خدايا ميداني چه ميكشم، پنداري چون شمع ذوب ميشوم. ما از مردن نميهراسيم، اما ميترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم، روشنايي ميرود و جاي خود را دوباره به شب ميسپارد. پس چه بايد كرد؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند. هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم.
عجب دردي! چه ميشد امروز شهيد ميشديم و فردا زنده ميشديم
تا دوباره شهيد شويم؟!
شهيد كاظم لطيفيزاده
-
حرفی نمیزنی چرا «بابای جعبه ای»؟
-
خسته شدم بیرون بیا «بابای جعبه ای»
-
لطفا بلندتر کمی فریاد هم بزن
-
این جا نمی رسد صدا «بابای جعبه ای»
-
با ان قَدَت تو جا شدی آنجا ببین مرا
-
جا میشوم ببر مرا «بابای جعبه ای»
-
قد عروسکم شده ای باور کن ای عزیز
-
من مادرت قبول؟ ها؟ «بابای جعبه ای»
-
بابا عروسکی چرا لالا نمی کنی؟
-
شب شد لالا لالا «بابای جعبه ای»
خانم زهرا توقع
افلاکیان پر گشودند ما کنج زندان چه کردیم؟
دنیا پرستان غافل در نقش انسان چه کردبم؟
یکبار حتی نگفتیم ای کیسه شن های سنگر
طوفان فروخفته اما ما کنج زندان چه کردیم
آن روز وقتی که رفتند،رفتند یاران دیرین
آه ای رفیقان بگویید، ما نا رفیقان چه کردیم؟
با آنکه میدانی اما بادت بیاید برادر
ما با شهیدان چه بودیم.ما بعد آنها چه کردیم؟؟؟
«پدرم گر تو بيايي به خدا من ز تو هيچ تقاضا نكنم؛ لحظهاي از پيشت جاي ديگر نروم، هر چه دستور دهي من بلافاصله انجام دهم، همه دم بر رخ ماهت، بوسه زنم؛ جان زهرا برگرد، جان زهرا برگرد.»
نامه دختر شهيد محمد ناصري به پدر شهيدش تنها يك نامه نيست، بلكه درد دل دختري است كه دوري از پدر و شرايط جامعه باعث شده است اين گونه دردناك با پدر خود سخن بگويد.
متن نامه زهرا ناصري به پدرش:
«بابا جان باز سلام؛ اي پدر جان منم زهرايت؛ دختر كوچك تو ؛ اي اميد من و اي شادي تنهاي من ؛ به خدا اين صدمين نامه بود؛ از چه رويي تو جوابم ندهي.
ياد داري كه دم رفتن تو، دامنت بگرفتم ؛ من تو را ميگفتم پدر اين بار نرو ؛ من همان روز، بله فهميدم سفرت طولانيست ؛ از چه رو، اي پدرم تو به اين چشم ترم هيچ توجه نكني ؛ به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم.
به خدا قلب من آزرده شده ؛ چند ساليست كه من منتظرم ؛ هر صدايي كه ز در ميآيد ؛ همچو مرغي مجروح؛ پا برهنه سوي در تاختهام؛ بس كه عكست به بغل بگرفتم ؛ رنگ از روي من و عكس تو رفته پدر؛ من و داداش رضا بر سر عكس تو دعوا داريم؛ او فقط عكس تو را ديده پدر ؛ با جمال تو سخن ميگويد
مادرم از تو برايش گفته؛ او فقط بوي تو را، ز لباست دارد ؛ بس كه پيراهنت بوييده ؛ بس كه در حال دعا روي سجاده تو اشك فشان ناليده ؛ طاقتش رفته دگر، پاي او سست شده، دل او بشكسته.
به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم؛ پدرم گر تو بيايي به خدا من ز تو هيچ تقاضا نكنم
لحظهاي از پيشت جاي ديگر نروم ؛ هر چه دستور دهي من بلافاصله انجام دهم؛ همه دم بر رخ ماهت، بوسه زنم ؛ جان زهرا برگرد، جان زهرا برگرد.
دائما مي گوييم مادرم هر كه رفته سفر برگشته؛ پدر دوست من، پدر همسايه، پدران ديگر ؛ پس چرا او سفرش طولانيست ؛ او كجا رفته مگر ؛ او كه هرگز دل بي مهر نداشت ؛ او كه هر روز مرا ميبوسيد؛ او كه مي گفت «برايش به خدا دوري از ما سخت است»؛ پس چرا دير نمود.
آري من ميدانم كه چرا غمگين است؛ علت تأخيرش من فقط ميدانم؛ آخر آن موقعها، حرف قرآن و خدا و دين بود؛ كربلا بود و هزاران عاشق؛ همه مسئولين چون رجايي و بهشتي بودند؛ حرف يك رنگي بود؛
ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت؛ همه خواهرها زير چادر بودند؛ صحبت از تقوا بود؛ همه جا زيبا بود؛
جاي رقص و آواز ، همه جا صوت قرآن ميآمد؛ همه خط ها روشن، خوب و خوانا بودند؛ حرف از ايمان بود؛
حرف از تقوا بود.
اما امروز پدر، درد و دل بسيار است؛ همه آنچه به من ميگفتي، رنگ ديگر دارد يا بسي كم رنگ است؛
خط كج گشته هنر؛ بيهنران همگي خوب و هنرمند شدند؛ كج روي محبوب است.
در مجالس و سخنرانيها جاي زيباي شهيدان خاليست؛ يا اگر هست از آن بوي ريا ميآيد.
حرف از آزادي است، حرف از رابطه با امريكاست؛ آري من ميدانم، علت اندوه تو اينست بابا؛ پدرم من اين بار مينويسم كه اگر برگشتن ز برايت سخت است ما بياييم برت؛ تو فقط آدرست را بنويس؛ در كجا منزل توست؛ مادرم ميداند؛ او به من ميگويد پدرت پيش خداست؛ در بهشتي زيبا، با همه همسفرانش آنجاست؛ خانهاش هم زيباست.
حضرت خامنهاي هم ميگفت «دخترم غصه نخور پدرت خندان است؛ دوستت ميدارد؛ تو اگر گريه كني پدرت هم به خدا ميگريد؛ همه شب لحظه خواب پدرت ميآيد؛ صورتت ميبوسد؛ دست بر روي سرت ميكشد».
من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم؛ از خدا ميخواهم؛ تا كه جان در تنم است؛ تا حياتي باقيست
رهبرم چون پدري بر سر من زنده بود؛ چهره زيبايش، چون جمال تو، شاد و پرخنده بود؛ من به تو قول دهم
كه دگر از اين پس؛ اين همه اشك و غم از ديده نريزم بابا؛ همچون مادر، ديگر از فراق غم تو؛ نيمه شب نوحه و زاري نكنم؛ تو فقط اي پدرم؛ از خدايت بطلب كه من و مادر و اين امت اسلامي؛ همگي چون تو پدر، راهمان راه شهيدان باشد؛ دائما بر سر ما سايه رهبر و قرآن باشد؛ پدرم خندان باش پدرم خندان باش.»
دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا
همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا
همین که زل زده بر چشم های غمگینم
نشسته در دل سنگر کنار آن آقا
همین که نیست که همبازی ام شود گاهی
اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما
همین که نیست کشتی بگیرد او با من
و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ...
همین که نیست که با هم به مدرسه برویم
و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هرجا
همین که نیست که ما را مسافرت ببرد
شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا
همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !
همین که نیست کند کارنامه ای امضا
***
چرا زقاب تکانی نمی خوری ای مرد
چرا سراغ نمی گیری از من تنها
نگاه کن همه نمره های من عالی
نگاه کن تو به این برگه حضرت والا !
***

به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد
و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا
نشسته بود پدر در کنار او با شوق
و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا !
ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب
آهای مرد حسابی بگیر دستم را
***
کشید چفیه به چشمان ابری و باران ...
گرفت خودکار از دست کوچکش بابا !
پروانه نجاتی
| ? رها کنید قطعهی شهدا را... |
قسمتی از کتاب «بیوتن» رضا امیرخانی شلاق برمیدارد و به تن مخاطب مینوازد، آنجا که دختر مهندسی از ینگهی دنیا با طرحی کامل از یک موسسه مطالعات دینی میآید و طرح یکسان سازی قبور شهدا را در قطعه 48 بهشتزهرا به اجرا درمیآورد. همانند همان چیزی که در آمریکا برای کهنه سربازان تلف شده در جنگهای تجاوزکارانهشان ساختهاند. و در میانهی میدان نشانی و تمثیلی بزرگ،مثل اسبهایی که با سوارشان روی دوپا ایستادهاند، نصب کنند. این قسمت از کتاب آزارم داد. بماند که هفتهی بعدش تمام قطعهی 48 بهشت زهرا را قبر به قبر گشتیم تا نشانی از سهراب تهرانچی قهرمان نامرئی داستان پیدا کنیم. هرچند به آن شماره و ردیف اصلا قبری نبود....
سال 1383 -که همه مشکلات حل شده بود- طرحی در شهرداری و شورای شهر مطرح شد که قبور شهدای بهشتزهرا را مانند آنچه که در مشهد و بقیهی جاها انجام دادهاند، یکسان سازی کنند. یعنی همهی سنگها و تابلوها را جمع کنند و همهشان یک شکل و یک قیافه کنند.
اصلا مگر مشکل دیگری باقیمانده است که باید حل شود. الحمدالله که هیچ معضلی و مشکلی باقی نمانده و تنها مانده است اجرای طرح یکسان سازی قبور شهدا که هم خوشگل شود و هم قشنگ تا وقتی مهمان خارجی میآید، آبروریزی نشود....
منبع:http://cheshmash.persianblog.ir/post/134/ راستی به قول یکی از وبلاگ نویسان :بروید سر منو ریل دعوا کنید.این جا را بی خیال شوید
|
ببخشید که دارم این جوری مینویسم.راستش دیروز وقتی که آقای جوشقانی کلیپ ها رو پخش میکرد کنار آقا شوریده نشسته بودم و از طرفی هم آقای درخشنده رو میدیدم که اشک چه جوری تو چشماشون حلقه زده بود.یه دفعه یاد بچه های بیمارستان امام حسن افتادم که به یاد همین شهدا رفته بودند تو مناطق جنگی و خادم شهدا شده بودند. دلم براشون تنگ شده.خیلی زیاد. هرچند اون بچه ها با بچه های جنگ قابل مقایسه نیستن و لی گاهی اوقات از بعضیاشون چیزایی میدیدی که باورت نمیشد اینا تو این دنیا زندگی میکردن.فک میکنی از جای دیگه اومدن و زمینی شدن.
یاد سید علی دانش افتادم که تو مسیر چزابه کنار خودم حالش بد شد و بیهوش شد و چند وقت بعد گفت: استرس داشتم که نکنه من رو برای مرحله دوم نگه ندارن.
یاد حامد افتادم با تمام شوخی هاش و خنده هاش. یاد ...
بسم الله الرحمن الرحیم
بنویسید به روی قبر و به روی کفنم...
چه قدر دلم تنگ شده برای اونجا. چه زود تموم شد. مثل برق و باد گذشت. اصلاً نفهمیدم چپی شد که رفتم. چی شد که خواستن که برم.به این چمله شدیداً عقیده دارم.یه دفعه بلند شدم و رفتم. رفتم به یه دنیا پر از خوبی و بی آلایشی. پیش یه عده از فرشته های زمینی که خودشون و تمام وجودشون رو وقف خدمت کردن. اما نه هر مردمی. مردمی که آسمانیها براشون دعوت نامه میفرستن.
...........
تهران-اهواز- سوسنگرد- نرسیده به بستان- بیمارستان صحرایی امام حسن مجتبی علی السلام. یا به قولی مقر امام حسن مجتبی.

از دور پرچمهایش را که به اهتزاز در آمده میدیدم. یعنی امسال هم کریم اهل بیت مرا به خانه اش دعوت نموده؟یادم هست که سال گذشته نیز در همین ایام بود که به جنوب آمده بودم.همین ایام شهادت بود که زائر مردان آسمانی بودم. و این بار در ایام شهادت امام حسن مجتبی بر سر سفره رحمت و کرمش نشسته ام.

....................................
چه لحظات شیرینی. زندگی به دور از هر گونه دغدغه و ناراحتیی. زندگی بدون تکلف و در کمال سادگی.اینجا همه با هم برادرند. این جا همه برای هم از جان مایه میگذارند. این جا آدم ها به زندگی امیدوار میشوند و اینجا انسانها خودشان را وقف خدمت به دیگران میکنند. اینجا دیگر خواب و تنبلی و سستی و کاهلی معنایی ندارد. این جا که می آیی همه چیزت تغییر میکند. حتی صبر و سکوتت. اینجا برایت میمیرند و تو برایشان جان میدهی. این جا ندیده های زندگیت را میبینی و این جا تا دلت بخواهد معجزه رخ میدهد.این جا آخر دنیاست و تو در آخر دنیا آزاد آزادی
بنویسید به روی قبر و به روی کفنم
من حسینی شده دست امام حسنم

........................
بسم رب شهدا
مراسم تشییع شهدای اربعین در دانشگاه علم و صنعت
باز هم غربت شهدا





نمیدونم گفتن این حرف درسته یا نه. نمیخوام بنویسم بعد از شهدا ما چه کردیم یا چه نکردیم. دوست ندارم به کسی گیر بدم یا باز هم مثل دفعات قبل ابراز شرمندگی کنم. اما یه سوال برام پیش اومده.
چرا صدا و سیما این اواخر در ارتباط با شهدا کم کاری میکنه. خدا کنه که من اشتباه کرده باشم اما هیچ تبلیغی یا برنامه ای در خصوص دفن شهدا ندیدم. حتی دفعه قبل اگه اشتباه نکنم فاطمیه بود که قرار بود چن تا شهید رو دفن کنن.اون بار رو مطمئنم که اصلاً هیچ اطلاع رسانیی نشد.
اما بخه جاش یه بنده خدایی رو تا تونستن بزرگ کردن. اسم نمیبرم. اما این قدر تبلیغش رو کردن که حتی ننه بزرگ من (خدا حفظش کنه) که سواد نداره مشخصات کامل اون بنده خدا رو و ساعت پخش برنامه هاش رو میدونست.
بی خیال.
التماس دعا
سلام
راستش میخواستم چن تا پست رو یه دفعه بفرستم اما نشد
این رو تو یه وبلاگ خوندم گفتم بد نیست شما هم بخونید
شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسليم مي شدند.من و دوستم علي ناهيدي از يک هفته قبل از عمليات باهم حرف نمي زديم. شايد علتش خيلي عجيب و غريب باشد. ما، سر تيم هاي فوتبال استقلال و پرسپوليس دعوايمان شده بود. من استقلالي بودم و علي پرسپوليسي. يک هفته قبل از عمليات در سنگر طبق معمول داشتيم با هم کرکري مي خوانديم و از تيم هاي مورد علاقه مان حمايت مي کرديم که بحثمان جدي شد. علي زد به پروين و يک نفس گفت:
شيش، شيش، شيش تايي هاش.
منظور او از حرف، يادآوري بازي اي بود که پرسپوليس شش تا گل به استقلال زده بود. من هم کم آوردم و به مربيان پرسپوليس بد و بيراه گفتم. بعد هم قهر کرديم و سر سنگين شديم .
حالا دلم پيش علي مانده بود. از شب قبل و پس از شروع عمليات ديگر علي را نديده بودم دلم هزار راه رفته بود. هي فکر مي کردم نکند علي شهيد يا اسير شده باشد و نکند بد جوري مجروح شده باشد. اي خدا اگر چيزيش شده باشد من جواب ننه، باباش را چي بدهم. ديگر داشتم رسماً گريه مي کردم که يک دفعه ديدم بچه ها مي خندند و هياهو مي کنند از سنگر آمدم بيرون و اشک هايم را پاک کردم. يک هو شنيدم عده اي با لهجه فارسي شعار مي دهند که:
پرسپوليس هورا، استقلال سوراخ!
سرم را چرخاندم به طرف صدا. باورم نمي شد. ده ها اسير عراقي، پابرهنه و شعار گويان به طرفمان مي آمدند. پيشاپيش آنان، علي سوار شانه هاي يک درجه دار سبيل کلفت عراقي بود و يک پرچم سرخ را تکان مي داد و عراقي ها هم با دستور او شعار مي دادند:
پرسپوليس هورا، استقلال سوراخ!
باور کنيد بار اول و آخر در عمرم بود که به اين شعار، حسابي از ته دل خنديدم و شاد شدم. دويدم به استقبال. علي با ديدن من، از قلمدوش درجه دار عراقي پريد پايين و بغلم کرد. تند تند صورتش را بوسيدم؛ علي هم صورتم را بوسيد و خنده کنان گفت: مي بيبني اکبر، حتي عراقي ها هم طرفدار پرسپوليس هستند. هر دو غش غش خنديديم. عراقي که نمي دانستند دارند چه شعاري مي دهند با ترس و لرز همچنان فرياد مي زدند:
پرسپوليس هورا، استقلال سوراخ!
این عکس ها رو هم هویجوری ببینید
بسم رب
باز بیست و هشتمین روز ماه رجب فرارسید و محرمی دیگر آغاز شد. کاروان حرکت کرد و دلهای عاشقان را به لرزه در آورد. چه زیباست این قافله و چه نکوست قافله سالار آن.
حسین به راه افتاد و مدینه را برای همیشه ترک نمود.رسم عجیبی است وداع با مدینه در این خاندان. روحشان مدینه را ترک نمود و در حالی که جسمشان درون خاک مدینه ماند و یا هم جسم و روحشان مدینه را ترک نمودند. اما این وداع فرق میکند. این بار حسین است که برای وداع بر سر قبر جدش رسول الله رفته و میگرید .سر بر روی قبر مینهد و میگرید و در همین حین خوابش میبرد. خواب رسول الله را میبیند ه میفرماید: میبینم که به زودی آغشته به خون ، تشنه لب در کربلا شهید خواهی شد . پدر و مادرت و برادرت این جا مشتاق تو هستند
اما چنین خوابی را صبح عاشورا دید که رسول اکرم فرمودند:
یا حسین ، اُخرُج.فانّ الله تعالی شاءَ اَن یراکَ قتیلاً
........................................................................................................................











