. اما دیدم نمیتونم راه برم. یه جوری شده بودم. روی یه صندلی یه ربع نشستم اما دیگه کاری نمیشد کرد. پا شدم که برم نونوایی و تو راه هم همش فکرای مزخرف و ااحمقانه به سراغم میومد. یه بار خواستم که ماشین خودمون رو بردارم و برم اما یادم اومد بنزین نداریم. دیگه ساعت نزدیکای پنج بود که رسیدم دم در خونه. یکی از همسایه هامون دم در بود و داشت یا سرعت میرفت جایی. سلام که کردم گفت باید بره سر شهرک . اونجا اتوبوس کاروان قم و جمکران داره راه میفتهخ. این هم شد یه ضد حال دیگه. وقتی رسوندمش بهش گفتم جا داره یا نه و اون گفت نمیدونه و قرار شد بهم زنگ بزنه.من هم نا امید بر گشتم دم در خونه.اما خدا بهم حال داد یه حال خفن. هیچ وقت بهم اینجوری حال نداده بود. موندم تو کارش.گوشیم زنگ خورد و گفت اگه تا 2 دقیقه دیگه فلان جا میرسی بیا و گرنه نه.
نمیدونم چه جوری خودم رو رسوندم پای اتوبوس. اما با خودم و خدا خیلی حال کردم.برا افطار هم چیزی با خودم نبرده بودم. فقط یه بسته خرمای زاهدی که از قبل همراه سایر وسایلم بود رو داشتم. بگذریم...
اما جمکران هیچ وقت این قدر شلوغ ندیده بودمش. خیلی شلوغ بود. رفتم و انتهای یکی ار حیاط هاش تنها نشستم . اطرافم یه عده اصفهانی بودن و یه چن تا بچه مدرسه ای.با اونها هم خیلی رفیق شدیم . چه کرکر خنده ای راه افتاده بود. این قدر تبلیغات سوء علیه این اصفهانیا زیاده کهآدم باورش نمیشد اینا اصفهانی باشن.آخرای جوشن کبیر بود که پا شدم برم وضو بگیرم که دیدم یه نفر صدام میکنه بر گشتم دیدم میثم و بقیه بچه ها هستن تا بعد از مراسم احیا باهاشون بودم . موقع سحری هم که شد نموندم پیششون.رفتم این ور و اونور تا سحریشون رو بخورن. راستش من سحری هم نخوردم. غذای بیرون رو میخورم اما محیط جمکران جوری که آدم نمیتونه اونجا غذا بخوره چون هم گداهاش زیادن و هم رستوران ها و ساندویچی هاش توی بازارن و غذای توی بازار شدیداً کراهت داره. در ضمن من از تک خوری بدم میاد.اتوبوسی هم که باهاش اومدم زود تر بر گشته بود و من حال نکردم با اون برگردم. نماز صبح رو هم قم خوندم و راه افتادم به طرف تهران.اما تو این اتوبوس ته نشسته بودم دو ردیف پشت سرم چن تا ازین بچه های شر و شور بودن.این قدر ما رو خندوندن که حد نداشت.آخرش از زور خنده خوابشون برد.
.............................
گذشته از این حرفا این رو میخواستم بگم که هیچ وقت این قدر خدا رو ندیده بودم. همیشه به دیگران میگفتیم که کار ها از جایی درست میشه که خودمون خبر نداریم اما هیچ وقت این حد باور قلبی نداشتم. هیچ وقت فکر نمیکردم کهخدا و حضرت معصومه این قدر بخوان به یکی خوبی کنن.....
امشب شب بیست و یکم ماه رمضانه
موندم که چی بنویسم . یه جورایی تو ی برزخ گیر کردم و دستم به نوشتن هم نمیره. نوشتن که نیست چرت و پرت.دوست داشتم یه چیز قشنگ در مورد امیر المومنین مینوشتم و باهاش حال میکردم اما موندم آخه چی در موردش بگم. از فضائلش بگم یا از مناقبش؟
از سختی هاش بگم یا از آرامشش.آرامش که نداشت. از همون دوران کودکی ونوجوونی خودش رو وقف اسلام کرده بود. نمیشه تو چن خط خلاصه کرد و گفت.
یکی از فضایل امیر ال مومنین رو مینویسم :
همانا خداوند متعال برای علی ابن ابی طالب فضایل بی شماری را قرار داده است. هرکس فضیلتی از فضایل او را یاد کند و بدان اقرار نماید خداوند گناهان گذشته و آینده اش را می آمرزد و هر ک آن را بنوید تا آن نوشته باقی ات فرشتگان برای نوینده اش طلب آمرزش میکنند و هر ک آن را بشنود خداوند گناهانی را که با شنیدن انجام داده میبخشد و هرک به فضایل نوشته شده آن حضرت نگاه کند خداوند آن گناهانی را که با چشم انجام داده میبخشد
فکر کنم همین برای نجات همه شیعه هاش بس باشه.
................................
امروز بچه ها میخوان برای احیا و شب قدر برن قم و جمکران. دوست دارم باهاشون برم اما هنوز هیچی معلون نیس.اگه راهمون بدن میریم و گرنه هیچی.امروز مثلاْ صبح میخواستم زود پاشم و برم بانک. اما ....
دیشب تا بعد نماز صبح بیدار بودم و نخوابیدم.اینا چیه که دارم مینویسم.بی خیال.
بسم رب
سلام
دیشب شب قدر بود.شب نوزدهم ماه رمضان. ما هم طبق عادت و رسم و برنامه همه ساله رفتیم دانشگاه امام صادق.جامون هم تقریباً مشخص و ثابته و اونجا یه جورایی سرقفلیمون شده. طبقه بالای مسجد یعنی رو بالکن های بالایی.دیشب سخنران مراسم آیت الله صمدی آملی بود. راستش یه جورایی خیلی به ایشون ارادت دارم.با خودم ام پی تری پلیر برده بودم که ضبط کنم و ضبط هم کردم. یه کم اون طرف تر از ما هم سه نفر با هم اومدن و شروع کردن به حرف زدن.من هم نامردی نکردم و کاغذ رو در آوردم شروع کردم به نوشتن و یه جوری هم نوشتم که اونها بخونن.نوشتم سلام .امشب شب قدره.اومدم دانشگاه.میخوام به سخنرانی گوش کنم اما چن نفر اینقدر بلندبلند حرف میزنن که هیچی نمیفهمم.نمیدونم اونا تونستن بخونن یا نه...
امروز صبح داشتم اون خنرانی مخصوصاً اولاش رو گوش میکردم که دیدم این جمله ها هیچ ربطی به سخنرانی نداره:آره بازی روز عید (بازی استقلال و پرسپولیس) هیچ ربطی به عملکرد دو تیم نداره...پرسپولیس هنوز بازی سختی نکرده.... پرسپولیس به ذوب آۀهن هف هشت تا میزنه. این یارو نوشته ما خیلی ضر میزنیم میخواد سخنرانی گوش کنه اما ما مزاحمیم. بی خیال ولش کن . بیاین بلند تر حرف بزنیم....
آره اونها تونسته بودن بخونن.اما دمشون گرم کم نیاوردن.
...............
امروز عصری هم رفتم نونوایی و سر تنور وایسادم و شروع کردم به نون دادن به مردم. راستش امروز خودم تونستم یه نون رو کامل بپزم. یعنی خودم چونه درست کردم خودم چونه رو باز کردم و یعدش بهش آبدوغ زدم و بعدش با انگشن نون رو راه راه کردم و بعد کنجد(خاشخاش-خشخاش) زدم و فرستادم توی تنور و بعد هم درش آوردم.خسته شدم.
یه خانومی هم اومد مثل همیشه تو صف یه دونه ای وایستاد و همین که نوبتش شد گفت دو تا . من هم مثل دفعه قبل نامردی نکردم و بهش گفتم صف یه دونه ای ایستادی دوتا نمیدم.( یادمه دفعه قبل که بهش این رو گفتم بهم گفت چرا دیروز دادی و من جوابی نداشتم بهش بدم.آخه روز قبلش نمیدونستم که این کار همیشگیش و دلم سوخت و گفتم حتماً نمیتونه وایسته...) همین که خواست قرقر کنه گفتم من باید همیشه با تو مشکل داشته باشم؟ دیدم رفت یه نفر عقب تر ایستاد و میبخشید گور بابای بقیه دو باره اومد یکی دیگه گرفت و همه داشتن نگاش میکردن.تازه فهمیدم من اولین نفری هستم که تونستم جلوش وایستم و جوابش رو بدم.
شب هم بعد افطار رفتم طرفای خیابون ایران.مجلس آقا مجتبی تهرانی خیلی حال داد. عجب چیزایی میگفت. فکر کنم نزدیک دو سال میشد که کلاسشون نرفته بودم.خلاصه اینکه امشب به دلیل نداشتن بنزین دیگه هیئت و مسجد ارک و شب گردی تعطیل. به چن لیتر بنزین نیازمندیم.دم دولت گرم که سهمیه بندی کرد اما خداییش ای کاش یه اتوبوسی مترویی تاکسیی چیزی شبا میذاشتن تا مردم (آخی خودم رو میگم) میخوان برن هیئت (تف به ریا) اون هم کجا هیئت حاج منصور ارضی از حامیای سر سخت احمدی نژاد این جوری لنگ نمونن و از شدت بیکاری بشینن این قدر دری وری تایپ کنن.







