تبليغاتX
اشکستان

 

جهل روز تا محرم

 

هرکه با خاک درت کام لبش بردارد

از همان کودکیش چشم به کوثر دارد

اولین آرزویم هست همانی باشم

که به لب نام تو تا لحظه آخردارد

" جاذبه خاك به ماندن ميخواند و آن عهد باطني , به رفتن .

عقل به ماندن ميخواند و عشق به رفتن ...

و اين هر دو را خداوند آفريده است ,

تا وجود انسان , در آوارگي و حيرت

 ميان عقل و عشق معنا شود ...

اي دل تو چه ميكني ؟ ميماني يا ميروي ؟ "

تو چه میکنی ؟

تو چه میکنی ؟

تو چه میکنی ؟

با دل تنگ به سوی توسفربایدکرد....

  ازسوی خویش به میخانه گذربایدکرد........

السلام علیک یا ابا عبد الله

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 11:40  توسط ارمیا  | 



 

به زودی خدا حافظی نامه ...

اينجا ايستگاه آخر است , پياده شو همقطار . من هم پياده ميشوم . مسير كه اشتباه بود و اين اشكها و مركبي كه عجيب بوي تعفن ميداد . بايد جدا شويم , چه ميخواهي ؟ بردار . همه اش مال تو . اما اين اشكها را نبر , در كوله ام ديگر چيزي ندارم . از چه پيچهايي گذشتيم , يادت هست . دلم  تنگ ميشود...

پ.ن:

۱)

ترور سلمان رشدی؟؟؟

 

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت 18:45  توسط ارمیا  | 



خدايا!

مايوسم مكن آن زمان كه درماندگي ام شدت مي گيرد و به جرم كم طاقتي دست رد به سينه ام مزن و به جرم كم طا قتي مرا از درگاهت مران.

 

خدايا!

من از تو صبري زيبا و گشايشي نزديك مي طلبم.


پ.ن:

۱)این بار واقعاْ :

دل من ...

۲)...

+ نوشته شده در  87/12/15ساعت 14:33  توسط ارمیا  | 



اين چند خط  به نام توست ,

خداي من ,

             خداي عزيز من ,

 به نام تو كه هميشه به سادگيم ميخندي و اجازه ميدهي اين مردابها آبديده ام كنند

 و من بوي دستانت را وقتي نجاتم ميدادي مزه مزه كردم . 


    الهي , الهي , الهي


اگر نيستم هر انچه بودم ولي تو هماني كه بودي

 
يا غفار و يا غفار و يا غفار .


پ/ن:

۱)ایام رحلت رسول مکرم اسلام و شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی تسلیت باد

 ۲)در آستانه سالروز رحلت رسول خدا(ص)ايراد شد؛

خبرگزاري فارس: مجتهد شبستري با جسارت به ساحت پيامبر اعظم (ص) ،قرآن كريم واسلام، عصمت پيامبر (ص)را به تمسخر گرفت.

۳)آخر یه روز شیعه برات حرم میسازه...

 ۴)قربون کبوترای حرمت امام رضا...

 

+ نوشته شده در  87/12/05ساعت 14:0  توسط ارمیا  | 



دلمان تنگ است آقا

این روزها به تندی سپری میشوند و هیچ خبری نیست.

محرم نزدیک  و نزدیک تر میشود وکاروان...

و امروز آخرین جمعه سال

آخرین جمعه سال ۱۴۲۹ قمری

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی...

چه روز ها که يک به يک غروب شد نيامدي               
                         چه بغض ها که در گلو رسوب شد نيامدي


خليل آتشين سخن تبر به دوش بت  شکن                       
                         خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي


 براي ما که خسته ايم و دل شکسته ايم نه                            
                        ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي


تمام  طول هفته  را  در  انتظار  جمعه  ام                            
                        دوباره   صبح  و  ظهر  نه  غروب شد  نيامدي

 

+ نوشته شده در  87/10/06ساعت 14:9  توسط ارمیا  | 



گفت دوستیم...؟

گفتم دوست دوست...؟

گفت تا كجا...؟

گفتم دوستی كه تا نداره...

گفت تا مرگ...

خندیدم گفتم من كه گفتم تا نداره...

گفت باشه تا پس از مرگ...

گفتم نه نه نه نه تا نداره...

گفت قبول تا بهشت تا جهنم تا هرجا كه باشه دوستیم...

خندیدم گفتم تو براش تا هرجا كه دلت می‌خواد یه تا بذار اما من اصلا براش تا نمیذارم.

+ نوشته شده در  87/08/04ساعت 21:25  توسط ارمیا  | 



همین روزهاست که رمضان هم تمام شود!

از همان روزهای اول دلهره ی همین روزها را داشتم و شب ها را با تصور این که زمانی آخرین شب های رمضان سر می رسد و باید از سفره ی مهمانی خداوند دل کند ...

و بالاخره زمانش رسید...

این شب ها کم کم بایست آماده ی خداحافظی شد!

........................

حضرت موسی در كوه طور در مناجات خود عرض كرد: یا اله العالمین (ای خدای جهانیان) جواب آمد لبیك (یعنی ندای تو را پذیرفتم) سپس عرض ‍ كرد: یا اله المطیعین (ای خدا اطاعت كنندگان) جواب شنید لبیك، سپس ‍ عرض كرد: یا اله العاصین (ای خدای گنهكاران)، این دفعه سه بار شنید لبیك،لبیک؛ لبیك .

موسی عرض كرد: حكمتش چیست كه این دفعه سه بار شنیدم كه فرمودی لبیك، به او خطاب شد: عارفان به معرفت خود، و نیكوكاران به كار نیك خود، و مطیعان به اطاعت خود، اعتماد دارند، ولی گنهكاران، جز به فضل من، پناهی ندارند،

 

+ نوشته شده در  87/07/03ساعت 12:34  توسط ارمیا  | 



 

این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور
پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم؟!!!
سالها منتظر سیصدو اندی مرد است
آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم!
اگر آمد، خبر رفتن ما را بدهید
به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم

محاسن سپید میکنم. بی تو. بنگر مرا:
چشمهایت، کوچه، باد، خاک، چادر، عشق، قلم، عقیق، دعا، اشک، قلب، حضور، رویا، توپ، گردنبند، مهتاب، کوه، رنگ، نقش، گل، صورتی، تنهایی، باران...!

................................

الهی عارفان را قلبی پاک دادی

و متقیان را تقوائی ناب ،

عاشقان را عشق دادی و مؤمنان را ایمان ،

 نه عارفم نه متقی ، نه عاشقم نه مؤمن ،

                                                   گدایم و بی چیز ،

 تشنه جرعه ای معرفت محتاج تکه نانی از سفره رحمت .

سکه پر برکت عشقت را نصیبم کن تا سالک شوم و راه تو درپیش گیرم

                                                            *برأفتک یا أرحم الراحمین*

+ نوشته شده در  87/06/15ساعت 14:12  توسط ارمیا  | 



بسم الله الرحمن الرحیم

 

بس که اندر عشق تو من گرد سر بر گشته ام

بی تو ای چشم و چراغم چون چراغی گشته ام

بلکه دیرا دیر و زودا زود و بی گاه و بگاه

بر سر کویت سلامی کرده و بر گشته ام

..............................

عاشقان را گر به آتش میپسندد لطف دوست

چشم تنگم گر نظر بر چشمه کوثر کنم

...................

 

 نه حرفی ، نه دردی. این سکوت است که زمان را به پیش می راند

ادامه مطلب دارد


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  86/11/25ساعت 11:2  توسط ارمیا  | 



 

به نقل از نشریه ساعت صفر

 

 آخرین دانه تسبیح که از لای انگشت های چروکیده پیرزن رد شد، خودش را پهن کرد روی زمین:«دِ بگو دیگه... حوصلم سر رفت».


 پیرزن آجرهایی که گذاشته بود ور دیوار، صاف کرد؛ دست گرفت به کمر و به زحمت نشست:« یا علی مدد». کاغذ را گذاشت روی کنده زانوهاش و زل زد به چشمهای ریز مادر که خیره شده بود به گنبد فیروزه ای مسجد:« چی بنویسم؟ بوگو خلاصمون کن.» پیرزن زمزمه ای کرد و بعد خیره شده به کاغذ: « ای که مال دفتره. گفتم از اون چاپی ها بخر که میرفوشن» با دست مگسی که جلوی صورتش وز وز می کرد؛ پس زد:«چه فرقی می کنه... کاغذ کاغذه دیگه.اگه بناست بخونه تو هر کاغذی بنویسی می خونه» پیرزن روی آجرها جا به جا شد و پاهاش را دراز کرد. زانوهاش که باز می شد درد آشکارا دوید به چهره اش.

 

- خب پَ بنویس.خوش خط بنویسی ها.

 

- کچلم کردی ننه. می گی یا نه؟

 

- ها. بنویس. همی طور که می گم بنویس.

 

پیرزن نگاش را دوخت به جایی که هیچ جا نبود:«سلام بر تو ای امام زمان. جان من و بچه هام به قربان شما...» نوشت:« سلام بر تو ای امام زمان.جان من و بچه هام...» صدای پیرزن داشت می لرزید:«الهی من بمیرم برای مظلومیت شما...» پیرزن فین و فینی کرد و با گوشه چادر اشکش را گرفت.

 

- ... بمیرم برای مظلومیت شما...

 

- به جده تان زهرا بعد از همه نمازهام دعا می کنم که خدا شر دشمنانتان را به خودشان برگرداند...

- ... دعا می کنم که خدا شر دشمنانتان را...

 

دستش را از روی کاغذ برداشت. پیرزن داشت برای خودش می گفت و اشک می ریخت. نگاه کرد به نوشته اش:« دعا می کنم که خدا...» خون دوید به چهره اش. با تردید دست برد جلو و خودکار را گذاشت روی ورق. دوباره مکث کرد. چشمهاش را لحظه ای بست بعد باز کرد و ناگهانی روی هر چه نوشته بود خط کشید. پیرزن از حال خودش آمد بیرون:«چرا ای جور میکنی؟»

 

- غلط نوشتم. تو بگو. دارم می نویسم.

 

پیرزن نفسش را داد بیرون و دوباره شروع کرد:« خدا می داند به ذوق زیارت مسجد شما این همه راه را آمده ام با پسرم که برای فرج شما دعا کنیم...» نوشت:« چه کسی می گوید تو امامی؟ امامی که همه اش خودش را پنهان می کند از چشم مردم چه فایده ای دارد؟ ها؟»

 

- ... بلکم شما هم ما را دعا کنید که عاقبتمان ختم به خیر شود.

 

- مدرسه که می رفتم معلم دینی مان می گفت تو به فکر مردمی ولی نیستی. خودت را قایم کردی یک جا و همه اش فکر جان خودت هستی.

 

- آقاجان، عالمی به قربان شما...

 

- اصلا از کجا معلوم اسم امام زمانی باشد؟ از کجا معلوم این ننه بیچاره من و این همه آدمی که پاشده اند و به هزارتا امید آمده اند اینجا سر کار نباشند؟...

 

- ما همیشه دعا می کنیم که خدا فرجتان را برساند ای امام غریب...

 

- من نه نماز مسجدت را خواندم و نه می خوانم. بخوانم که چه بشود؟ دولا راست بشوم که چی؟ که حاجتم را بدهی؟ تو هیچ وقت حاجت مرا ندادی...

 

- ...قربانتان بروم... خودتان بهتر می دانید چه طور داریم با دست خالی سر می کنیم...

 

- ... آن وقت که آقام توی بیمارستان بستری بود تو کجا بودی؟ آن وقت که هی صدات زدم...زار زدم..هی گفتم امام زمان به دادمان برس، تو کجا بودی؟ من حتی برای مادرت نرجس خاتون نذر کردم که هزار تا صلوات بفرستم ولی آخرش...آقام مرد...

 

- ... خودتان بهتر می دانید که دختر دم بخت دارم توی خانه... دست و بالم بسته است....ای فریاد رس بی کسان...

 

- دلم می سوزد برای ننه ام.تو که هیچ وقت به حرف ما گوش نمی دهی. تو که فقط بلدی بروی کربلا و مکه و آنوقت این ننه من در حسرت یک مشهد پیر شد...

 

- علیل شده ام دیگر. نایی برام نمانده. ترس دارم آخرش سر بگذارم زمین و این بچه ها بی سرپرست بشوند...

 

- اگر به فکر ما بودی اینقدر بدبختی نباید می کشیدیم. به جرم چه گناهی؟ چرا ما باید اینقدر توی فلاکت زندگی کنیم و این آدمهای پولدار شهری تا خرخره بخورند و بترکند از درد شکم؟ ها؟ این است عدالتی که می خواهی بیاوری؟...

 

- برای دخترم چند تا خواستگار آمد. دستم خالی بود، نداشتم جهیزیه بدهم...

 

- د اگر من نرفته بودم منت حاج باقر را بکشم که بگذارد توی مکانیکی اش کار کنم الان خواهرم باید زن آن مرتیکه بی غیرت می شد که ذله مان کرده بود به خاطر بدهی های آقام. شب و روز منت این و آن را دارم می کشم برای یک لقمه نان...تو کجایی که ببینی؟ ها؟ کجایی؟...

 

- خلاصه آقاجان چشم امید ما به شماست. دعا کنید گره از کارمان باز بشود...

 

- نه دیگر صدات می زنم و نه کمکت را می خواهم...

 

پیرزن دماغش را با گوشه روسریش گرفت:« نوشتی ننه؟» زل زد به کاغذ:«ها...نوشتم...» بعد پوزخند زد:« می خوای نشونی مونم بنویسم؟...» کاغذ را گرفت جلوی صورت مادر و تند تند آدرسشان را نوشت:« ها...اینم از این. بلاخره آقا باید بدونه کجا جواب نامه تو بفرسته» پیرزن اخم کرد:« آقا امام زمونه. حجت خداست. نشونی ما که سهله، همه چیو می دونه» بلند شد و پشتش را تکاند:« کار از محکم کاری که عیب نمی کنه...می کنه؟» پیرزن زیر لب غرید:«لا اله...» گرمکن اش را انداخت روی شانه اش و رفت سمت چاه. اطراف دهانه چاه غلغله بود از جمعیت.

 

 کاغذ را دوباره نگاه کرد. لبش را گزید و نفسش را داد بیرون. برگشت و به مادر نگاه کرد که باز زل زده بود به گنبد فیروزه ای. کاغذ را تا زد، از همان عقب نشانه گرفت و پرت کرد سمت چاه. دانه درشت عرقی از گودی کمرش سر خورد پایین.

 

هنوز نامه اش را ول نکرده بود که کاغذی خورد توی سرش و افتاد جلوی پاش. برگشت و عقب را نگاه کرد. بین جمعیتی که حرص می زدند برای جلو آمدن، کسی را ندید که پی نامه اش بگردد. فکر کرد مال هر کسی که هست باید می افتاده توی چاه. فشار جمعیت کلافه اش کرده بود. معطل نکرد.

 

 نامه ها را برد بالای دهانه چاه و آماده شد که رهاشان کند که چشمش افتاد به خط آخر کاغذی که پیدا کرده بود. به نظرش نشانی محلی آمد. تنش یخ کرد. لحظه ای خیره شد به دهانه چاه.

 

بعد دستش را پس کشید و از بین جمعیت به زحمتی آمد بیرون. لحظه ای ایستاد و اطراف را از نگاه گذراند. نمی دانست چرا اما داشت دنبال کسی می گشت. کسی که خودش هم نمی دانست کیست.مردد تای نامه را باز کرد. دوباره بی اختیار آدمهای اطراف را نگاه کرد و بعد شروع کرد به خواندن.

 

 نگاهش که رسید به خط آخر نامه، جملات پشت پرده اشک، تار شدند. دست و پاش سست شده بود. نشست کنار دیوار و نامه خودش را گرفت جلوی چشمهاش: « آقاجان سلام. راستش خیلی وقت است به خاطر وصیت پدرم سردر گم مانده ام. شما که خودتان می دانید.

 

 گفته بود زمینش را باید به اسم کسی بکنم که شما خواسته باشید. هر چقدر هم می گفتم چه طور، می گفت به وقتش می فهمی. من که از اول هم پدرم را نشناختم ولی بالاخره اینقدر را می فهمیدم که آدم بزرگی است. وصیتش اما برای ما سخت بود. مانده ام با فکر این وصیت. نه راه پیش هست نه راه پس. از خودتان می خواهم که چاره کار را نشانم بدهید. باشد آقا؟»

.............................................

 اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطآءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَيْكَ الْمُشْتَكى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد اُولِى الاَْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِيانى فَاِنَّكُما كافِيانِ وَ انْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِرانِ يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ بِحَقِّ مُحَمَّد وَ الِهِ الطّاهِرينَ

+ نوشته شده در  86/11/19ساعت 1:5  توسط ارمیا  | 



خیلی دلم گرفته بود...گفتم برای نماز مغرب برم حرم. از در صحن که خواستم برم داخل یه آقایی دست یه بنده خدایی رو گرفته بود  و از در حرم داخل ششدن.دیدم نگهبان حرم از کانکسش بیرون دوید و گفت:آقا آقا..صبر کن

آقاهه هم صبر کرد و برگشت و گفت : بله! بفرمایید

نگهبان گفت: خانوما باید چادر سر کنن برای ورود به صحن.

همراه آقاهه برگشت و یه نگاهی به نگهبان انداخت.چه آرایشی کرده بود. خیلی خجالت کشیدم.

آقاهه گفت: این که خانوم نیست.مرد

شوکه شدم. باور نمیکردم.یه دفعه ای همراه آقاهه گفت فلانی بیا بریم. دیدی گفتم اینجا هم اشتباه میگیرن. بعد دست همدیگر رو گرفتن. وارد صحتن شدم. اولش یه نیشخند زدم. چند قدمی که رفتم تو راه به خودم گفتم خنده نداره .بایدزار زار گریه کرد

یادم افتاد یه بنده خدایی قبلاْ گفته بود خروس های ایرانی با غیرت تر از مردای آمریکایی هستن.

اما بلافاصله یاد حرف حاج آقا دانشمند افتادم که میفرمودند: زنده باد خروس... زنده باد خروس. چون لا اقل مردونگی خودش رو حفظ میکنه

 

....................................

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم نمی دانم
امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی گل بر می افشانم
من اینجا روزی از ستیغ کوه چون خوشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی بازخواهی گشت

+ نوشته شده در  86/11/14ساعت 11:4  توسط ارمیا  | 



بسم رب
از جلسه كه اومديم بيرن نتصميم گرفتم در موردش بنويسم. آخه هم تجديدخاطره بود هم يه حس عجيب. راستش جلسه كه تموم شد قرار شد پارميدا دعاي فرج رو بخونه. همه منتظر بودن. پارميدا هم اول يه نگاهي به جمعيت انداخت و بعد دستاش رو مثل قنوت بالا آورد و گفت:
دستامون رو ميبريم بالا
با همديگه ميكنيم دعا
خدا كه ما رو دوس داره
دعامون رو قبول داره
بعد شروع كرد: بس مل لا ه رح ما ن رححيم ال لا هم م كل ل ...
من كنار حاج علي نشسته بودم و صداي دعا خوندن حاج علي رو هم ميشنيدم. احساس كردم اون هم مثل منوخيلياي ديگه مثل پارميدا داره به همون سبك بچگونه ميخونه.احساس کردم این دعا حتماً مستجاب میشه.این دعا با دعا های دیگه فرق داشت
حس عجیبی بهم دس داده بود. آخه یادم اومد اون موقع ها که مهد کودک میرفتم این دعا رو قبل از صبحونه تو مهد میخوندیم البته کامل تر از این بود میگفتیم :
دستامونو میبریم بالا
با هم دیگه میکنیم دعا
دعا به رهبر خدا
دعا به مامان و بابا
زنده و خوب باشن اونا
خدا که ما رو دوس داره
دعامون رو قبول داره
آمین یا رب العالمین
..........................................

ديگرازانتظارتوهم سيرمی شوم

ازحرفهای سردتودلگيرمی شوم

انگارمدتی ست که احساس می کنم

باتيک وتاک عقربه ها پيرمی شوم

وقتی که آمدی به گمانم هميشه ای

اکنون ولی به يادتوزنجيرمی شوم

آن روزگفته بودمت ای ماهروی من!

بااولين نگاه ،نمک گيرمی شوم

امروزازپس گذرروزهای تلخ

تسليم بی بهانه تقديرمی شوم

ای شهريارشهرغزلهای ناتمام!

شعرم تويی،بياکه زمينگير می شوم

بی آفتاب روی تودردادگاه عشق

من نيزسزاوارحکم تيرمی شوم

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 16:6  توسط ارمیا  | 



بسم الله الرحمن الرحیم

خدای خوب من سلام . نمیدونم اجازه دارم باهات احوال پرسی کنم با نه؟

این قدر که از تو دور بودم یادم رفته قبلنا چه جوری صحبت میکردم.برا همین الآن یه کم سختمه حرف بزنم.اما خدا جون اون چیزی که باعث شده که این قدر راحت بشینم و باهات درد دل کنم و برات صحبت کنم جمله لولمه بود. این رو خوب یادم بود که هم رحمن هستی و هم رحیم. داره کم کم حرفای گذشته ات که بهم گفته بودی یادم میاد یادمه گفته بودی:آنگاه که دوست داشتی کسی به یادت باشد به یاد من باش که من همیشه به یاد تو ام.چه قدر فراموش کار شدم.شرمندتم خدا جون.خدای خوبم این مدت که از تو دور بودم کلی بلا و مشکل به سراغم اومد. میدونم که میدونی. اما دوست دارم پیشت اعتراف کنم. آخهآدم بعضی حرفاش رو فقط به بهترین دوستاش میگهخ . خوب تو هم بهترین دوست منی. یادم میاد که همیشه بهم میگفتی هر وقت که کمک یا چیزی خواستی فقط کافیه بهم بگی.خودت گفته بودی که: مرا بخوان و دعوت کن تا رایت برآورده سازم.

خدا جون غفلت با آدما چی میکنه. من همچین دوستی داشتم و ازش غافل بودم...

 

+ نوشته شده در  86/11/06ساعت 0:40  توسط ارمیا  | 



بسم الله...

.

.

.

باغچه خانه ما سیب ندارد!

اما انجیر كوچكش

می تواند برایت جذاب تر از یك سیب دندان زده باشد

كه هنوز نگاه باغبان دنبالش است!....

.

.

.

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 20:13  توسط ارمیا  | 



 

 

الهی لا تادبنی بعقوبتک.

ولا تمکر بی فی حیلتک.

من این لی الخیر؟

+ نوشته شده در  86/06/23ساعت 4:51  توسط ارمیا  | 



عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه حکماً عاشقه نَفَسِش هم تبرکه

تا حالا فکر کردی کی و کجا نوبت من و تو میشه  بزارنمون روی سنگ مرده شور خونه غسل و کفنمون کنن

تا حالا این طوری فکر نکردی نه
پس خوب فکر کن چون زمان زیادی نداری
 

 

 

راستی تا کی میخوام غافل باشم.

یه قدمیمه

اما نمیفهمم. شاید الآن تموم بشه

یه عمر در غفلت بودم. اما ددیگه نمیخوام اینجوری بمونم. جای ما اینجا نیست. میگذره.

 

+ نوشته شده در  86/05/30ساعت 17:19  توسط ارمیا  | 



 

 

معذرت میخوام

خدایا من رو ببخش

من برگشتم

پس ...

+ نوشته شده در  86/05/24ساعت 12:6  توسط ارمیا  | 



سلام بر غار حرا
 
سلام بر خدیجه ی بزرگ
 
سلام بر علی   
 
سلام بر چله نشین غار حرا
 
سلام بر تو که برگزیده ی خدایی
 
سلام بر تو که پیامبر صلح و رحمت هستی
 
سلام بر تو که جهل و جهالت را زدودی
 
سلام بر تو که از قلم و تعلیم و کتاب و تعلم گفتی
 
سلام بر تو که راهنمای بشریت هستی  و برترین معلم انسانها
 
سلام بر تو
 
و سلام بر جبرئیل
 
و سلام بر خدای عزوجل
 
 
 
بخوان
 
دوباره بخوان
 
عاشقانه بخوان
 
بخوان
 
بخوان به نام گل سرخ
 
بخوان
 
دوبار ه بخوان
 
بخوان
 
عاشقانه بخوان
 
 
 
 
 
 
 
آه ای محمد امین
 
آه ای رسول آخرین
 
آه ای تمام آبروی ما
 
پیش اهل زمین
 
دفتر عمر مرا بخوان
 
نامه ی امروز و دیشب  مرا ببین
 
 
 
شرمسارم از تمام کرده ها و نکرده هایم
 
اما خوشحالم.....
 
خوشحالم که مولای من توئی
 
شاید نتونم درست حرفامو برای شما بزنم
 
آخه حتی وقته گناهی کردم و خواستم توبه کنم
 
اومدم علی را واسطه قرار دادم که خدا آبرومو پیش شما نبره
 
آخ
 
 
 
شما بزرگ مایید
 
امروز روز بزرگی است
 
روز برانگیخته شدنتان به رسالت مقدس پیغمبری جهان
 
 
 
امروز حس میکنم روز آشتی دین و معرفت است
 
روز مبارزه  با زر و زور و تزویر
 
روز فریاد آزادی و آگاهی و دانایی
 
 
 
یا رسول الله برای خودم چیزی نمیخواهم
 
برای  مردم دنیا عدالت میخواهم
 
شما امروز برای ظهور امام زمان دعا کنید
 
دعا کنید تا بیاید...
 
زودتر بیاید....

عید مبعث مبارک

+ نوشته شده در  86/05/19ساعت 9:47  توسط ارمیا  | 




 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید

 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید