تبليغاتX
اشکستان

بسم رب

بالخره ساعت چهلم هم فرا رسید

خورشیدی در آسمان و خورشیدی هم بر روی نی.تو قضاوت کن کدامیک نورانی تر است.

خورشید من یا خورشید آسمان؟

خورشید من خورشید زینب است و ماه من قمر بنی هاشم و ماه آسمان...؟

هرچه گفتیم نشد و خورشید طلوع کرد.چه قدر گفتیم مکن ای صبح طلوع...

انگار برای واقعه ای بزرگ باید می آمد و آن را میدید.

نمیدانم چه میگویم.


............................

هر روز پای هر محنت گریه می کنم
بر هر هزار زخم تنت گریه می کنم
با نوحه های هر شب تو گریه می کنم
با روضه های دل شکنت گریه می کنم
یعقوب های چشم من از دست رفته اند
از بس برای پیرهنت گریه می کنم
در بین قبرهم کفن کربلا به تن
از داغ جسم بی کفنت گریه می کنم
گاهی شبیه روز دهم سرخ می شوم
بر لحظه به نی شدنت گریه می کنم
ای سوخته ترین بدن زیر آفتاب
بر زخم تاول بدنت گریه می کنم

 


ومُقدَّرات الهى مراازيارىِ تو بازداشت، ونبودم تا با آنانكه باتو جنگيدند بجنگم، وباكسانيكه با تواظهار
دشمنى كردند خصومت نمايم،(درعوض) صبح وشام بر تو مويِه ميكنم، وبه جاى اشك براى توخون گريه ميكنم، ازروى حسرت وتأسّف وافسوس برمصيبت هائى كه برتو وارد شد، تاجائى كه ازفرط اندوهِ مصيبت، وغم وغصّه شدّتِ حزن جان سپارم ، گواهى ميدهم كه تو نماز رابپاداشتى، وزكات دادى، وامربه معروف كردى، واز منكر وعداوت نَهى نمودى، واطاعتِ خداكردى ونافرمانى وى ننمودى ، وبه خدا و ريسمان اوچنگ زدى تا وى  را راضى  نمودى، و از وى درخوف و خشيَت بوده نظاره گر ِاو بودى ،  و او را اجابت نمودى، وسنّتهاى نيكو بوجود آوردى ، وآتشهاى فتنه را خاموش نمودى، ودعوت به هدايت و استقامت كردى، و راههاى صواب و حقّ را روشن وواضح گرداندى، ودرراه خدا بحقّ جهاد نمودى، وفرمانبردارِخداوند، و پيرو جدّت محمّدبن عبدالله بودى، و شنواى كلام پدرت على بودى، و پيشى گيرنده به(انجامِ) سفارش برادرت امام حسن بودى، ورفعت دهنده پايه شرافتِ دين، و خوار وسركوب كننده طغيان، وكوبنده سركشان، وخيرخواه و نصيحت گرِ اُمّت بودى، درهنگامى كه در شدائدِ مرگ دست وپا ميزدى ، و مبارزه كننده با فاسقان بودى، وقيام كننده باحُجَج وبراهين الهى ، وترحُّم كننده بر اسلام ومسلمين بود


همه بغض های کال و اشک های نابالغ ام قد می کشند و بارور می شوند.
نفس طاغی را نهیب می زنم:
تو را به جان حسین، بیا از راهی که آمده ایم برگردیم.
مگر حُر را ندیدی که برگشت ؟!
بیا تا ظهر عاشورا نشده برگردیم...
فرصتی نیست!
تا به کی پای علف های هرز دنیا، جوی عُمر و ماندن بستن ؟
تا به کی طواف کعبه ای که می دانیم در خطر ابرهه است ؟
تا به کی این خانه سست را با تپش های نیاز در زدن ؟
تا به کی خلخال حبّ سکه های یزیدی اش را به پا آویختن ؟
تا به کی اینهمه تاکی تاکی ؟
بیا برگردیم...
حسین منتظر است.
امروز حسین آنقدر سیراب اقیانوس خدا هست که داغ بسته شدن شریعه را فراموش کرده باشد و اشکهای ما به کارش نیاید.
حسین دیگر پریشان لبهای خشکیده علی اصغرش نیست،
قلب او دیگر بی تاب اضطرار زینب نیست.
حالا حسین برای همیشه پیش رقیه است.
حتی عبّاس هم از شرمندگی چشمان پسر زهرا در آمده و پیوند بال های آسمانی جای خالی دستانش را پُر کرده.
امروز چشمان حسین، دل زینب، دستان عبّاس، خون علی اصغر و غم های سه سالگی رقیه چشم براه رجعت ماست...
که شاید دست بیعت با اهریمن کوتاه کنیم و آزاده شویم!
تا مادرانمان شمشیر جنگیدن با هوای نفسمان را در رکاب مهدی دستمان دهند و با یک دنیا نذر و دعا روانه ی نینوای غیبتمان کنند تا حُر شویم.
امروز هر هفتاد و دو ستاره ی آسمان حسین تشنه عهد وفادار ما با مهدی فاطمه اند تا آب اقیانوس ظهور بر صحرای انتظار باز شود
و ابراهیمی، آتش دلهای سوخته آنها را گلستان کند که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
نگران شانه های مهدی زهرا یند که از گریه می لرزد.
نگران غریبی چشمان او در میان امّتی که پی در پی نامه های اشک و انتظار برایش پست می کنند، اما پشتِ کرده هایشان، دیوار حاشا بلند می شود !
سابقه این نگرانی به هفتاد و دو ستاره ختم نمی شود و به دورتر ها بر میگردد،
شاید آنقدر برود تا برسد به ستاره های دنباله دار آدم و حوّا در کهکشان وجود
که جبران کنیم آنچه آنها کردند،
همه می ترسند که به گوش کمک خواهی ِ مهدی صدای لبیکی نرسد !
بیا برگردیم...
برای خدا کاری ندارد که ما هم حُرّ بودن را تجربه کنیم.
تا عاشورا فرصت داریم که از او بخواهیم و باور کنیم که
حسین را از ته دیگ شدن غذای ظهر عاشورا غمی نیست.
حسین را با طولانی شدن صف های زنجیرزن کاری نیست.
حسین هیچ شباهتی به تراکت های نقش بسته کوچه و خیابان ندارد.
که اینها فقط عشق زبانی من و توست به او.
امروز حسین فقط نگران یادگار مادرش زهرا ست.
بیا برگردیم
...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 0:40  توسط ارمیا  | 



بسم رب

حتماً ادامه مطلب رو ببینید. چن تا عکس فوق العاده از...


ای قطعه قطعه توفدک مادر منی
اینها تو را به دیده تفکیک دیده اند
کوبیده اند با سم مرکب تن تورا
گویا تو را چو ملک خصوص خریده اند
با افتادن تو شد تنگ تر النگوی اطفال خود به خود
این حلقه ها چو جان بر دهانت رسیده اند
من بوسه را به دست تو با گریه کاشتم
یعنی که میوه های مرا زود چیده اند

در مشک تشنه جرعه آبی هنوز هست اما به خیمه ها برسد با کدام دست

برخاست با تلاوت خون بانگ یا اخا وقتی کنار درک تو کوه از کمر شکست

تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت سنگی زدند و کوزه لب تشنگان شکست

شد شعله های العطش تشنگان بلند باران تیر آمد و بر چشم ها نشست

 

سلام بر تو ای عباس. ای زاده پاک علی (ع). ای مرهم جراحت های دل حسین. امشب به زیارت تو آمده ام. با قلبی شکسته و چشمی گریان.

آورده اند که آن روز در گیر و دار حادثه ای مغموم ٬ گریان و مشتاق به دیدار پرودگارت به سوی برادر شتافتی. "یا اخی هل الرخصه؟" . گریاندی حسین را چونان گریه ای که از اشک دیدگان محاسن تر شد. برادر تو نشانه لشکر منی. تو امید کودکان خیمه های منی. و تو فرمودی یا مولای من سینه ام تنگ تر از آن است که تاب این زندگی دنیا را داشته باشد. و آن هنگام که حسین بی تابی ات را برای لقا پرودگارت یافت تو را فرمود به طلب آبی برای دل سوختگان خیام.

و تو بودی که مشک عاشقی را بر دوش ات انداختی و حال آنکه می شنیدی صدای اطفال ینادون العطش العطش... گویند هشتاد نفر از اشقیا را به خاک انداختی تا راه بر فرات گشودی. و آن دم که کفی از آب را بالا آوردی تو را ذکری رفت بر لب تشنگی حسین و یارانش و با خود فرمودی دور از ادب است که عزیز فاطمه تشنه باشد و تو آب بنوشی. و تو بودی که یک فرات را برای همیشه تاریخ تشنه لب های سوخته و تاب دیده ات کردی. مشک را بر دوش راست انداختی . از هر سو احاطه شدی. خدا لعنت کناد نوفل را که ضربتی بر دست راستت فرود آورد و بوسه زد بر خاک دست مبارکت. ندا بر آوردی و الله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی و عن امام صادق یقینی نجل النبی الطاهر الامینی. به خدا سوگند که اگر دست راستم را بریدند تا ابد از دین خود و از پیشوای راستگوی خود حمایت می کنم. از آن امام پاک که زاده پیامبر است. مشک آب را بر کتف چپ انداختی. ضربه ای دیگر بر دست چپ فرود آمد . " یا نفس لا تخشی عن الاعدائی و ابشری بالرحمه الجباری" و آن دست مبارک هم خاک را گلگون ساخت. مشک را به دندان گرفتی آن دم که تو دست نداشتی اما آب داشتی. و لحظه ای بعد که باران تیرها به رویت گشوده شد و تیری بر آن مشک اصابت نمود آب تا ابد شرمسار دستان بریده تو گشت.

صدا زدی ... یا اخی ادرکنی... سید الشهدا به سرعت آمد در حالی که اشک پهنه صورت آن حضرت را پوشانده بود فریاد بر می آورد وا اخا... وا عباسا... وا محتج قلبا... بعد از تو یاوری ندارم برادر. به خدا کمرم شکست. امید خیمه هایم بی امید شد. خداوند تو را جزای خیر دهد که حق برادری را عطا کردی و نیکو جهاد کردی. اخی یا نور عینی یا شقیقی ای پاره تن من تو برای من رکنی محکم و قابل اعتماد بودی. و آن گاه که ابی عبدالله قصد کرد تا تو را به سوی خیمه برد چشم گشودی که ای برادر مرا به کدامین سو می بری تو را به جدت قسم می دهم که مرا به حال خود رها کنی که مرا تاب دیدن روی سکینه نیست. من از رویش شرمنده ام که به او وعده آب دادم و برایش آب نیاوردم...

ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد

پیمانه پر کنید هلا عاشقان مست

باران می ٬ گرفت و سبوها که پر شدند

در موج تشنگی چه صدف ها که در شدند


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 0:39  توسط ارمیا  | 



 

 وَ لدی علی

 و جعل خدٌه علی خدٌه


از روزی که به دنیا آمد، نامش را علی (ع) گذاشتند، که بعدش به علی‌اکبر (ع) معروف شد.
جمالش مثل جمال پیغمبر (ص) بود.
از همین رو هر موقعی که (در مدینه) بنی‌هاشم و اهل بیت (ع) دلشان برای پیغمبر (ص) تنگ می‌شد به قامت علی‌اکبر (ع) نگاه می‌کردند. (و می‌گفتند علی جان! جلوی ما راه برو) از همه بیش‌تر، زینب (س) به او علاقه داشت؛ چرا که پریشان برادرزاده‌اش بود و ... .

(ایام کودکیش بود که) وارد حرم پیغمبر (ص) شد. دید بابایش کنار ستون حرم و قبر مطهر نشسته است. سلام کرد. در آغوش پدر قرار گرفت.
بابا جان!
من دلم انگور می‌خواهد.
(حال، فصل انگور هم نیست) امّا ابی عبدالله (ع) به قدرت الهی ـ از ستون مسجد، انگور بیرون آورد و دانه‌دانه در دهان فرزندش گذاشت و ...
(شاید در آن لحظه ابی‌عبدالله (ع) این جمله را فرمود که می‌بینم آن‌چه را که جدّم فرمود و ... از قضایای کربلا برایم گزارش داد ... و این‌که یک روزی اکبرم از من طلب آب می‌کند و ... داستان عاشورا)


ذکر مصیبت علی‌اکبر (ع)


روز عاشورا شد، آمد از محضر ابی‌عبدالله (ع) برای رفتن به میدان نبرد اجازه بگیرد.
بابا جان!
اجازه‌ی اعزام به میدان می‌خواهم.
فرمود: برو عزیزم.
همین‌که علی‌اکبر (ع) به سمت میدان حرکت کرد، ابی عبدالله (ع) از خود بی‌خود شده و دنبال فرزندش به راه افتاد، محاسن مبارکش را در دست گرفت و شروع به خواندن آیه‌ی انبیا نمو دکه:
اِنَّ اللهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْران ...
خدایا!
تو شاهدی که شبیه‌ترین فرد به پیغمبر تو (اَشْبَهُ النّاس خَلْقاً و خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ) را به سوی این قوم می‌فرستم.
علی‌اکبر (ع) وارد میدان نبرد شده و رجزی خواند.
اَنا عَلِیُّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ
نَحْنُ وَ بَیْتِ اللهِ اَوْلی بِالنَّبیِّ
تَاللهِ لا یَحْکُمُ فینَا ابْنُ الدَّعیِ
بر دشمن حمله کرد و عده‌ی زیادی (حدود 120 نفر) را به درک واصل کرد.
پس از مدّتی مبارزه با دشمن، تشنگی بر او غلبه کرد.
(امام صحنه‌ی رزم علی‌اکبر (ع) را می‌بیند. از همین‌رو منتظر است تا فرزندش برگردد و شاید به همین دلیل است که جام شهادت را به علی‌اکبر (ع) نمی‌دهند)
به سمت بابا برگشت و عرض کرد:
«اَلْعَطَشُ (قَدْ) قَتَلَنی وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ اَجْهَدَنی.»
عطش بر من غلبه کرد و ... این لباس که بر تن دارم بر من سنگینی می‌کند. همین که گفت، بابا من تشنه هستم. اما فرمود: هات لسانک. زبانت را بیرون بیاور.
ابی‌عبدالله (ع) با یک عمل، دو کار انجام داد:
اوّل، آن‌که لب‌های علی‌اکبرش را بوسید. دیگر، آن‌که خواست به او نشان بدهد که کام و زبانش از زبان او تشنه‌تر است.
(پس از این ماجرا) بار دیگر برگشت به سوی میدان.
مرّه بن منقذ می‌گوید: گناه همه‌ی عرب بر گردن من اگر داغ و بلای او را به دل بابایش نگذارم لذا این نامرد در جایی مخفی شده، هم‌چنان‌که علی‌اکبر (ع) مثل حیدر کرّار می‌جنگید از پشت نیزه‌ای را بر (پهلوی) او وارد کرد.
لذا از روی اسب نزدیک بود که بیفتد، دست‌هایش را به اطراف گردن اسب انداخت.
(باید نشان فاطمی داشته باشد. هم‌چون جدّه‌اش فاطمه زهرا (ع) پهلویش شکافته شد شیخ عباس قمی در کتاب بیت‌الاحزان می‌نویسد که با خنجر از لای در، بر فاطمه (ع) ضربت زدند بعد وارد خانه شدند. خدا لعنت کند آن کسی را که با خنجر بر پهلوی زهرا (ع) ضربت زد)
مرّه بن منقذ می‌گوید:
دور زدم آمدم جلوی او (= علی‌اکبر) با عمود آهنین بر سرش ضربت زدم. خون از سر فوران می‌زد و ...
دست‌ها را دور و اطراف گردن اسب قرار داد، یعنی که مرا از مهلکه بیرون ببر. (با خون‌هایی که از سرِ علی‌اکبر (ع) فوران می‌کرد) خون جلوی چشم‌های اسب را گرفت، به عوض آن‌که راکب خویش را به سوی خیمه‌گاه بیاورد، به سوی وسط لشکر دشمن برد و ... (آن‌چه که نباید می‌شد شد و ...)

حضرت‌ علی‌ اکبر‌‌‌ علیه السلام

ای‌ نور دیده‌ام‌ به‌ پدر دیده‌ باز کن..‌ کمتر برای‌ این‌ پدر پیر ناز کن‌

برخیز و با نگاه‌ نشسته‌ میان‌ خون‌.. پیش‌ سپاه‌ کفر مرا سرفراز کن‌

دستم‌ دراز نیست‌ به‌ سیراب‌ کردنت..‌ تا خون‌ بگیرم‌ از دهنت‌ کام‌ باز کن‌

با اینکه‌ شد نصیب‌ تو پیروزی‌ بزرگ‌ ..داغت‌ عظیم‌ شد ز سکوت‌ احتراز کن‌

با نغمة‌ پیمبری‌ و سوز حیدری‌ ..از حربگاه‌ مأذنه‌ بانگ‌ نماز کن‌

سرو روان‌، مرو که‌ سرانجام‌ کار شد.. صبری‌ به‌ گام‌ آخرم‌ ای‌ سرو ناز کن‌

تا میهمان‌ به‌ دیدن‌ مقتل‌ نیامده..‌ برخیز و عمه‌ را قدمی‌ پیشواز کن‌

شد داغ‌ هلهله‌ ز غم‌ تو کشنده‌ تر یک‌ حملة‌ مجددی‌ ای‌ یکه‌ تاز کن‌

صبری‌ که‌ با تو معبر معراج‌ طی‌ شود ..با لفظ‌ عشق‌ معنی‌ این‌ رمز و راز کن‌

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 0:38  توسط ارمیا  | 



بسم الله

به سوی خیمه آمد و خواست وداع کند.بار دیگر فریاد زد هل من ناصر ینصرنی و هل من معین یعیننی... قدری درنگ کرد و دیدند که گهواره تکان میخورد و طفلی در آن دست و پا میزند گویی که میخواهد چیزی بگوید.او را در آغوش گرفتند و به سوی حسین آوردند. کودک را در آغوش گرفت و نگاهی به معصومیت و مظلومیت او انداخت. آری .آخرین سرباز حسین است که به سوی مقتل میرود.

لختی گذشت...

...ای قوم اگر مسلمان نیستید لا اقل آزاده باشید. این کودک 6 ماهه ام است .آیا نمیبینید که چگونه تلذی میکند. اگر گمان میکنید که آب را بر خودم میخواهم بیایید و او را ببرید و سیرابش کنید. لشکر به جوش و خروش افتاد.

ناگهان در خطبه آه امام

در خروش اهل کوفه اهل شام...

دست امام قدری خنک شد و دست و پای کدوک 6 ماهه به حرکت افتادو

از کمان حرمله تیری پرید.

 گوش تا گوش علی اصغر درید

خون علی اصغر در دستان حسین جاری بود و حسین مبهوت لبخند کودکش ایستاده بود. خون او را به سوی آسمان پاشید و حتی یک قطره از آن خون به زمین باز نگشت.

تا گلوی نازکش از هم گسیخت

خون او بر صورت خورشید ریخت

 

........................................

مانده است که چه کند. به کدامین سوی قدم بردارد. یک گام به سوی خیمه می اید و چند گام به عقب بر میگردد.شاید خجالت میکشد که به سوی رباب بر گردد.

بچه ها دست بابا خونی شده.

گمونم شش ماهه قربونی شده

عباش  رو طوری رو اصغر کشیده

گمونم خیلی خجالت کشیده

 تصمیم خود را میگیرد و به پشت خیمه ها میرود. قلاف شمشیر را بر میدارد و قبری کوچک میکند. زینب تمام ماجرا را دیده است. و حسین نگاهی هم به زینب می کند.

-چرا دفنش نمیکنی برادرم؟ مادرش دارد از خیمه بیرون می آید . عجله کن

- خواهرم ! مگر نمیبینی. دارد هنوز لبخند میزند و لبانش تکان میخورد...

اگر قنداقه را پس داده بودم

دلش خوش بود با طفلی خیالی...

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 0:37  توسط ارمیا  | 



 


مي خواست با عشق همسفر باشد؛ مي خواست با کاروان اهل دل و نه اهل تزوير، همراه باشد. مي خواست در سفر، صفا کند؛ نمي دانست چه حالي به او دست داده ولي حال معنوي خوشي به او دست داده بود . . .


کاروان را ديد. آيا همان است که او مي خواهد؟!


نگاهش که به قافله سالار افتاد، ديگر نفهميد چه شد؛ فقط ديگر نمي خواست از اين قافله جدا شود؛ حتي اگر بدنش را قطعه قطعه کنند . . .


نمي دانم شايد مسير لقاءالله بر او نمايان شده بود. شايد غوطه ور شدن در خون خود و در راه حضرت حق را ، تطهير روحش دانسته بود . . .


هر چه بود پرکشيدنش به آسمان، زيبا بود. پروازي ملکوتي؛ رها شدن و . . .


و اين قافله بود که او را به اوج رساند؛ قافله اي به نام شهادت

 

اصلا باك ندارد.روز عاشوراست.حالا پس از آنكه با چه اصرارى به ميدان مى‏رود،بچه است،زرهى كه متناسب با اندام او باشد وجود ندارد،خود مناسب با اندام او وجود ندارد،اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد.لهذا نوشته‏اند همين طور رفت، عمامه‏اى به سر گذاشته بود«كانه فلقة قمر»همين قدر نوشته‏اند به قدرى اين بچه زيبا بود،مثل يك پاره ماه.اين جمله‏اى است كه دشمن در باره او گفته است.گفت:

بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت برگ گل سرخ را باد كجا مى‏برد

راوى گفت نگاه كردم ديدم كه بند يكى از كفشهايش باز است،يادم نمى‏رود كه پاى چپش هم بود.معلوم مى‏شود كه چكمه پايش نبوده است.

حالا آن روح و آن معنويت چه شجاعتى به او داد،به جاى خود،نوشته‏اند كه امام[كنار]در خيمه ايستاده بود.لجام اسبش به دستش بود،معلوم بود منتظر است.يكمرتبه فريادى شنيد.نوشته‏اند مثل يك باز شكارى-كه كسى نفهميد به چه سرعت امام پريد روى اسب-حمله كرد.مى‏دانيد آن فرياد چه بود؟فرياد يا عماه،عموجان! عموجان!وقتى آقا رفت‏به بالين اين نوجوان،در حدود دويست نفر دور او را گرفته بودند.امام كه حركت كرد و حمله كرد،آنها فرار كردند.يكى از دشمنان از اسب پايين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند،خود او در زير پاى اسب رفقاى خودش پايمال شد.آن كسى كه مى‏گويند در عاشورا در زير سم اسبها پايمال شد در حالى كه زنده بود،يكى از دشمنان بود نه حضرت قاسم.

حضرت خودشان را رساندند به بالين قاسم،ولى در وقتى كه گرد و غبار زياد بود و كسى نمى‏فهميد قضيه از چه قرار است.وقتى كه اين گرد و غبارها نشست،يك وقت ديدند كه آقا به بالين قاسم نشسته است،سر قاسم را به دامن گرفته است.اين جمله را از آقا شنيدند كه فرمود:«يعز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك‏»يعنى برادر زاده!خيلى بر عموى تو سخت است كه تو بخوانى،نتواند تو را اجابت كند،يا اجابت كند و بيايد اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد

 

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 0:36  توسط ارمیا  | 



قنداق علی به هوا گرفت .... اسمان و زمین نوری شد و به آستان گرفت .
زینب کبری ... اشفته موی و دامنی به یاس ...
گرفت و یاد مادر به لب گرفت ...
سوخت تشنه لبی کنار فرات ..... اسودگی ز دامان اخی گرفت ...

موی سپید خط سرخی کشید .... ان لحظه که گودال بوی مهر گرفت .
شهید عشق لقب چه بود ؟....... که بر برگ تاریخ ..کربلا گرفت ..
تو زینب را به مجلس ظلم .... ندیدی که چگونه عقل ز پیشانی ستم گرفت ...


خدا کند که تر شود لب عمو .... ز جرعه ای . که برایش ساقی کوثر گرفت
همین طوری میاد باید پس و پیشش کنی . از همینجا کپی کن ...

فدای موی پریشانت ای حسین .... که نوا از هر چه نی جان بود گرفت .
فدای موی پریشانت ای حسین .... که نوا از هر چه نی جان بود گرفت .

خدا کند که جان دهم به روز عاشورا ...... که تن پر گنه من رنگ جنت گرفت ...

یا حسین

 

کارم از جنون گذشته مست مست بوی سیبم

بادها عطر خوش سيبِ تنش را بردند

زخمها لاله باغ بدنش را بردند

 

نيزه‏ها بر عطشش قهقهه سر مى‏دادند

خنده‏ها خطبه گرم دهنش را بردند

 

اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است

كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند

 

تا كه معلوم نگردد ز كجا مى‏آيد

اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند

 

دشنه‏ها دوروبر پيكر او حلقه زدند

حلقه‏ها نقش عقيق يمنش را بردند

 

چهره‏ها يا همه زردند وَ يا نيلى رنگ

شعله‏ها سبزى رنگ چمنش را بردند

 

بت پرستان ز هراس تبر ابراهيم

جمع گشته تبر بت شكنش را بردند

 

بادها سينه زنان زودتر از خواهر او

تا مدينه خبر سوختنش را بردند

 

یوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب

گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند


+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 0:35  توسط ارمیا  | 



السلام علی الشیب الخضیب

السلام علی الخبط الطریق

 

 سبزیم و پیام خیس باران داریم

ما تشنه لبان به آب ایمان داریم

صد بار به رسم سبز عاشق بودن

جان باخته ایم و باز هم جان داریم

 

 

 

 

 

 

 

راه ما ، راه سیدالشهدا است و آنان که پای یقین در این راه نهاده اند ، آرزوی سر باختن دارند تا به ذبیح

 

 الله اعظم از همه نزدیک تر شوند. (شهید آوینی)

 

 

 

حسین بن علی او بود که :

 

  نشان بی نشان بندگی در گردن و آزاد** سرود بی نوای عاشقی بر لب ولی خامش

 

به راستی که بنده ای بود بر جایگاه خداوندی و عاشقی در اوج سکوت

 

لبخندی داشت به پاکی تمام اشک ها وصداقتی فراتر از شبنم های صبحگاه

 

و روحی لطیف تر از دیبا و شمشیری برنده تر از کمان ابروی یار

 

و سخنانی پر صلابت تر از کوه

 

حسین بن علی بود که :

 

بر روح او نوشتند،نوری پر از هدایت**آمد برای مردم،دوری از او مبادا

 

مردی بود مردتر از مردترین مردان دنیا

 

و نیایی داشت نشسته بر تاجگاه دنیا وعصاره ی حقیقت بود

 

و پدری که دلیری را آموزگار شیر ژیان بود و حلم را خداوندگار ایوب

 

و مادری به لطافت تمام یاس ها ...یاس هایی ابدی

 

و برادرانی نیکو سرشت و دلیر ...

 

و نی ها نیستانش :

 

تهی سرشار از دلداگی و دلبری اما **کدامین دلبری را تاب آرامش

 

و حسین آرام نداشت ، هزاران بار پروانه تر از پروانه ی بی پروا

 

آتش در آغوش کشید و جزیی از شعله هایش گشت

 

حسین بن علی بود که :

 

با خاک او سرشتند در خاک او دمیدند** والله که روز اول پاکی گزید او را

 

و او بود ...

 

زیباترین روح جاری و مقدس ترین مکتب عاشقی

 

کربلا

  

حر بن یزید ریاحی از همراهان حسین پسر علی در واقعه کربلا بود.

حر از خاندان‌های معروف عراق و از رؤسای كوفيان بود. به‏درخواست ابن زياد، برای مبارزه با حسين‏ فراخوانده شد و به سركردگی هزار سوار برگزيده گشت. گفته‏اند وقتی از دارالاماره كوفه، با ماموريت بستن راه بر حسين‏ بيرون آمد، ندايی شنيد كه: «ای حر!مژده باد تو را بهشت...»[نیاز به ذکر منبع]

در منزل ‏«قصر بنی مقاتل‏» يا «شراف‏»، راه را بر حسین بست و مانع از حركت او به سوی كوفه شد. كاروان‏ حسين را همراهی كرد تا به كربلا رسيدند و حسین در آنجا فرود آمد. حر وقتی فهميد كار جنگ با حسين بن علی‏ جدی است، صبح عاشورا به بهانه آب دادن اسب خويش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به كاروان حسين‏ پيوست. توبه كنان كنار خيمه‏های حسین آمد و اظهار پشيمانی كرد، سپس اذن ميدان طلبيد. حر با اذن‏ احسین به ميدان رفت و در خطابه‏ای مؤثر، سپاه كوفه را به خاطر جنگيدن با حسين‏ توبيخ‏ كرد. چيزی نمانده بود كه سخنان او، گروهی از سربازان عمر سعد را تحت تاثير قرار داده‏ از جنگ با حسین منصرف سازد، كه سپاه عمر سعد، او را هدف تيرها قرار داد. نزد حسین ‏بازگشت و پس از لحظاتی دوباره به ميدان رفت و با رجزخوانی، به مبارزه پرداخت و کشته شد. رجز او چنين بود:

انی انا الحر و ماوی الضيف اضرب فی اعناقكم بالسيف
عن خير من حل بارض الخيف اضربكم و لا اری من حيف

كه حاكی از شجاعت او در شمشير زنی در دفاع از حسین و حق دانستن اين راه‏ بود. حسين بن علی‏ بر بالين حر رفت و به او گفت: توهمانگونه كه مادرت نامت را «حر» گذاشته است، حر و آزاده‏ای، آزاد در دنيا و سعادتمنددر آخرت! «انت الحر كما سمتك امك، و انت الحر فی الدنيا و انت الحر فی الآخرة‏» و دست بر چهره‏اش كشيد.حسين‏ با دستمالی سر حر را بست. پس از عاشورا بنی‏تميم او را در فاصله يك ميلی از حسين‏ دفن كردند، همانجا كه قبر كنونی اوست، بيرون كربلا در جايی كه در قديم به آن‏ «نواويس‏» می‏گفته‏اند.

از قدیم رسم بر این بود افرادی که قصد توبه و انابه داشتند منتظر شب قدر میشدند در ماه رمضان و اگر آنجا بخشیده نمیشدند انتظار روز عرفه را میکشیدند و اگر در عرفه هم لیاقت توبه پیدا نمیکردند صبر میکردند تا روز حر فرا رسد و در این روز با اطمینان توبه میکردند .

 

                                                                  دل صحرا

     پای یک کوه

      این کیه گرم مناجات 

   این کیه داره میگیره از خدا اذن ملاقات

  این حسینه

محرم ماه حسینه

ماه بین الحرمینه

 

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 0:34  توسط ارمیا  | 



غنچه اي نشکفته و پژمرده ام  

 رنج بی حد دیده وافسرده ام

روي دوشم بار محنت برده ام   

 از حراميها كتكها خورده ام       سرو بودم قامتم خم گشته است      

 قدرت بينائيم كم گشته است

كس نديده همچو من پروانه اي 

   كس نديده شاه در ويرانه اي شمع ناديده چو من پروانه اي 

  طائر محروم زآب و دانه اي

      رزقم از روز ازل غم گشته است    

   قدرت بينائيم كم گشته است

نا چشيدم شهدي از دنيا به كام   

   بال نگشوده فتادم من به دام  واي از روز ورود ما به شام   

  سنگ مي آمد فرود ازروي بام

     پيش چشمم تيره عالم گشته است   

  قدرت بينائيم كم گشته است

يك طرف زنها  ميان  قافله         آمدند  با  كفش  هاي آبله

ناگهان برخاست بانگ هلهله    

  يك قدم تا مرگ دارم فاصله

    روي نيزه راس بابم گشته است     قدرت بينائيم كم گشته است

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 0:33  توسط ارمیا  | 



قدم قدم با قافله 

((این صدای طپش قلبم نیست در نهانخانه دل سینه زنی است))

 

که توبه کردم و آدم نمی شوم هرگز

 

هردم به گوشم مي رسدآواي زنگ قافله

اين قافله تا كربلاديگر ندارد فاصله

يك زن ميان محملي اندرغم و تاب وتب است

اين زن صدايش آشناست

اي واي من اين زينب است

 

که توبه کردم و آدم نمی شوم هرگز

 

در تقویم دل ما هیچ شهری به سرخی تو نیست!

سلام خدا بر تو وستارگانی که به دورت حلقه زدند!

 سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای دادی!

ای شهر خون کاروان از راه میرسد!و با نسیم گرم کربلایی قصه آلاله های سرخ را به گوش میرساند!

دوباره سکوت تاریخ در هم میشکندو بغض وناله از تنگنای حنجره ها آزاد میشود!

بانک چاوش کاروان به گوش میرسد! و شیداییان را به مهمانی شور و حماسه فرا می خواند!

وجان عشاق را از جام گریه سرشار میکند!

 

که توبه کردم و آدم نمی شوم هرگز

 

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 0:32  توسط ارمیا  | 




خبر آمد خبري در راه است

 

سرخوش آن  دل که از آن آگاه است...

 

******

اما اينان کبوتران حرم عشقند ، و حرم عشق کربلاست .

 

وچگونه در بند خاک بماند آن که پرواز آموخته است وراه کربلا را مي شناسد؟

 

و چگونه از جان نگذرد آن کس که ميداند جان بهاي ديدار است......

 

پس اگر مقصد پرواز است ، قفس ويران بهتر ، پرستويي که مقصد را در کوچ کردن

 

مي بيند از ويراني لانه اش نمي هراسد......

 

 دل شهر نشينان پرستويي در قفس است. وطن پرستو بهار است.

 

پس اگر بهار مهاجر است ، از پرستو مخواه که بماند.....

وحالا...

 

اي دل تو چه مي کني ... ؟!!

مي ماني يا مي روي ... ؟!!

 

آياتى كه امام حسين عليه السلام در مسير راه به آن استناد فرمودند:
آيه اوّل : همين كه نماينده يزيد در مدينه (مروان ) تصميم گرفت كه از امام حسين عليه السلام براى يزيد بيعت بگيرد، امام فرمود: ويلك يا مروان فانّك رجس واى برتو، تو پليد هستى و ما خانواده اى هستيم كه خداوند در شاءن ما فرموده است : انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرّجس اهل البيت و يطهّركم تطهيرا(۱) همانا خداوند مى خواهد كه از شما اهل بيت هر پليدى (احتمالى ، شك و شبهه اى ) را بزدايد و شما را چنانكه بايد و شايد پاكيزه بدارد.

آيه دوّم : امام حسين عليه السلام در پايان وصيت نامه اى كه قبل از حركت به كربلا نوشتند، به اين آيه استناد كردند: و ما توفيقى الا باللّه عليه توكّلت و اليه اُنيب (۲) توفيق من به جز به (اراده ) خداوند نيست كه بر او توكّل كرده ام و به او روى آورده ام .

روز اوّل محرّم، امام حسين ـ علیه السّلام ـ در محلّه‌ای به نام قصر بنی‌مقاتل نزول اجلال فرمودند و از
عبيدالله ابن حرّ جعفی دعوت به ياری نمودند؛ ولی او اجابت نكرد و بعداً پشيمان شد...

- عزیزانم! مطمئن باشيد كه ما كشته نخواهیم شد. ما  عزیمت می كنیم و شما به خانه های خود باز می گردید.
دلهای بچه ها به امید آینده ارام می گیرد. اما به هر حال، خرابه، خرابه است و جای زندگی كردن نیست.
چهره هایی كه آسمان هرگز رنگ رویشان را ندیده، باید در هجوم سرمای شب بسوزند و در تابش مستقیم آفتاب ظهر پوست بیندازند.

 


 

+ نوشته شده در  86/10/18ساعت 0:31  توسط ارمیا  | 



ساعت یازدهم
این کاروان میرود و مرگ به دنبال آنه در حرکت است

منزل اول حوالی شهر مکه.جایی به نام تنعیم

نمیدانم این چه سفری است که حاجیانش همه به میقات برگشته اند.مسجد تنعیم را میگویم.شاید این جا نیز باید با قدم های حسین متبرک میشد.شاید  کاروانیان ندانند که نباید دیگر منتظر مسلم وهانی باشند . اما حسین میداند و داغدار است.هر چه باشد امام است و ولی خدا.صبر میکند بر این مصیبت بزرگ و وفا داری میکند در قبال فرزندان مسلم. نگاه ها به حسین است و حسین نگران این قافله.نگران قافله سالار آن بعد از خودش و نگران زینب.

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 0:11  توسط ارمیا  | 




 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید

 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید