یادم هست آن روزی را که برای دیدنت به جماران آمدم.همراه خانواده.
فقط دیده بودم که در انتهای دیدارها دستی به سر کودکان میکشی...
منتظر آن دست مهربان بودم...

و امروز باید حافظ دست مهربان فرزانه ای بود که بر سر ملت ایران سایه افکنده است
پ ن:
۱)این روزها با اینکه سعی میکنم سرم را با درس خواندن بیشتر گرم کنم اما به شدت گرفته ام.
همه چیز آنگونه که باید نیست.گاهی یک چیز میتواند تمام معادلات را بر هم بزند.یعنی همه چیز به هم میخورد.یعنی همه چیز از نو که نه کلاً تمام میشود....
۲)آقاي ... اول از همه بايد تكليف خود را با خود مشخص كند؛ چراكه اگر كسي ميخواهد رييسجمهور شود و تصميمات بزرگ بگيرد بايد با دوري از هرگونه سردرگمي جسارت تصميمگيري داشته باشد؛ بنابراين به نظر ميرسد كه آقاي ... دغدغه راي آوردن دارد كه نميتواند تصميم نهايي خود را اتخاذ كند.
برای روشن شدن نقطه ها به وبلاگ من او مراجعه کنید.من هم همینطور
۳)...
نیاز به مرخصی و سفر...
من حتی یک ریال نمیدهم
من نسکافه نمیخورم!
نسکافه داغ است
داغتر از آن تکه سربی که نشست توی سینهی محمد
وقتی نشسته بود
در آغوش پدرش
من نسکافه نمیخورم!
نسکافه تلخ است
تلختر از آن روزی که پدر زینب را گرفتند
و کشانکشان انداختند
توی آن ماشین آهنی
که حتی پنجره هم نداشت
من نسکافه نمیخورم!
نسکافه سیاه است
سیاهتر از آن شبی که هانیه و مادربزرگش را
از خانه بیرون انداختند
و یک غول آهنی روی سقف خانهشان راه رفت
من نسکافه نمیخورم!
من افتخار میکنم که نسکافه نمیخورم
بگذار همان چهار جوان اسراییلی
بنشینند زیر سایهی درخت پرتقال خانهی احمد
و نسکافه بخورند
و بخندند به ریش همهی شیوخ عرب
من نسکافه نمیخورم! من نسکافه نمیخرم!
من حتی یک ریال نمیدهم
که بشود آن تکه سرب
که بشود یک قطره بنزین برای آن ماشین آهنی
که بشود بند پوتین آن سرباز اسراییلی
من نسکافه نمیخورم!
و نسکافه فقط همان یک فنجان قهوه نیست
همان پیراهنی است که تو پوشیدهای
و من پوشیدهام
همان گوشی موبایلی است که تو خریدی
و برای خریدنش سیصد و پنجاههزار تومان بدهکار شدی

من نسکافه نمیخورم!







