تبليغاتX
اشکستان

 

جهل روز تا محرم

 

هرکه با خاک درت کام لبش بردارد

از همان کودکیش چشم به کوثر دارد

اولین آرزویم هست همانی باشم

که به لب نام تو تا لحظه آخردارد

" جاذبه خاك به ماندن ميخواند و آن عهد باطني , به رفتن .

عقل به ماندن ميخواند و عشق به رفتن ...

و اين هر دو را خداوند آفريده است ,

تا وجود انسان , در آوارگي و حيرت

 ميان عقل و عشق معنا شود ...

اي دل تو چه ميكني ؟ ميماني يا ميروي ؟ "

تو چه میکنی ؟

تو چه میکنی ؟

تو چه میکنی ؟

با دل تنگ به سوی توسفربایدکرد....

  ازسوی خویش به میخانه گذربایدکرد........

السلام علیک یا ابا عبد الله

+ نوشته شده در  88/08/17ساعت 11:40  توسط ارمیا  | 



خدايا مي‌داني چه مي‌كشم، پنداري چون شمع ذوب مي‌شوم. ما از مردن نمي‌هراسيم، اما مي‌ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم، روشنايي مي‌رود و جاي خود را دوباره به شب مي‌سپارد. پس چه بايد كرد؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند. هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم.

عجب دردي! چه مي‌شد  امروز شهيد مي‌شديم و فردا زنده مي‌شديم

تا دوباره شهيد شويم؟!

شهيد كاظم لطيفي‌زاده

+ نوشته شده در  88/08/06ساعت 19:54  توسط ارمیا  | 



 
گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 23:47  توسط ارمیا  | 



 

فقط تو ماندی و تو

خود خودت

چه بگویم؟

شک ندارم

فقط میترسم....

چه میکنی؟

بگو....


+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 23:43  توسط ارمیا  | 



  • حرفی نمیزنی چرا «بابای جعبه ای»؟
  • خسته شدم بیرون بیا «بابای جعبه ای»
  • لطفا بلندتر کمی فریاد هم بزن
  • این جا نمی رسد صدا «بابای جعبه ای»
  • با ان قَدَت تو جا شدی آنجا ببین مرا
  • جا میشوم ببر مرا «بابای جعبه ای»
  • قد عروسکم شده ای باور کن ای عزیز
  • من‌‌ مادرت قبول؟ ها؟ «بابای جعبه ای»
  • بابا عروسکی چرا لالا نمی کنی؟
  • شب شد لالا لالا «بابای جعبه ای»

خانم زهرا توقع

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 0:7  توسط ارمیا  | 



بسم الله

امروز رفتم  سراغ کمدم و یه کم وسایل داخلش رو بهم ریختم.یه دفعه هوس کردم برم سراغ کفنی که از غلام گرفته بودم.یعنی براش از کربلا  آورده بودن و اون هم به من داده بود. میخواستم از اون کفن بنویسم که در حین نوشتم سراغ وبلاگ من او رفتم.خیلی خجالت کشیدم.آخه نوشته بود:

راستش اصلا نميدانم چه كسي باب كرده زائران از نجف كفن بخرند ببرند بمالند به ضريح سيدالشهدا (عليه السلام)براي تبرك . دست هر كسي كه كفن ميديدم كلافه ميشدم .

اي بي كفن حسين جان .

چه قدر تا عاشورا باقی است

تاسوعا فرصتی برای بازگشت؟؟؟؟

نمیدانم!!!


۱)روز منحوس  و مزخرف تولد رييس جمهور اسبق

حالم بد شد

از خوردن شیرینی محروم شدم

 

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 3:7  توسط ارمیا  | 



امروز 18 شوال 1430 دقیقا 72 شب به ماه محرم الحرام مانده است .

 72 شب مانده کمر خم بشود //

 72 عاشق ز زمین کم بشود//

 72 میدان بلا در راه است //

72 شب مانده محرم بشود//

+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 23:54  توسط ارمیا  | 



افلاکیان پر گشودند ما کنج زندان چه کردیم؟

دنیا پرستان غافل در نقش انسان چه کردبم؟

یکبار حتی نگفتیم ای کیسه شن های سنگر

طوفان فروخفته اما ما کنج زندان چه کردیم

آن روز وقتی که رفتند،رفتند یاران دیرین

آه ای رفیقان بگویید، ما نا رفیقان چه کردیم؟

با آنکه میدانی اما بادت بیاید برادر

ما با شهیدان چه بودیم.ما بعد آنها چه کردیم؟؟؟

+ نوشته شده در  88/07/07ساعت 13:57  توسط ارمیا  | 



درد دل يك دختر شهيد با پدرش
«پدرم گر تو بيايي به خدا من ز تو هيچ تقاضا نكنم؛ لحظه‌اي از پيشت جاي ديگر نروم، هر چه دستور دهي من بلافاصله انجام دهم، همه دم بر رخ ماهت، بوسه زنم؛ جان زهرا برگرد، جان زهرا برگرد.»


 نامه دختر شهيد محمد ناصري به پدر شهيدش تنها يك نامه نيست، بلكه درد دل دختري است كه دوري از پدر و شرايط جامعه باعث شده است اين گونه دردناك با پدر خود سخن بگويد.


متن نامه زهرا ناصري به پدرش:
«بابا جان باز سلام؛ اي پدر جان منم زهرايت؛ دختر كوچك تو ؛ اي اميد من و اي شادي تنهاي من ؛ به خدا اين صدمين نامه بود؛ از چه رويي تو جوابم ندهي.
ياد داري كه دم رفتن تو، دامنت بگرفتم ؛ من تو را مي‌گفتم پدر اين بار نرو ؛ من همان روز، بله فهميدم سفرت طولانيست ؛ از چه رو، اي پدرم تو به اين چشم ترم هيچ توجه نكني ؛ به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم.
به خدا قلب من آزرده شده ؛ چند ساليست كه من منتظرم ؛ هر صدايي كه ز در مي‌آيد ؛ همچو مرغي مجروح؛ پا برهنه سوي در تاخته‌ام؛ بس كه عكست به بغل بگرفتم ؛ رنگ از روي من و عكس تو رفته پدر؛ من و داداش رضا بر سر عكس تو دعوا داريم؛ او فقط عكس تو را ديده پدر ؛ با جمال تو سخن مي‌گويد
مادرم از تو برايش گفته؛ او فقط بوي تو را، ز لباست دارد ؛ بس كه پيراهنت بوييده ؛ بس كه در حال دعا روي سجاده تو اشك فشان ناليده ؛ طاقتش رفته دگر، پاي او سست شده، دل او بشكسته.
به خدا خسته شدم، به خدا خسته شدم؛ پدرم گر تو بيايي به خدا من ز تو هيچ تقاضا نكنم
لحظه‌اي از پيشت جاي ديگر نروم ؛ هر چه دستور دهي من بلافاصله انجام دهم؛ همه دم بر رخ ماهت، بوسه زنم ؛ جان زهرا برگرد، جان زهرا برگرد.
دائما مي گوييم مادرم هر كه رفته سفر برگشته؛ پدر دوست من، پدر همسايه، پدران ديگر ؛ پس چرا او سفرش طولانيست ؛ او كجا رفته مگر ؛ او كه هرگز دل بي مهر نداشت ؛ او كه هر روز مرا مي‌بوسيد؛ او كه مي گفت «برايش به خدا دوري از ما سخت است»؛ پس چرا دير نمود.
آري من مي‌دانم كه چرا غمگين است؛ علت تأخيرش من فقط مي‌دانم؛ آخر آن موقع‌ها، حرف قرآن و خدا و دين بود؛ كربلا بود و هزاران عاشق؛ همه‌ مسئولين چون رجايي و بهشتي بودند؛ حرف يك رنگي بود؛
ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت؛ همه‌ خواهرها زير چادر بودند؛ صحبت از تقوا بود؛ همه جا زيبا بود؛
جاي رقص و آواز ، همه جا صوت قرآن مي‌آمد؛ همه خط ها روشن، خوب و خوانا بودند؛ حرف از ايمان بود؛
حرف از تقوا بود.
اما امروز پدر، درد و دل بسيار است؛ همه آنچه به من مي‌گفتي، رنگ ديگر دارد يا بسي كم رنگ است؛
خط كج گشته هنر؛ بي‌هنران همگي خوب و هنرمند شدند؛ كج روي محبوب است.
در مجالس و سخنراني‌ها جاي زيباي شهيدان خاليست؛ يا اگر هست از آن بوي ريا مي‌آيد.
حرف از آزادي است، حرف از رابطه با امريكاست؛ آري من مي‌دانم، علت اندوه تو اينست بابا؛ پدرم من اين بار مي‌نويسم كه اگر برگشتن ز برايت سخت است ما بياييم برت؛ تو فقط آدرست را بنويس؛ در كجا منزل توست؛ مادرم مي‌داند؛ او به من مي‌گويد پدرت پيش خداست؛ در بهشتي زيبا، با همه همسفرانش آنجاست؛ خانه‌اش هم زيباست.
حضرت خامنه‌اي هم مي‌گفت «دخترم غصه نخور پدرت خندان است؛ دوستت مي‌دارد؛ تو اگر گريه كني پدرت هم به خدا مي‌گريد؛ همه شب لحظه‌ خواب پدرت مي‌آيد؛ صورتت مي‌بوسد؛ دست بر روي سرت مي‌كشد».
من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم؛ از خدا مي‌خواهم؛ تا كه جان در تنم است؛ تا حياتي باقيست
رهبرم چون پدري بر سر من زنده بود؛ چهره زيبايش، چون جمال تو، شاد و پرخنده بود؛ من به تو قول دهم
كه دگر از اين پس؛ اين همه اشك و غم از ديده نريزم بابا؛ همچون مادر، ديگر از فراق غم تو؛ نيمه شب نوحه و زاري نكنم؛ تو فقط اي پدرم؛ از خدايت بطلب كه من و مادر و اين امت اسلامي؛ همگي چون تو پدر، راهمان راه شهيدان باشد؛ دائما بر سر ما سايه رهبر و قرآن باشد؛ پدرم خندان باش پدرم خندان باش.»

+ نوشته شده در  88/07/03ساعت 14:15  توسط ارمیا  | 



 

بسم الله

دیروز روز تاریخی و جهانی قدس بود. آن روزی که امام راحل در مرداد سال 1358 مصادف با رمضان 1399 همزمان با شروع دور تازه‌ای از جنایات بی‌رحمانه رژیم اشغالگر صهیونیستی در لبنان و نیز در حمایت از مردم بی‏دفاع فلسطین، طی پیامی، روز جمعه آخر ماه مبارک رمضان را به عنوان «روز جهانی قدس» تعیین و بنا نهاده و عموم مسلمین جهان را به همبستگی اسلامی در این روز بزرگ فراخواندند و این شد که این روز چون دیگر یوم‏الله‏های حماسی، ملی و انقلابی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران تا امروز هر روز بهتر از قبل و با شور و حال خاصی برگزار می‏شود.

روز قدس شاید وقتی پیش‏تر فقط یک حرکت داخلی بود برای آزادی قدس شریف! اما حال که خوب می‏نگری ، می‏بینی که کشورهای بسیاری در جهان نیز این روز را گرامی‏ داشته و در عمل به فرمان بنیانگذار جمهوری اسلامی، فریادهای ضد نژاد پرستی و ضد صهیونیستی سر می‏دهند. شاید حضرت امام خمینی (ره) خود چنین فکر نمی‏کرد که در آینده این حرکت چنان جهانی و در قاره‏ها فراگیر شود، اما شاید هم آن پیر فرزانه آنقدر دوراندیش و ارتباطش بی‏شک با خدای رحمان آنقدر زیاد بود که چنین روزهایی را می‏دید. می‏دید که امت حزب‏الله در ایران و مسلمانان و صرفداران صلح دنیا چگونه مرگ بر اسرائیل و مرگ بر صهیونیست می‏گویند ...

دیروز روز عجیبی بود، دوست داشتم مثل دوستان عکاس دیگرم از حماسه دیگر ملت ایران در روز قدس عکس بگذارم، اما دیدم این‏ صحنه‏های زیبا در قاب خبرگزاری‏های داخلی خوب نقش بسته است، ولی جای عکس سرنگونی و مرگ یک عده وطن‏فروش بی‏همه چیز که به‏دنبال چیز هستند و مقاصدشان پوچ و واهی است در این بین خالی است. انسان‏نماهایی که فقط رنگ سبز ریا را می‏شناسند و با سبز سادات فرسنگ‏ها و کیلومترها فاصله دارند. آنها که چند نفر را عَلَم کرده‏اند ولی مطئمناً به دنبال باز کردن پای جنایتکاران جنگی و متعرضین به نوامیس مردم مظلوم کشورهایی چون عراق، افغانستان و فلسطین هستند، همان‏ها که ما شعار ننگ ابدی و مرگ آنها را سر می‏دهیم و فریاد می‏زنیم: مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل و مرگ بر انگلیس ...

مرگ سبزها طرفداران میرحسین موسوی لعنت الله

نمی‏دانم چرا دیروز اینها سرنگون شدند؟! هر چه تلاش کردم عکسشان را رو به بالا ببینم نشد! علامت ویکتوری که به نشانه پیروزی گرفته بودند را ملت حزب الله برعکس می‏دیدند، همانطور که دستشان برای ما برعکس بود و می‏دانستیم آبکی است، وقتی باران گرفت عقاید آبکیشان را هم دیدیم. دیدیم که چگونه دُمشان را روی کولشان نهاده و چند پا قرض‏الپسنده گرفته و در رفتند! :)

از دوستانم شنیدم و دیدم که چگونه دیروز محمد خاتمی، مهدی کروبی و میرحسین موسوی یه غلطی کرده و در جمع مردم در راهپیمایی حاضر شدند و از دوستان انقلاب کلی شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه و مرگ بر دیکتاتور شنیده‏اند! و همانجا از ترس مردم انقلابی و ولایتمدار و از ترس جانشان، فرار را بر قرار ترجیح داده‏اند :)

به نظرم دیروز غیر از حرکت امت حزب الله برای انزجار از استکبار جهانی و خصوصا مولود کثیف آن اسرائیل؛ حرکتی شد تا مرگ سبز را ببینیم! حرکتی زیبا، حرکتی مردمی، حرکتی انسانی که با شعار الله اکبر،خامنه‏ای رهبر و مرگ بر ضد ولایت فقیه ترس و رعب را در دل آنان نهاد و سرنگونی و مرگ سبز را همه دیدیم، دیدیم که چگونه مرعوب شده و عقب نشینی کردند :)

به همه جلبک‏ها و سبزی‏فروشان وطن فروش: مرگ سبزتان مبارک


ادامه عکسها :

مرگ سبزها

 

 


 
+ نوشته شده در  88/06/31ساعت 11:54  توسط ارمیا  | 



 

 

خبرنامه دانشجویان ایران: بعد از آنکه نمایندگان تشکل های دانشجویی در جریان مراسم افطاری شان با رهبر انقلاب، مواضع خود را با ایشان در میان گذاشتند، طی دوشب گذشته شاهد پخش گزینشی سخنان این دانشجویان بودیم.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران» هرچند مقام معظم رهبری بعد از سخنان دانشجویان، فرمودند: " سخنان متقن و دقيق و نو توى حرفهاى اين برادران و خواهرانى كه صحبت كردند، بود؛ تحليلهاى درستى بود " ، اما صداوسیما مانع از پخش کامل این سخنان شد.

«خبرنامه دانشجویان ایران» بنابر موضع اطلاع رسانی صحیح و تنویر افکار عمومی قسمت های سانسور شده را در زیر می آورد:

زهرا احمدي - دبير روابط عمومي دفتر تحکيم وحدت /34 کلمه حذف شده است:

 

انتخابات اخير همانگونه که حضرتعالي در مورد آن فرموديد، صحنه آزمايش بسياري از نخبگان، مسئولين و عموم مردم بود و آن گروهي که پيروز اين امتحان بزرگ بوده و خواهد بود، عموم ملت شريف ايران بودند. در اين ميان، با توجه به حجم بالا و سرعت زياد وقايع، مي­توان اين حوادث را حرکتي برنامه­ريزي شده از سوي دشمنان انقلاب در خارج از کشور و دشمنان داخلي و جاهلان دانست. دفتر تحکيم وحدت نظر به اعترافات صريح عوامل دستگير شده مبني بر نقش افرادي مانند مهدي هاشمي و عبدالله جاسبي در ساماندهي آشوب­ها و پشتيباني مالي از آن و با توجه به تخلفات بي­شمار رياست غيرقانوني دانشگاه آزاد كه شهره خاص و عام است خواستار رسيدگي قضايي به اتهامات اين عوامل اصلي و برخورد قاطع و بي­مسامحه با آنان است. ­

علیرضا آرانی نژاد دبير كل اتحاديه جامعه اسلامي دانشجويان /185 کلمه حذف شده است.

انتخابات با شکوه هرچه تمامتر برگزار گردید، 40میلیون رأی به سبد اعتماد به نظام جمهوری اسلامی ریخته شد و از این میان حدود 25میلیون رأی که حد نصاب تازه‌ای در انتخاب رئیس جمهور است، در سبد منتخب مردم قرار گرفت.با ادعای تقلب در انتخابات از سوی آقای موسوی که هراس وی از پاسخ‌گویی در این زمینه و عدم ارائه مستندات تا به امروز ادامه داشته است، متأسفانه تجمعات اعتراض‌آمیز را به اغتشاش و تعرض به جان و مال مردم بدل نمود.

پس از انتخابات حمایت‌های دشمنان قسم خورده نظام  همچون  بهائیان، گروهک غیرقانونی نهضت آزادی، فمینیست‌ها و انجمن حجتیه که از پیش از انتخابات آغاز شده بود از جریان به ظاهر سبز ادامه یافت تا جایی که سلطنت‌طلبان، منافقان و رئیس جمهور آمریکا و رژیم صهیونیستی نیز در حمایت از کسی که تا پیش از انتخابات خود را یار امام معرفی می‌نمود سخن گفتند. این در حالی بود که کاندیداهای شکست‌خورده‌ حتی یک بار هم از جریانهای معاند نظام و دشمنان قسم‌خورده‌ی مردم اعلام برائت نکردند.

اما امروز در میان زندانیان شاهد حضور دانشجویانی نیز هستیم که سالهای پیش در چنین جلساتی حضور می‌یافتند و نظرات خود را با رهبر معظم انقلاب در میان می‌گذاشتند.در میان این زندانیان بسیاری نامشان مهدی است، بسیاری از آنها فاطمه نام دارند، نام برخی هم یاسر و فائزه است.اما چه سود که پدران آنها از به اصطلاح دانه درشت ها نیستند تا پس از مدت کوتاهی دستگیری دوباره آزاد شوند.

در جریان اعترافات روز گذشته‌ی متهمان پرونده‌ی کودتای نرم با اشاره به نام آقایان مهدی هاشمی و عبدالله جاسبی پرده‌هایی از فسادهای مالی ایشان برملا گردید که در صورت صحت مستندات از رویه‌ای فاسد در مشی مدیریتی این 2 حکایت دارد.

البته ریاست دانشگاه آزاد همچون سالهای گذشته در جلسه‌های دانشجویی مانند امروز حضور نمی‌یابند چرا که از مورد سوال قرار گرفتن توسط دانشجویان بیم دارند.قو‌ه‌ی قضائیه می‌بایست با رسیدگی به پرونده‌های مالی از این دست هیچ‌گونه تبعیضی در قضاوت میان مجریان خیابانی و عاملان پشت‌پرده‌ی وقایع اخیر قائل نشود.

در جریان اعترافات متهمین، نقش فعال در اغتشاشات و حضور تشکیلاتی احزاب دولت ساخته‌ای چون کارگزاران سازندگی، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و حزب مشارکت انکارناپذیر است.

سابقه‌ی سوء‌استفاده‌های متعدد این احزاب از جریانهای دانشجویی نیز در کارنامه‌ی آنها به چشم می‌خورد و این در حالی است که جریان دانشجویی منتسب به این احزاب مغرض حساب خود را از ایشان جدا نموده و دیگر بازیچه و مورد اغفال این گروهک هاای مغرض سیاسی قرار نخواهند گرفت.

مهدي طوسي نماينده اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانشجويان مستقل/420 کلمه حذف شده است.

«من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمهنم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا»

عرض سلام و ادب و احترام دارم به پيشگاه مقدس حضرت ولي عصر(عج)، ارواح طيبه شهداي اسلام و امام راحل(ره) و آرزوي سلامتي و طول عمر پر برکت براي حضرتعالي. و خداوند متعال را سپاسگزارم که بار ديگر توفيق بهره مندي از فيض حضور متبرک شما را نصيب ما نمود.

اين دسته از خواص که از حمايت سران انگليس، امريکا و اسرائيل تا ائمه ي جماعات مسجد هاي ضرار برخوردار بوده و هستند، از همه تجربيات و حيله گري هاي جريان نفاق از صدر اسلام تا کنون استفاده کردند تا شايد زخمي عميق و کاري بر پيکر ملت ايران وارد آورند.

البته جنبش دانشجويي مسلمان عميقاً معتقد است که موسوي ها و خاتمي ها صرفاً تابلو و ويترين اين جريان در صحنه هستند و ريشه اصلي و فرماندهان واقعي آن در جاي ديگري قرار دارند.

همين جا صراحتاً اعلام مي کنيم که ماهيت و هويت فرماندهان آشوب براي جريان دانشجويي مسلمان، کاملاً عيان و آشکار است و در صورت لزوم پس از رسوا نمودن ايشان در نزد ملت، با تكرا واقعه 13 آبان اين بار لانه جاسوسي براندازان و ايادي داخلي امريکا و اسرائيل را تسخير خواهد كرد.

با شما سخن داريم من باب کابينه دهم، سخنان و توضيحات رئيس جمهور محترم دکتر احمدي نژاد را در خصوص انتخاب گزينه هاي معرفي شده از رسانه ي ملي شنيديم، بگذريم که بسياري از اين توجيهات را منطقي نيافتيم و برخلاف ادعاي ايشان، اينگونه انتخاب و طرد بدون حجت برخي نيروهاي ارزشي، متخصص و توانمند را نشأت گرفته از تأثيرپذي ايشان از حلقه کردان، رحيمي و مشايي مي دانيم و ضمن اينکه به واسطه اين معلوم الحالان تا کنون دلخوري هاي زيادي براي مردم متدين و انقلابي ايران فراهم آمده است، اعلام مي نماييم که جنبش دانشجويي مسلمان که با هيچ فرد يا گروهي در پيگيري مطالبات مردم و رهبري عقد اخوت نبسته است.

از آن جايي که دانشجو، صريح و صادق هستيم، با اعتقاد به تکليف محوري خود بيان مي داريم که تا کنون تمام تلاش جريان دانشجويي بر آن بوده که دانشگاه آزاد را از چنگال مافياي زر و زور و تزوير خارج نمايد اما متأسفانه شاهد آن هستيم که از سوي رئيس جمهور محترم فردي براي تصدي وزارت علوم معرفي شده است که مافياي مذکور تمام قامت براي رأي آوري آن تلاش مي کند و اين مسأله به هيچ عنوان از جانب جريان دانشجويي مسلمان برتافته نمي شود.

رهبر فرزانه انقلاب، در حالي که چندين جلسه از برگزاري محاکمه عوامل اغتشاشات اخير مي گذرد متأسفانه شاهد اين بوده ايم که علي رغم اعترافات و اظهارات شنيده شده از سوي متهمين حاضر، هنوز رئوس اصلي اغتشاشات، به صحن دادگاه فراخوانده نشده اند. براي ما، اين سوال پيش آمده است که اگر اظهارات اين آقايان يا بهتر بگوييم حمايت، تعريف و تمجيد دشمنان هميشگي امام و انقلاب از آنان صحيح است و بي دليل نيست، چرا عده اي که مدتي سکان اجرايي کشور را در دست داشتند در دادگاه براي پاسخگويي فراخوانده نمي شوند؟ و يا اگر اين اظهارات صحيح نيست چرا براي اعلام برائت آورده نمي شوند و يا چرا خود نمي آيند؟

آخر بنا بر کدامين منطق و اصل ارزشي تاکنون از بازجويي و پاسخگويي در پيشگاه انظار مردم مصون مانده اند؟ مگر احقاق حقوق حقه مردم از وظايف نظام مقدس ما که الگوي آن حکومت علوي است، نمي باشد؟ ترس ما از اين است که خداي ناکرده غرائض و يا مصلحت سنجي هاي خيالي اي در کار است که مانع احضار تهييج کننده گان اصلي مردم براي به بازي گرفتن و ايجاد شورش هاي غيرقانوني خياباني مي شود؟ چه شده که عده اي به راحتي آرامش، امنيت، اعتقادات و حتي حيثيت مردم را به بازي مي گيرند، و در هيچ محکمه اي هم براي پاسخگويي نمي آيند؟ لذا قاعدتاً، خواسته ما بر آن است که آقايان موسوي و خاتمي هم بايد به دادگاه بيايند.

متأسفانه در چند سال گذشته و به ويژه ماه هاي اخير علي رغم تلاش هاي بسيار زياد صورت گرفته در دستگاه قضايي، شاهد مسامحه اين دستگاه با برخي دانه درشت ها و صاحبان قدرت و ثروت بوده ايم.

براي نمونه اي تازه قرباني شدن مجدد دوستانمان در دانشگاه هاي شيراز و نمونه بسيار مهم ديگري که بارها به آن اشاره شده، بحث مديريت دانشگاه آزاد، که روشن شدن وضعيت اتهامات و ابهامات فراوان موجود، ديگر ظاهراً به آرزويي دست نيافتني براي دانشجويان تبديل شده است.

سؤال اينجاست که مگر چه قدرتي در ساختار مديريتي دانشگاه آزاد نهفته است و يا حلقه بسته هيئت امناي آن چه ميزان نفوذ دارند که تحقيق و تفحص مجلس از آن نمي تواند ره به جايي ببرد؟ چرا شوراي عالي انقلاب فرهنگي اراده و توان مقابله با آن را ندارد؟ چرا دستگاه قضايي پيگير امور مربوط به آن نيست؟

چرا با وجود پيگيري مستمر دانشگاهيان و نخبگان همچنان به وضعيت اساسنامه دانشگاه آزاد رسيدگي نمي شود؟ چرا و بنا بر کدامين حجت بخشي از بيت المال مردم صرفاً در جهت منافع حلقه اي محدود به تاراج مي رود؟ چرا قانون شکني ها در اين دانشگاه تا حدي ادامه پيدا مي کند که در روزهاي اخير اخباري مبني بر سرمايه گذاري و نقش مديريت دانشگاه آزاد در اغتشاشات پس از انتخابات، هم به گوش مي رسد؟

 

+ نوشته شده در  88/06/25ساعت 12:55  توسط ارمیا  | 



 

اگر بر دل علی غالب نمیشد

علی ابن ابی طالب نمیشد

نمیخندید اگر در خون و محراب

شهادت این چنین جالب نمیشد


و تو ای علی
ای شیر!
مرد خدا و مردم،
رب النوع عشق و شمشیر!
ما شایستگی «شناخت ترا» از دست داده ایم.
شناخت ترا از مغزهای ما برده اند، اما «عشق ترا»،
علیرغم روزگار، در عمق وجدان خویش، در پس پرده های دل خویش،‌ همچنان مشتعل نگاه داشته ایم

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 15:14  توسط ارمیا  | 



اين چند خط  به نام توست ,

خداي من ,

            

 به نام تو كه هميشه به سادگيم ميخندي و اجازه ميدهي اين مردابها آبديده ام كنند

 و من بوي دستانت را وقتي نجاتم ميدادي مزه مزه كردم . 


    الهي , الهي , الهي


اگر نيستم هر انچه بودم ولي تو هماني كه بودي

 
يا غفار و يا غفار و يا غفار .

خدايا!

مايوسم مكن آن زمان كه درماندگي ام شدت مي گيرد و به جرم كم طاقتي دست رد به سينه ام مزن و به جرم كم طا قتي مرا از درگاهت مران.

 

خدايا!

من از تو صبري زيبا و گشايشي نزديك مي طلبم.

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 14:14  توسط ارمیا  | 



پاي ميز محاكمه...
با هم براي محاكمه عوامل اغتشاشات اخير متحد شويم:

مي توانيد لوگوي زير را در سايت يا وبلاگ خود قرار دهيد...


زمزمه هایی به گوش می رسد

                             از پخش یک سری اعترافات...

اعترافات روسای یک سری احزاب....

                                و عده ای هم از سیاسیون...

اعتراف به انقلاب...نه از نوع اسلامی...بلکه از نوع مخملی...

تاج زاده ...تاج بر زمین می نهد...

ابطحی...همان کوچولوی شکمو...گریه می کند...

حجاریان و نبوی را هم که نگو...

چرا...

عده ای آن را خلاف آزادی و حقوق بشر و این جور کلمات نخ نما شده می دانند....

عده ای هم به حرمت رسوایی این توطئه گران فتوی می دهند...

روزگار غریبی است...

حتی امروز جاسوسان و خیانتکارن...اغتشاش گران و توطئه گران حامی دارند...

روزگار غریبی است...

در انتظاریم...انتظار فتح مکه...انتظار بیرون راندن کفار از سرزمین خدا...

                                                                          از مملکت امام زمان(عج)...

مهندس...

چه حالی دارد این روز ها...

امیدوارم که از دستگیری مجرمان و جاسوسان و خیانتکاران راضی باشد...

اما...

اگر...حال خوبی نداشته باشد...

                               بد می شود...

                                   آن موقع است که دیگر...

                                        منتظر محاکمه ات می مانیم مهندس...

مقصور از انتخاب عنوان راه هدایت رهنمود های مقام معظم رهبری بود که در زیر آمده است...

+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 12:44  توسط ارمیا  | 



مردى كه در شراب‏خوارى افراط داشت ، روزى دوستان شراب‏خوار را دعوت كرد و براى عيش و نوش بيشتر ، چهار درهم به غلام خود داد و گفت : با اين مبلغ مقدارى ميوه بخر . غلام در حال عبور به درب خانه « منصور بن عمار » رسيد . منصور براى نيازمندى مستحق ، پول طلب مى‏كرد و مى‏گفت : هركس به اين فقير چهار درهم بدهد ، برايش چهار برنامه از خدا مى‏طلبم ، غلام هر چهار درهم را به آن مستحق داد . منصور به غلام گفت :چه مى‏خواهى ؟ گفت : اربابى دارم ، علاقه‏مندم از دست او رها شوم . ديگر اين كه خداوند مالى روزى من كند تا با او زندگى خود را اداره كنم . سوم اين كه خداوند ارباب معصيت‏كار مرا ببخشد . چهارم پروردگار بزرگ من و ارباب من و تو و اين قوم را مورد رحمت خود قرار دهد . منصور هر چهار برنامه را از خداى مهربان درخواست كرد وقتى غلام به منزل اربابش بازگشت ، ارباب به او گفت : چرا دير آمدى ؟ داستان را گفت ، مولايش پرسيد :  به چه دعا مى‏كردى ؟ گفت : اوّل آزادى خود را خواستم ، ارباب گفت : در راه خدا آزادى . گفت : دوّم براى خود مالى خواستم تا با آن زندگى خود را اداره كنم ، ارباب گفت : چهار هزار درهم از مال من براى تو . گفت : سوّم خواستم خدا از سر تقصيرات تو بگذرد و توفيق توبه به تو عنايت كند ، ارباب گفت : توبه كردم . چهارم : خواستم من و تو و منصور بن عمار و مردم را بيامرزد ، مولايش گفت : آه كه من مستحق اين برنامه چهارم نيستم . چون شب رسيد و به بستر خواب رفت در خواب شنيد گوينده‏اى مى‏گويد : اى مرد ! آنچه وظيفه تو بود انجام دادى ، آيا در وجود من كه خداى مهربان هستم مى‏بينى آنچه مربوط به خدايى من است انجام ندهم ؟ من تو را و غلامت ، منصور بن عمّار و مردم را بخشيدم.

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 11:31  توسط ارمیا  | 



همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد  

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

+ نوشته شده در  88/05/27ساعت 15:0  توسط ارمیا  | 



فصل جوانی  انسانها از جمله مقاطع مم زندگی هر فرد به شمار میآید که در احادیث و روایات بر آن تاکید بسیار شده و آن را از بزرگترین نعمات الهی بر شمرده اند.اما باید دانست این نعمت زمانی نعمت خواهد بود که بتوان از آن بهره صحیح را برد و به خوبی از آن استفاده نمود و این بهر مندی تنها قسمت جوانانی که شایسته باشند میگردد .امیر المومنین در خصوص جوان شایسته نکاتی را فرموده اند که عبارتند از :1) جوانی شایسته است که به خود شناسی برسد و به هویت خویش دست یابد.2

)اهل تزکیه باشد و نفس خویش را از پلیدی ها پاک نماید.

3)قدر و منزلت خویش را بداند و برای خویش حرمت قائل شود.

4)برای رسیدن به کمالات خود را در معرض سختی های معقول قرار داده و از آن هراس نداشته باشد

.5)هیچ گاه مایوس نشود.

6)همیشه شاداب و تندرست باشد و نسبت به آینده امیدوار باشد.

7)برای خود دوستان خوبی انتخاب کند چرا که وی را از روی دوستانش میشناسند

+ نوشته شده در  88/05/08ساعت 10:33  توسط ارمیا  | 



 

پسرم، چندی است که پدرشاعرت برای حقنه کردن برخی از "سروده‌هایش" به محضر ملت، از صنعت "نیش و کنایه ودشنام" بهره‌ی زیادی می برد که نام دیگر این کار را می توان "موج سواری در فضای خاکستری" دانست.

پسرم، از پدرت پرسیده ای: چرا حرفهای درگوشی با پسرش را در انظار می گوید؟ بگذار من حدس بزنم:

شاید تو را از صبح تا شام نمی بیند و شب هم که خسته و کوفته از جشنواره های شعر و سرودن برای زمین وزمان به خانه می آید، تو دیگر خوابی و تنها فرصت ارتباط شما همان وبلاگ کذایی اوست؟

این "شاید" کمی مضحک است، لکن شایدی دیگر نیز به ذهنم می رسد و آن اینکه شاید، عبدالجبار، بالاجبار، به "در" تو می‌زند تا "دیوار" دیگران گوش به قلمش بسپارند؟... اما چرا؟ مگر پدرت آدمی خجالتی است؟... گمان نکنم پسرم، چرا که دلایل زیادی برای خجالتی نبودن پدرت وجود دارد که ازین مقال خارج است.

اگر شاید دوم درست باشد، به‌نظرم: بابای خاکستریت، ترجیح می‌دهد خطاب به تو بسراید، تا روزی مجبور نباشد پاسخگوی قلم پراکنی خویش باشد، هر چه باشد، خلایق حق دارند با پسرشان درد ودل کنند.

اما پسرم:

من نیز می‌خواهم کمی از صنعت پدرت استفاده کرده و با تو گپی زده باشم.

پسرم، از من بپذیر که از روی صدق نیت و صفای قلم، تو را خطاب قرار می‌دهم.

تا یادم نرفته یک نکته را بگویم: لباسی که بچه های جبهه (بسیجی ها) می پوشیدند خاکستری نبود عزیزم، "خاکی" بود به‌خدا.

سبز هم بود پسرم، اما سبز خاکی، نه سبز((مخملی)) !

مطمئن باش بابایت، دچار کور رنگی نشده، بلکه تا جایی که حافظه‌ی من یاری می‌کند، بعضی از بچه های خاکی پوش آن زمان، پس از جنگ "خاکستری اندیشی" را بر خاک نشینی ترجیح دادند.

این "بعضی‌ها"، بعضی‌هاشان خاکستری نویس و خاکستری گوی شدند، و آنچنان شدند... که دیگر لباس‌های خاکی رنگ بسیجی خود را هم در خانه ی خاطراتشان خاکستری می بینند.

پسرم بعضی ها نیز در خلوت دل خویش و در "پیچ و خم زندگی" خاکستر شدند و دیده نشدند.

یادت هست عصر بارانی 20 فروردین امسال؟ همان روزی که تو و بابایت عبدالجبار، برای "فرار از رحمت الهی" بالاجبار به سینما پایتخت پناه بردید؟ و به مصیبت! تماشای فیلم اخراجی‌ها (به زعم پدر ادیبت) گرفتار آمدید؟ که اگر من به‌جای شما و بابایت بودم، پول بلیط سینما را خرج یک تاکسی دربست می‌کردم و خود را نجات می‌دادم....بگذریم:

پسرم پس از آن روز فلاکت بار 20 فروردین، پدرت از آنجا که زبانش قاصر بود، با قلمش به تو گفت که: "...پسرم كسی كه بوی مرگ رو بشنوه خماری از سرش می‌پره..."، حقیقتاً برایم سؤال شده است، اگر عبدالجبار بوی مرگ را در گذشته و به کرات شنیده، چگونه است که اکنون با یک سیلی به فرزندش، خماری از سر قلمش این چنین می پرد و عنان از کف می‌دهد؟

پسرم، قصد این نوشته، به هیچ‌وجه دفاع یا اظهارنظر در خصوص فیلم اخراجی‌ها نیست، بلکه کمک به نوجوانی 15 ساله در تفکیک جو از گندمی است که پدرش دلسوزانه! به آسیاب ذهنش می ریزد.

پسرم نمی‌دانم پدرت لباس خاکستریش را سوزانده (آنگونه که آرزو کرده) یا هنوز آویخته اش را روی دیوار خاطراتش دارد، اما از طرف من به عبدالجبار بگو تا بالاجبار همان سیلی ناحقی! که گونه های معصوم تو را آزرده است، لباسی را که روزی بر تنش "گشاد" بوده و اکنون نیز برای تن تکیده اش! کوچک شده (تنی که به یمن زحمات دبیری جشنواره های مختلف، نحیف و رنجور! گشته) به سپور فقیر محله بدهد و جایش را با پوستر شخصیت های خاکستری این روزها پرکند.

پسرم، اگر پدرت روزگاری راهی دراز می پیمود تا به کیلومتر 50 جبهه رسیده و بوی مرگ را بشنود! و خماری از سرش بپرد، من در کیلومتر 5 جبهه با خانواده ام زندگی می‌کردم و اگر هر از گاهی بابا عبدالجبارت، بالاجبار خستگی جبهه به خانه‌ی امن خویش بازمی گشت تا از بوی مرگ در امان باشد و خستگی در کند، من فقط 5 کیلومتر عقب‌تر به شهرمان برمی گشتم تا جنازه های پاره پاره‌ی همسایگان خویش را در روزهای استراحت پشت جبهه جمع کنم، خدا می داند که عطر ایستادگی و سربلندی و نشاط خنده را بیش از بوی مرگ استشمام می‌کردم، چون مانند پدرت خمار این نبودم که در سنگرهای جبهه بنشینم و شعری بسرایم، بلکه مست باده‌ی همان آرمان‌های دهه شصتی بودم که پدرت در سینما پایتخت درباره شان به تو گفت.

پسرم، فرق امثال من و پدرت در این است که من در 21 سالی که از پایان جنگ می‌گذرد، هنوز هم خاکی می اندیشم و لباس‌هایم را خاکی می بینم، اما او بس که در فضای خاکستری این سالها "دبیری کرده" حق دارد لباس بسیج را خاکستری ببیند.

راستی پسرم از پدرت پرسیده ای چرا منتقدین خود را چماق بدست می‌خواند؟

پسرم از عبدالجبار بپرس: کجای آرمان‌های دهه 60 با دخترکان و پسرکان سبزی که دست در دست و سگ در بغل به خیابان آمده بودند، همخوانی دارد؟

به او بگو باباجان، قلم تو لال است در برابر این چنین نمایش‌های آرمانسوزی؟ یا آرمان‌هایی که برای من (پسرت) گفتی دروغ بود؟

پسرم، من به سهم خویش فرض را بر این می‌گذارم که تو مستحق آن سیلی نبوده ای و همین‌جا از سوی زننده آن سیلی از تو صمیمانه پوزش می طلبم و روی ماه تو را به عنوان پسر خودم می بوسم، اما...

از تو می خواهم تا انصاف پیشه کنی و از خودت بپرسی: گناه آن سیلی که تو خورده‌ای بزرگ‌تر بود یا پنجه کشیدن پدرت به لباس نمادینی که بزرگان نظام سلطه‌ی جهانی را هنوز که هنوز است خون به جگر کرده؟

پسرم، نمی‌دانم تو و پدرت هم به نماز جمعه ی 26 تیر آمدید یا نه؟ از او که خود را اهل "ادبیات بلند بالای" انقلاب می‌داند بخواه تا قلم پاکیزه اش! را که مملو خلوص! و خاکساریست! به دست بگیرد و کمی هم گونه های لطیف پسرش را فراموش کرده و در رثای آلودن ساحت نمازجمعه به سبزاندیشان بی وضویی بنویسد که بی‌شرمانه مقدسات ملت را به سخره گرفته ومانند راهپیمایی‌های فمنیستی‌ شان، دست در دست یکدیگر و ((کفش در پا))، نعش بی‌مقدار خود را به رخ کشیدند.

پسرم، پدرت سالهاست در فضای خاکستری به سر می برد و این روزها حق دارد، از عصبانیت سر به دیوار وبلاگش بکوبد، چرا که وقایع تلخ ناشی از فتنه‌ی سبز، منافعی هم برای ملت داشت، من جمله آنکه بسیاری از "خاکستری اندیشان" و "خاکستری سرایان" ناچار شدند تا "خویشتن به اسارت رفته‌ی" خود را نشان دهند.

این روزها تشخیص حق از باطل، سیاه از سفید، منافق از غیر منافق مثل آب خوردن است. و این چیزی است که خون خاکستری ها را به جوش می آورد.

در شهر ما، یکی از فرزندان موسی‌ابن جعفر(ع) آرمیده است و بالای بلند گلدسته اش، هر گمشده‌ای را در هر کجای شهر به سر منزل مقصود می‌رساند، پسرم 14 قرن است که آل علی در این مرز و بوم قطب نمای دل ما ایرانیانند و چه زیبا فرمود آن فرزند علی که: " پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیب نرسد" پسرم از پدرت بپرس که، در تمام این سال‌های پس از جنگ، چرا پوشیدن وپاییدن لباس بلند بالا وخاکی فرزندان ولایت را به تو نیاموخت؟ (تا به زعم او حشرات این لباس را اشغال نکنند؟) اما حقیقت این است که روح پدرت، مثل ((بعضی های)) دیگر در گذر زمان کم آورد و از لباس جنگ اش جز خاطره ای برایش نمانده، و اکنون که ناچار است مچ بند سبز ببندد، حق دارد تا عدم شایستگی پوشیدن لباس بسیج را این چنین با قداره ی قلمش زخم بزند.

پسرم، دیریست که روح پدرت فرسنگها از این لباس فاصله گرفته و دلیل اینکه قامت پسرش را با این کسوت رفیع (منش و تفکر بسیج) تا کنون نپوشانده، همین پارادوکس کشنده است و بس !

پسرم به لباسی که بر تن تکیده ی جوانان و نوجوانان ((این روزها)) می بینی شک نکن، به قلم و بیان ((این روزهای)) پدرت شک کن، به مچ بند مخملی او شک کن !

پسرم به دشنامی که پدر ادیب و بلند بالایت به فرزندان بی ادعای ولایت داد فکر نکن، به این فکر کن که بچه های جنگ، اسیری را که تا چند لحظه ی پیش، دشمن خونخوارشان بود و برادر همسنگرشان را به خاک و خون کشیده بود، از آب زلال قمقمه‌ی ادبیات بلند بالای انقلاب سیراب می‌کردند، چه برسد به اینکه هموطنشان از روی (احتمالاً) جهالت به آنها سیلی بزند!

پسرم دلنوشته‌ی داوود آبادی را یادت هست؟ و جوابیه‌ی پدرت را هم؟

پدرت دروغ می‌گوید، پسرم... ادبیات بلند بالای انقلاب نوشتنی نیست... دیدنی و لمس کردنی است... زنی را که نیمه جان از زیر آوار موشک های جهنمی اسکاد بیرون کشیدند و لباس‌هایش پاره پاره شده بود و التماس می‌کرد تا بدنش را نامحرم نبیند و لحظاتی بعد به دیدار معبود شتافت، مقایسه کن با کسانی که این روزها، پدرت برایشان به قلم درانی افتاده که: "...آنچه گفتم بیان یک حقیقت انسانی و رونمایی از یک ستم آشکار بود به نیابت از همه پدرانی که پسران و دخترانشان را با مشت و سیلی و لگد به اسارت بردند..."

پسرم، به عبدالجبار بگو تا به تو که جگرگوشه‌اش هستی، راست بگوید که حق با کیست؟ بگو تا مردانه‌تر با فرزندش سخن براند و اگر خودش را "اهل قلم" می‌داند حرمت قلم را نگاه دارد چرا که ذات باری تعالی به بدان قسم یاد فرموده.

پسرم، از قول من به بابا بگو: عبدالجبار عزیز، خوب یافته ای، اما درست نخوانده ای که: "نون والقلم و ما یسطرون"، بلکه درستش این است: "ن والقلم و ما یسطرون"

می‌دانم پسرم، می‌دانم... هر که برای پاسخ به عبدالجبار دست به قلم ببرد، بالاجبارپدراهل قلمت، یا "نو قلم ولایت شعار" است یا کینه توز.

از دید خاکستری نگر پدرت شق سومی وجود ندارد، اگر هم باشد از دید او حتما "بالایش بلند" نیست.

پسرم نزدیکتر بیا ونترس.

دلبندم، بیا وبسیج را بی واسطه ی او،استشمام کن چرا که عبدالجبار، "آیینه" را گم کرده است.

+ نوشته شده در  88/05/02ساعت 1:30  توسط ارمیا  | 



در غار حرا كسي مشغول راز و نياز است كه ناگهان طنين صداي با صلابتي او را فرا مي خواند كه بخوان، بخوان به نام آفريدگارت كه آفريد تو را. سلام بر رحمت للعالمين، ختم المرسلين، صراط العارفين پيامبر اعظم حضرت محمد(ص).

+ نوشته شده در  88/04/28ساعت 21:56  توسط ارمیا  | 



بسمه تعالی
با توجه به اقامه نماز جمعه این هفته تهران به امامت حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی(مدظله العالی) و حضور آقایان موسوی و خاتمی ، از کلیه ی حامیان و هوادارن جنبش سبز تقاضا می گردد که از ساعت 11.30 ظهر جمعه در این مراسم حضور به هم رسانند و مجال خودنمایی به مخالفین را ندهند.
همچنین در ادامه این اطلاعیه ، نکاتی مطرح می گردد و تقاضا می شود افرادی که خواهان شرکت در این مراسم می باشند دقت لازم را مبذول فرمایند:
1)نماز جمعه تهران در دانشگاه تهران برگزار می گردد
2)نماز جمعه روز جمعه برگزار می گردد
2)نماز جمعه بعد از اذان ظهر و به جای نماز ظهر اقامه می گردد
3)آنچه توسط امام اقامه می شود 2 رکعت نماز جمعه و 4 رکعت نماز عصر می باشد
4)نمازگزارانی که آشنایی با نماز ندارند می توانند آموزشهای لازم را در سایت دریافت نمایند.در صورت عدم تمایل ،تنها کافیست نماز گزار به صورتِ هماهنگ با جمعیت ،حرکات نماز را انجام دهد ، تنها دقت شود که هنگام ایستادن و قرائت حمد و سوره توسط امام ، نمازگزار می بایست ساکت بماند
5) برای نماز باید وضو بگیرید
6)از نمازگزاران تقاضا می شود بعد از اتمام سخنان امام جمعه ،از تشویق و سوت و کف جداً خودداری فرمایند و و مانند شبها از ندای الله اکبر استفاده کنند
7)از خواهران تقاضا می گردد با خود چادر به همراه داشته باشند و در غیر اینصورت ، هنگام ورود به واحدهای سیاری که برای توزیع چادر در نظرگرفته شده اند مراجعه شود
8)از خواهران تقاضا می گردد از آرایش کردن خودداری فرمایند ،اما چون انجام این خواسته غیر ممکن به نظر می رسد ، تقاضا می گردد به نحوی صورت پذیرد که توجه دوربینهای خبرساز رژیم را به خود جلب نکند
9)با توجه با اینکه وضو گرفتن با داشتن لاک بر روی ناخنها صحیح نمی باشد ،از خواهران تقاضا می گردد لاکهای ناخن خود را پاک کنند ، در غیر اینصورت به ستادهای سیاری که روبه روی ضلع جنوبی دانشگاه اقدام به توزیع آسیتون می کنندمراجعه شود
10)نمازگزاران توجه داشته باشند که نماز جمعه ابداً مختلط نمی باشد و تقاضا می شود قبل از رسیدن به در ورودی ، جداییهای لازم صورت پذیرد تا مجال بهره برداری رسانه ای به دوربینهای رژیم داده نشود
11)ورود لوزام آرایش ،دخانیات ، مواد مخدر ، مشروبات الکلی ، حیوانات خانگی و ... ممنوع می باشد و اکیداً تقاضا می شود از به همراه داشتن این اقلام خودداری فرمایید و در صورت عدم امکان ، به واحدهای سیاری که به این منظور خدمت رسانی می کنند جهت تحویل مراجعه شود .

ضمناً جهت رفاه حال نمازگزاران ، روز جمعه راس ساعت 10:45 اتوبوسهایی جهت انتقال نمازگزاران در نظر گرفته شده است که محل اسقرار آنها عبارتند از:
میدان شهید لواسانی(فرمانیه)،میدان شید باهنر(نیاوران)،میدان قدس ،میدان تجریش(سر پل)،چهارراه زعفرانیه ، تقاطع ولیعصر و الهیه ،تقاطع ولیعصر و میرداماد ، میدان مادر(محسنی) ، میدان شیراز(ونک) ،انتها و ابتدای خیابان آفریقا(جردن) و همیچنین تقاطع آفریقا با ظفر ، و نهایتاً میدان ولیعصر(پهلوی)


تکمیلی:با توجه به آخرین گزارشهای رسیده از نمازگزاران احتمالی روز جمعه ،ضروری دانستیم مورد شماره 8 از موارد مطروحه را علاوه بر خواهران ، از برداران نیز عیناً تقاضا کنیم

با تشکر
ستاد مهندس میر حسین موسوی
+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 11:43  توسط ارمیا  | 



حرف‌هایت به طفلان حسودی می‌ماند که القضا در بازی، شکست هم خورده‌ است و حالا در جستجوی راهی برای جبران کمبودهای شخصیتی خود، به پدر هم‌بازی‌ها ناسزا می‌گوید که "اصلاً من و طایفه‌ام هم‌جنس شماها نیستیم!"

آهای! هادی غفاری! من یک نسل سومی هستم. برخلاف برخی از نسل اول و دوم، انقلاب را نه با آدم‌هایش که با مبانی و آرمان‌هایش شناختم؛ و با سیره‌ی علمی و عملی رهبر آسمانی‌اش (آن هم نه از روی خاطرات متزاحم و شاید متناقض! بلکه از درون سطر به سطر صحیفه‌ی نورانی‌اش و از لابه‌لای کتاب‌های الهی‌اش).

من یک نسل سومی هستم. پیوند یک نسل سومی با عالم و آدم، فقط و فقط بر اساس عقیده است و آرمان. این یعنی با هیچ کس عقد اخوت نبسته‌ است و نسبت به هیچ کس هم احساس سمپاتی ندارد! و نیز به خود باورانده است که انقلاب، اگرچه نمایی بیرونی نیز دارد اما همواره انقلاب درون است. یعنی تا زمانی تداوم دارد که جانی شوریده و سرشار از شعور داشته باشی و زمانی استحاله می‌شود که حتی یک بند بر دست و پای وجود باطنی‌ات ببندی. چه چند روز بعد از به ثمر نشستن انقلاب در بیرون باشد، یا چند ماه و یا چند سال! شرحش را شاید برایت بگویم. خطاب این محاجه هم البته تو نیستی بلکه تمام آن‌هایی هستند که شبیه آن‌چه تو در سر داری، توهماتی در سر دارند.

آهای! هادی غفاری! گمان باطل نکنی که آداب گفت‌وگو با بزرگتر از خود را نمی‌دانم. حرف‌هایت مجابم کرد که با جرأت این‌گونه خطابت کنم. که حرف‌هایت به طفلان حسودی می‌ماند که القضا در بازی، شکست هم خورده‌ است و حالا در جستجوی راهی برای جبران کمبودهای شخصیتی خود، به پدر هم‌بازی‌ها ناسزا می‌گوید که "اصلاً من و طایفه‌ام هم‌جنس شماها نیستیم!".

آهای! هادی غفاری! فعلاً نه به مساحت تعلقاتت کار دارم و نه به جنس جوراب‌هایت که اجالتاً آن‌ها را فقط شنیده‌ام. تو که ادعا کردی "ما با ولایت فقیه مشکل نداریم"! در تاریخ انقلاب اسلامی کم نیستند امثال آن شیخ ساده‌لوحی که روزی گمان می‌کردند «ولایت فقیه» خلعتی است که بر قامت ناساز بی‌اندام آن‌ها دوخته شده است. عجیب هم نبود اگر کتاب بنویسند درباره‌اش که "اصلاً ما خودمان ولایت فقیه را ساخته‌ایم"! اما وقتی که خلعت از آن‌ها باز ستادند و به اهلش سپردند، از کوزه‌ی باطن‌اشان همان برون تراوید که حقیقت‌اشان بود. او که آن بود، آن شد، تو دیگر توهم چه در سر داری؟

آهای! هادی غفاری! فعلاً نه به مساحت تعلقاتت کار دارم و نه به جنس جوراب‌هایت که اجالتاً آن‌ها را فقط شنیده‌ام. تو که ادعا کردی "درس‌هایی آن‌چنان" خوانده‌ای! احتمالاً شاگرد خوبی نبودی که این گزاره‌ی اصلی استاد را فهم نکردی: «نگذاريد كه قواى جوانى از دست‌تان برود. هرچه قواى جوانى از دست برود ريشه‏هاى اخلاقِ فاسد در انسان زيادتر مى شود و مشكل‌تر، جهادْ مشكل‌تر. جوان زود مى‏تواند در اين جهاد پيروز بشود؛ پير به اين زودي‌ها نمى‏تواند. نگذاريد اصلاح حال خودتان از زمان جوانى به زمان پيرى بيفتد... انسان تا قواى جوانى‏اش هست و تا روح لطيف جوانى هست و تا ريشه‏هاى فساد در او كم است، مى‏تواند اصلاح كند خودش را. لكن اگر چنانچه ريشه‏هاى فساد در انسان ريشه‏اش قوى شد، ملكه‌ی انسان شد فسادها، آن وقت است كه امكان ندارد»(1). و آنکه مجاهدت درونی نکرده باشد، چه سودش می‌بخشد مجاهدت‌های احتمالاً شبانه‌روزی در بیرون. حالا دل‌ به "انس سلول‌های بدنت با سلول‌های زندان" خوش کرده‌ای؟! زنهار! «يكى از مكايد شيطان كه شايد بزرگ ترين آن باشد... استدراج است»(2). آنک که انگشت در حلق می‌نهادی و عقده‌های بیست و چند ساله‌ات را قی می‌کردی، گویا قوه‌ی شاعره‌ات را نیز بالا آوردی و شاید هم از سر کهولت به این روز افتاده‌ای که بالاخره پیری است و کندی ذهن! مخصوصاً اگر بی‌تقوا بوده باشی. که نشان دادی بوده ای!

آهای! هادی غفاری! فعلاً نه به مساحت تعلقاتت کار دارم و نه به جنس جوراب‌هایت که اجالتاً آن‌ها را فقط شنیده‌ام. تو که ادعا کردی "امام به من نگفت ولایت فقیه را نشناخته‌ای"! حالا دیدی درد تو همان است که گفتم! گویا فراموش کردی! امام این را هم به تو نگفت که «اينجانب كه از سال‌هاى قبل از انقلاب با جنابعالى ارتباط نزديك داشته‏ام و همان ارتباط بحمداللَّه تعالى تاكنون باقى است، جنابعالى را يكى از بازوهاى تواناى جمهورى اسلامى مى‏دانم و شما را چون برادرى كه آشنا به مسائل فقهى و متعهد به آن هستيد و از مبانى فقهى مربوط به ولايت مطلقه فقيه جداً جانبدارى مى‏كنيد، مى‏دانم و در بين دوستان و متعهدان به اسلام و مبانى اسلامى از جمله افراد نادرى هستيد كه چون خورشيد، روشنى مى‏دهيد»(3). و این را که «...بايد اشخاصى هم كه گوينده هستند بيايند در دانشگاه و من پيشنهاد مى‏كنم كه آقاى آقا سيد على آقا بيايند، خامنه‏اى. شما ممكن است كه برويد پيش ايشان از قول من بگوييد ايشان بيايند به جاى آقاى مطهرى. بسيار خوب است ايشان، فهيم است؛ مى‏تواند صحبت كند؛ مى‏تواند حرف بزند»(4). و این را «جنابعالى كه بحمداللَّه به حُسن سابقه موصوف و در علم و عمل شايسته هستيد به امامت جمعه تهران منصوب مى‏باشيد»(5). امام پس از ترور تو نبود که گفت «اكنون دشمنان انقلاب با سوء قصد به شما كه از سلاله‌ی رسول اكرم و خاندان حسين بن على هستيد و جرمى جز خدمت به اسلام و كشور اسلامى نداريد و سربازى فداكار در جبهه جنگ و معلمى آموزنده در محراب و خطيبى توانا در جمعه و جماعات و راهنمايى دلسوز در صحنه انقلاب مى‏باشيد، ميزان تفكر سياسى خود و طرفدارى از خلق و مخالفت با ستمگران را به ثبت رساندند. اينان با سوء قصد به شما، عواطف ميليون‌ها انسان متعهد را در سراسر كشور بلكه جهان جريحه‏دار نمودند. اينان آن‌قدر از بينش سياسى بى‏نصيبند كه بى‏درنگ پس از سخنان شما در مجلس و جمعه و پيشگاه ملت به اين جنايات دست زدند و به كسى سوء قصد كردند كه آواى دعوت او به صلاح و سداد در گوش مسلمين جهان طنين انداز است. اينان در اين عمل غيرانسانى به جاى برانگيختن و رعب، عزم ميليونها مسلمان را مصمم‏تر و صفوف آنان را فشرده‏تر نمودند. آيا با اين اعمال وحشيانه و جرايم ناشيانه وقت آن نرسيده است كه جوانان عزيز فريب خورده از دام خيانت اينان رها شوند و پدران و مادران، جوانان عزيز خود را فداى اميال جنايت‌كاران نكنند و آنان را از شركت در جنايات آنان برحذر دارند؟ آيا نمى‏دانند كه دست زدن به اين جنايات، جوانان آنان را به تباهى كشيده و جان آنان به دنبال خودخواهى مشتى تبهكار از دست مى‏رود؟ ما در پيشگاه خداوند متعال و ولى بر حق او حضرت بقية اللَّه- ارواحنا فداه- افتخار مى‏كنيم به سربازانى در جبهه و در پشت جبهه كه شب‌ها را در محراب عبادت و روزها را در مجاهدت در راه حق تعالى به سر مى‏برند. من به شما خامنه‏اى عزيز، تبريك مى‏گويم كه در جبهه‏هاى نبرد با لباس سربازى و در پشت جبهه با لباس روحانى به اين ملت مظلوم خدمت نموده، و از خداوند تعالى سلامت شما را براى ادامه‌ی خدمت به اسلام و مسلمين خواستارم»(6). به تو نگفت «شما اگر گمان بكنيد كه در تمام دنيا، رئيس جمهورها و سلاطين و امثال اينها، يك نفر را مثل آقاى خامنه‏اى پيدا بكنيد كه متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار، و بناى قلبى‏اش بر اين باشد كه به اين ملت خدمت كند، پيدا نمى‏كنيد. ايشان را من سال‌هاى طولانى مى‏شناسم، و در آن زمانى كه اوّل نهضت بود ايشان وارد بود و به اطراف براى رساندن پيام‌ها تشريف مى‏بردند، و بعد از اين هم كه اين انقلاب به اوج خودش رسيد، ايشان حاضر واقعه بود همه جا، تا آخر و حالا هم هست. يك نعمت خدا به ما، اين است كه داده...»(7).

نه تنها این‌ها را به تو نگفت که اساساًً تو و امثال تو کوچک‌تر از آن بودید که امام وقتش را صرف‌تان کند. اگرچه یک بار برای همیشه با ریشه‌ی شجره‌ی خبیثه‌اتان برخوردی آن چنان کرد که می‌دانیم و می‌دانند! توهم چه چیزی پیدا کرده‌ای؟ گویا نمی‌دانی که در تاریخ انقلاب اسلامی چگونه ثبت شده‌اید، تو و بزرگ‌تر از تو!

آهای! هادی غفاری! فعلاً نه به مساحت تعلقاتت کار دارم و نه به جنس جوراب‌هایت که اجالتاً آن‌ها را فقط شنیده‌ام. اما حداقل این را فراموش نکن. که آدم هرقدر هم فراموشکار باشد، باز مستقلات عقلیه را فهم می‌کند! و ضرب‌المثل‌ها از این جمله‌اند. و اساساً یک وجه ضرب‌المثل به این است که مراقب باشیم مشمول آن نشویم. القصه حرف‌هایت مرا به یاد آن ضرب‌المثل انداخت که «وقتی شهر شلوغ شود، ...هم هفت‌تیرکش می‌شود». آنک که انگشت در حلق می‌نهادی و عقده‌های بیست و چند ساله‌ات را قی می‌کردی، گویا قوه‌ی شاعره‌ات را نیز بالا آوردی و شاید هم از سر کهولت به این روز افتاده‌ای که بالاخره پیری است و کندی ذهن! مخصوصاً اگر بی‌تقوا بوده باشی، که نشان دادی بوده‌ای!

پی‌نوشت:

1. صحيفه امام؛ ج‏8؛ ص300
2. صحيفه امام؛ ج‏20؛ ص 436
3. صحيفه امام؛ ج‏20؛ ص 455
4. صحيفه امام؛ ج‏8؛ ص 138
5. صحيفه امام؛ ج‏12؛ ص 116. دقت در فعل «می‌باشید» حقیقتی بزرگ را آشکار خواهد کرد.
6. صحيفه امام؛ ج‏14؛ ص503
7. صحيفه امام؛ ج‏17؛ ص 271

+ نوشته شده در  88/04/16ساعت 3:58  توسط ارمیا  | 



  بسم الله الرحمن الرحیم

يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ

 وَآمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ

 يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ

يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ

يا مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ

وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ

 تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً

اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ

جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ

وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى

 اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ

فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ

 وَزِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ

يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ

يا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ

يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّارِ

+ نوشته شده در  88/04/04ساعت 15:2  توسط ارمیا  | 



ديشب اين طبع، بي‌قرار شما
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته‌تان
واژه‌هايم عيادتي بكند

***

چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!

***

چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشي‌ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني

***

واژه‌ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور

***

اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي

***

سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل

***

نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»

***

گرچه در باغ سينه‌ات داري
لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها
گفتي اما نمي‌روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب‌ها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد

***

جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!

***

جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي‌دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!

حجت‌الاسلام جواد محمدزماني

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 22:20  توسط ارمیا  | 



شعر «قادر طراوت‌پور» در حمايت از احمدي‌نژاد
مردي را بر صليب مي‌كنند، به جرم اين كه 2 بار به روستاي ما آمده است

«اينجا انتخابات است
پايگاه مردم سالاري ديني
در وقاحتي بي‌كرانه
مردي را بر صليب مي‌كنند
به جرم اين كه 2 بار به روستاي ما آمده است
و با پيرمردان دست چروكيده روستايي دست داده است
و پيرزنان ايلياتي براي او كل زده‌اند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار رفتن مردي
كه پرچمي سه رنگ را بر درفش زمين مانده شهدا علم كرده است
اما اسكندران خودي
بر كاكل تخت جمشيد انقلاب
آتش فتنه‌اي مي‌اندازند
تا شعله زلف دختركان نابالغ
از زير روسري‌هاي؟ انقلاب مخملين پريشان كنند
و من شاعر شوم
به دنبال قافيه‌اي براي «غيرت»
تمام فرهنگ لغت‌هاي خاورميانه را بگردم
اينجا انتخابات است
پايگاه پول و پلو و پوستر
«مبل و اتومبيل و موبايل»
همه چيز راه «سبز» و «سياه» ديدن
اينجا تلويزيون است:
بينندگان محترم!
به فيلم سينمايي من توجه فرماييد:
من دلسوز انقلابم
چيز الملتم
مي‌خواهم فرودگاه امام را بين‌المللي كنم
امام چيزهايي به من گفته است
كه جز من هيچ چيز نمي‌فهمد
امام فقط يك روشنفكر بود
اين را فقط من مي‌دانم
همسرم شاهد است
«در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
و آن شاهد بازاري و اين پرده نشين باشد»
بينندگان محترم:
اي سيدي
كه در جنوب لبنان نواي «انا ابن فاطمه (س)»
«كيست مرا ياري كند» سر مي‌دهد
سيد خودي نيست
منافع ملي را مي‌گويم
چيز را مي‌گويم
غزه خواهر خرمشهر نيست
مقصر اصلي احمدي‌نژاد است
اينجا انتخابات است
ما بايد جهاني شويم
اهل تباني شويم
حتي اگر گاوميش‌هاي جمهوري خواهان
خليج فارس را درو كنند
بايد نمايشگاه نقاشي برپا كنيم
و از گفتگوي تمدن‌ها حرف بزنيم
من معتقدم جانبازان شيميايي را مرخص كنيم
بگذاريد سفارت آلمان نفس عميق بكشد
«بگذاريد كه احساس هوايي بخورد»
جهان تشنه يك گورباچف ديگر است
ما بايد جهاني شويم
هيات دولت چرا به سفرهاي استاني مي‌رود
دولت بايد آدامس بجود
اسب سواري كند
جوك بگويد
تا مردم شاد شوند
دولت بايد پسته بخورد
و شعور ترسيدن از آمريكا را داشته باشد
وزرا در وبلاگ‌هايشان قليان بكشند
به اروپا سفر كنند
كاخ سبز داشته باشند
از پنجره كاخ‌هايشان به مناطق محروم توجه كنند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر صليب رفتن مردي
كه صورتش را بر قبر غريب شهدا مي‌گذارد
و چهره‌اش در بندر عباس آفتاب سوز شده است
تا تنگه هرمز
قبول خانوادگي
شيخ زاده‌هاي بادكنكي نشود
و جزاير قشم و كيش
قوم و خودش
رياض و قاهره نباشند
او مي‌داند ناهار بچه‌هاي آقا سيب‌زميني است
و گاهي شلوار بسيجي مي‌پوشد
با هيچ رنگي نمي‌بازد
هيچ رنگي را به بازي نمي‌گيرد
نه سبز است و نه سپيد است و نه قرمز
او سبز است و سپيد است و قرمز است
او «ياوه ياوه ياوه» نمي‌بازد
«كاوه كاوه كاوه» از دختران اين ملت پاسداري مي‌كند
او از نسل كاوه آهنگر است
«من نمي‌دانم چرا همه مي‌گويند اسب حيوان نجيبي است»
نژاد احمدي‌نژاد از چيست؟
او هم پياله هيچ يك از شيوخ عرب نيست
با توله طلحه‌هاي انقلاب
و آن زبير سيف السلام، شمشير از رو مي‌بندد
اما به هيچ كس فحش نمي‌دهد
هر وقت سرود «وطنم وطنم وطنم» را مي‌شنود
بي‌اختيار اشك مي‌ريزد
و در شام غريبان غزه
خار از پاي كودكان در مي‌آورد
و يتيمان شهدا را در آغوش مي‌گيرد
دلش مي‌خواهد
از علقمه فرات
براي همه سال‌هاي قانا
مشك آبي ببرد
بي‌آن كه به گندم ري لب بزند
من از ميان غوغاي اين رنگ بازان و كبوتر بازان و سياست بازان
صداي هق‌هق رقيه‌اي را مي‌شنوم
كه 14 قرن است در غبار غربت
به دنبال دستان بريده عمويش
از نيل تا فرات گريه مي‌كند
و كسي نيست كه مرهمي بر پهلوي شكسته‌اش باشد
ناله زينبي را مي‌شنوم
كه در خرابه هولوكاست
بازوانش آماج چكمه‌اي آريل شارن است
اما آقاي دلسوز الانقلاب
در دانشگاه تهران
از روشنفكري امام حرف مي‌زند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار كردن مردي
كه چهره‌اش تكيده است
سيه چرده است و هيچ‌گاه از پله‌كان كاخ اليزه با تمسخر بالا نرفته است
و در گودال يادمان شهداي شلمچه نماز زيارت مي‌خواند
پيشاني بر تربت شهيدان مي‌گذارد
و خون شهدا را كهنه نمي‌داند
و از تهمت خرافه پرستي نمي‌هراسد
من او را در نهج‌البلاغه پيدا كردم
به خاطر غربت مولا
جواب فحش‌ها را نمي‌دهد
جوشن صغير مي‌خواند
او سر به زير است
او سر بلند است
انتهاي پيام/
+ نوشته شده در  88/03/17ساعت 23:52  توسط ارمیا  | 



 

دختر آمد حیف مادر میرود

                     زینب آمد

                               حیف

کوثر میرود

 

بسم الله
مادرا من خجلم
تو ببخشا که اگر صورت من نیلی نیست
یا که رخساره حق خواهی من ضربه خور سیلی نیست
پلک سالم دارم
بازو و پهلوی من بی درد است
لیک چشمانم اگر بهر تو گریان نشود نا مرد است
شد فدک باغ نمک بر دل پر ریش علی
مادرم شکر خدا که نخوردی به زمین پیش علی

کوچه ها غوغا بود
همه مردم نامرد
باغ دربش میسوخت
چار بلبل به ترانه مشغولبی خبر از همه جا
باغبان تنها بود
شاپرک له شده بود
غنچه یاس به زیر پا بود
باغبان تنها بود
ریسمان بر گردن
باغبان را بردند

میرسیدم به نوایی ای کاش
میشدم کهنه نخی ناقابل
میرسیدم به وصال
یا به نعلین علی
یا بر آن چادر کهنه که تو را بود به سر
مادر خاکی من
کاش خاکی بودم
میشدم مهر نماز
به عروج شب پیشانی تو میرفتم
واندر آن خلوت دور از اغیار
سجده ام را به تو میبخشیدم.

*کاش
شب رقص جنون شهدا در فکه
شال سبزی یه کمر
ذکر قدوسی یا فاطمه بر پیشانی
مصحفی کوچک در جیب لباس خاکی
که اگر تیر به قلبم میخورد
پیش از آن قاری قرآن می شد

*کاش

 بسان همه سادات بسیجی که به خاک افتادند
زائر آن قد بی مرقد تو می گشتم
گر اجازه به سخن میدادی
با صدایی لرزان جمله ای میگفتم
"مادرم قبرت کو"

+ نوشته شده در  88/02/11ساعت 12:41  توسط ارمیا  | 



بار سنگین نگاه آیه ها، خم نموده قامت دلداده ها
در سماع سوره هایت تا شدم
در قنوتم باده ای ده از شراب، غرقه شو در دیده ی دریا ز آب
ربناهای مرا بالا ببر، نا امیدم کرده این چشمان تر
ای رکوعت شاخه ی پر بار دل، ای تواضع از نگاه تو خجل
بر دو کتفم داغ قربانی بزن، یا به سر تاج سلیمانی بزن
من نه بی قدرم که عالم در سجود، از برای من به خاک افتاده بود
هان ببین افتاده ام از پا برت..
گو موذن برکشد فریاد را، تیشه ای ده تیشه ای فرهاد را
این دل قاسی چو کوهی سنگ شد، در فراغت در هزاران رنگ شد
این اذان است یا صدای پای یار، این نسیم است یا نوای جویبار
پر کنید از گوشه هایش گوشتان، تا کند با نغمه ای مدهوشتان
گر نوایش بر لب داوود بود، از سماعش عالمی نابود بود
ای موذن وعده ی دیدار کو، از جمال نازنین یار گو
گو چگونه او ز بهتر بهتر است، گو چگونه از همه بالاتر است
+ نوشته شده در  88/02/08ساعت 14:50  توسط ارمیا  | 



 

به زودی خدا حافظی نامه ...

اينجا ايستگاه آخر است , پياده شو همقطار . من هم پياده ميشوم . مسير كه اشتباه بود و اين اشكها و مركبي كه عجيب بوي تعفن ميداد . بايد جدا شويم , چه ميخواهي ؟ بردار . همه اش مال تو . اما اين اشكها را نبر , در كوله ام ديگر چيزي ندارم . از چه پيچهايي گذشتيم , يادت هست . دلم  تنگ ميشود...

پ.ن:

۱)

ترور سلمان رشدی؟؟؟

 

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت 18:45  توسط ارمیا  | 



به نام او

آنانکه گناه کرده اند جز رحمت تو پناهی ندارند و آنکسان که در ورطه اضطراب و اضطرار در مانده اند بیاد احسان تو افتند و به این یاد دل انگیز از رنج اضطراب واضطرار برآیند .

پروردگار من ! این تویی که از ترس تو گناهکاران ناله بر آرند و تویی که جانهای وحشت زده و هراس کرده بنام تو آرامش و اطمینان گیرند . بلا دیدگان به در درگاه تو دست توسل برآرند و آنانکه از همه جا واز همه کس نومید بمانند به رحمت بی منتهای تو امیدوار باشند .

تا تورا دارم از تنهایی چه باکم باشد و تا پشتیبان و یاور تو باشی از بی کسی هراسم نیست . ابرهای رحمت تو بر همه جا سایه ی  برکت و مرحمت اندازند و فروغ علم تو ظلمت جهان را بشکافد و زوایای زندگی را روشن بدارد .

 این تویی که به کائنات روزی بخشی و این خوان انعام توست که  بی نیازان و نیازمندان ، درویشان و توانگران ، همگان از آن لقمه بردارند و هرکس سهم خویش برد و قسمت خویش گیرد    

این تویی که بخشایش تو از کیفر تو بزرگتر باشد وبیش از آنچه عقاب کنی ثواب روا بداری .

این تویی که همواره مهر تو از قهر تو پیشی گیرد و رحمت تو بر غضب غلبه کند .

این تویی که بیشترعطا کنی و کمتر منع فرمائی و توئی که جهان وجهانیان همه را در سایه ی  رحمت و مرحمت خود جای دهی . این توئی که در برابر عطیات خویش پاداشی نخواهی و توئی که گناهکار را بیش از آنچه گناه کرده کیفر ندهی . و من اکنون به دعا ایستاده ام . آن تو بودی که مرا به عرض دعا و حاجت فرمان داده ای و من اینک فرمان تو را  اطاعت همی کنم و همی گویم لبیک و سعدیک

ای خداوند من ! این منم که با منتهای عجز مسکنت بدرگاه تو آمده ام و خویشتن بر خاک و خار افکنده ام ، این منم که پشتم در زیر بار معاصی خمیده شده است . این منم که عمر گرانمایه ام در راه خطایا و ملاهی بباد رفته است.

این منم که جاهلانه عصیان تو روا داشته ام و نباید از فرمان تو سر می پیچیدم وگرنه الوهیت تو شایسته عبادت و اطاعت من بود. آیا تو ای  آفریدگار من ، بر مسکنت من ترحم خواهی آورد ؟ آیا مرا که بدرگاه تو دست دعا برداشته ام خواهی بخشید تا من هم بر دعا بیفزاییم ؟

خدای من بر محمد و ال محمد رحمت فرست  و از من که رو بسوی تو آورده ام روی بر مگردان . بجانب تو راه گرفته ام ، محرومم مساز . بدرگاه تو برپای ساخته ام ، دست رد بر سینه ام مکوب و مرا به نومیدی منشان .

این توئی که ذات بی مانند خویش را برحمت ستوده ای ، بروان محمدوآل محمد رحمت فرست و بر من رحمت آر . این توئی که نام اقدس و اعلای خود را بخشاینده گذاشته ای پس بر من ببخشای . هم اکنون اشک های مرا می بینی که از ترس تو بر چهره ام و ضربان قلب مرا میشنوی که در موج خون می طپد .وهمی دانی که دست وپای من در پیشگاه تو میلرزند . ای پروردگار من ! این تب و تاب شدید که بر که بر جان دارم نشانه ی روح شرمسار من است .

پروردگار من تورا سپاس و ستایش کنم که بر عیب های فراوان من پرده استتار افکنده ای و رسوائی من روا نداشته ای . چه بسیار گناه شرم انگیز از دست و زبان من گذشتکه لطف گناه پوش تو نگذاشت نام من به بدنامی شهره شهر شود .و چه بسیار بدی که از من دیده ای ولی مرحمت تو مصلحت ندانست دیگران هم به بینند وبدی های مرا به بدی ها پاسخ گویند . پروردگارا ! ما خطابخش و عیب پوش نیستیم ، بندگان تو سعی بسیار بکار میبرند که یک عیب در همسایه خویش بشناسند و آن یک را صد بار به همسایگان دیگر باز گویند و این تو بودی که مرا از چشم و گوش کنجکاو و عیب جوی همسایگان پنهان داشته ای و مرا که محسود همگان باشم رسوای همگان نساخته ای .

آه ... ای پروردگار من از من گمراه تر کیست. از من غفلت زده تر و نادان تر کیست. از من بدبخت تر و سیه روزتر کیست.آن نعمت های گرانمایه که روزی من ساخته ای در راه معاصی و مناهی تو ازکف داده ام وبا  دست خویش تیشه بر ریشه ی رشد و صلاح خویش فرود آورده ام .

 پروردگارا ! تو بیش از آنکه بخواهی کیفر دهی دوست همی داری ببخشی ولی من چه بگویم که دیگر از ملاهی و مناهی گوشه ای فرو نگذاشته ام تا سزاوار گذشت تو باشم . آنقدر گناه کرده ام ، آنقدر به قبایح و فضایح پرداخته ام ، آنقدر در کردارم شناعت بکاربرده ام ، آنقدر به سمت لهو و لعب پیش تاخته ام ، آنقدر در طاعت و عبادت تو سستی روا داشته ام ، آنقدر از مواعظ و نصایح تو روی برگردانیده ام و آنقدر عیب و نقیصه بر خویشتن گرد آورده ام که نتوانم شمرد .

گناهان من از حد حساب گذشته است و این منم که اکنون بر نفس خویش توبیخ همی دهم و امید همی دارم که امواج رحمت تو جان عاصی مرا دریابد و غفران عمیم وعظیم تو دستگیر من باشد.

پروردگارا ! این گردن باریک من است که به زنجیر عقاب کشیده شده ، پس بروان مقدس محمد وآل محمد رحمت فرست و زنجیر از گردن من بردار .

 این پشت خمیده ی من است که در زیر بار معاصی همی آید درهم بشکند ، خدای من به روان پاک محمد وآل محمد درود فرست و بار معاصی را برپشت خمیده ام سبک فرمای و بر من منت گذار .

پروردگارا ! اگر آنچنان بگریم که مژه هایم دانه دانه فرو ریزند ،  اگر آن سان  فریادکشم که گلوی من از فریاد فروماند ،  اگر تا آنجا بدرگاه تو برپای بمانم که پاهایم بخشکد ،  اگر در برابر عظمت و جلال تو آنقدر بر رکوع خم شوم که مهره ی پشتم بشکند ،   اگر بدرکاه تو آنقدر در سجده بمانم که چشمانم از حدقه بیرون آیند  ،  اگر تا زنده ام بجای نان خاک بخورم و بعوض آب خاکستر بنوشم ،    و همچنان ذکر تو گویم و به فکر باشم باز هم حیا می کنم که سر بسوی آسمانها بردارم ، زیرا می دانم که هنوز شایسته ی مغفرت و عفو تو نیستم ، حتی ریاضت و رنج من بآن نیارزد که یک گناه از گناهان بی شمارم در کارنامه ی نامه ام حذف کند .

در آنجا که لطف عمیم تو بفریاد من میرسد و قلم بخشایش تو بر جریده ی گناهانم خط میکشد باز هم از برکت لطف عمیم و رحمت واسعه ی توست و گرنه مرا به مغفرت و گذشت تو استحقاقی نیست . زیرا جزای من در نخستین بار که به نکبت گناه آلوده شده ام آتش دوزخ بوده است .

 پروردگار من ! اگر به آتشم بسوزانی بر من ستم نکرده ای . مهلتی که در این دنیا به من بخشیده ای و پوششی که بر گناهان رسوا کننده ی من کشیده ای و حلمی که در برابر بی شرمی ها و خودسری های من روا داشته ای و نعمت هایی که در طول عمر آلوده ی من بمن ارزانی فرموده ای مرا بس باشد.

 پرودگار من ! تو آن آفریدگار بی همتای منی که گناهان من نعمت های ترا از من باز نداشته و مرحمت های تو را نسبت به من کم نکرده است . هم اکنون بر تضرع والتماس من رحمت آور و بیچارگی شدید مرا ببین و بروی سیاه و موی سپید من بنگر .

پروردگار من ! دامن آلوده به گناهم از برکت توبت و انابت تطهیر فرمای و از نعمت عفاف و عصمت برخوردارم ساز وعمر مرا به عافیت فرجام بخش و کام تلخ مرا از شربت مغفرت خویش شیرین کن و بگذار که دست رحمت تو از بند عذاب وعقاب آزادم سازد و بنام من نامه ی امان نویسد و مرا به بخشش و بخشایش تو بشارت دهد.  بشارتی که هر چه زودتر مرا دریابد و من نیز سعادت خویش را در آن بیابم .

خدای من ! خواسته های من بیشمار و دشوار است ، اما دلم خوش است که دشواری و بیشماری این خواسته ها برای تو بیشمار وبر تو دشوار نباشدقدرت تو شکست پذیر نیست و خزانه ی تو هرگز تهی نگردد ، زیرا انک علی کل شیئی قدیر .      


پ.ن: این لینک را بخوانید و ...

http://tanhasahmeman.blogfa.com/post-54.aspx

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 12:6  توسط ارمیا  | 



سلام

اصلاً حوصله نوشتن ندارم

امروز ۲۵ اسفند۸۷

حیفم اومد که از این مطلب بگذرم.اونایی که دوست دارن در  مورد نوروز و نوروز در اسلام چیزایی بدونن به اینجا مراجعه کنن

جالبه


پ.ن:

۱)یه سال دیگه هم گذشت و ...

 

۲)خوش عطا بخس و خطا پوش خدایی داریم

۳)آيت‌الله سبحاني ريشه انديشه‌هاي ضد ديني شبستري را افشا كرد

+ نوشته شده در  87/12/25ساعت 18:26  توسط ارمیا  | 



سناریوی دلتنگی (شعر)

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا

همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

همین که زل زده بر چشم های غمگینم

نشسته در دل سنگر کنار آن آقا

همین که نیست که همبازی ام شود گاهی

اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

همین که نیست کشتی بگیرد او با من

و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ...

همین که نیست که با هم به مدرسه برویم

و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هرجا

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد

شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا

همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !

همین که نیست کند کارنامه ای امضا

***


چرا زقاب تکانی نمی خوری ای مرد

چرا سراغ نمی گیری از من تنها

نگاه کن همه نمره های من عالی

نگاه کن تو به این برگه حضرت والا !

***



به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد

و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا

نشسته بود پدر در کنار او با شوق

و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا !

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب

آهای مرد حسابی بگیر دستم را

***

کشید چفیه به چشمان ابری و باران ...

گرفت خودکار از دست کوچکش بابا !


پروانه نجاتی
+ نوشته شده در  87/12/17ساعت 18:3  توسط ارمیا  | 




 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید

 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید