تبليغاتX
اشکستان

 

 

ساكنان دريا پس از مدتي صداي امواج را نميشنوند...

و چه تلخ است قصه‌ي عادت....

 

 

 

 

شاید ادامه داشته باشد


 

 

+ نوشته شده در  87/08/26ساعت 19:4  توسط ارمیا  | 




 

من آهوي افتاده در دام رضايم
  شادم که از دم عاشق مولا رضايم

 من خاک حرمش به چشم سرمه کردم

 بوسيدم آنجارا وحج عمره کردم   

اي افتخار ما ! 

به تو مي باليم و به تو مي نازيم...
 به کرمت...به نظرت...به وجودت... به حريمت...

به لطفت که هر بي پناهي را زير سايه اش در بر گرفته است...

 وبه نگاهت که هرقلب ملتهبي را آرام مي سازد...


 اي امام رئوف!

در اين درياي پر تلاطم وسوسه ها ودر اين سياهي شب هاي عصرغيبت،

چشمان ما به درگاه نجات بخشت خيره شده،

تا که گوشه چشمي بر اين بيچارگان آستانه غرق وگمراهي  افکني

  واز اين گرداب غفلت رهايي بخشي.

اي مهربان!

دل مجروح داغ ديده ازهجران ما به پنجره فولادين عطوفتت گره خورده

 وچشمان غيبت ديده ما خاک آستان حضورت را سرمه کشيده است...

اي شفا بخش!

 درياب مارا...


اللهم انّي وقفت علي باب من ابواب بيوت نبيک صلواتک عليه واله...


واعلم انّ رسولک وخلفائک عليهم السلام اَحياءٌ عندک يرزقون،

 

يرون مقامي ويسمعون کلامي و يردّون سلامي...


وفتحتَ باب فهمي بلذيذ مناجاتهم...


+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 19:14  توسط ارمیا  | 




گاهي آنقدر در آب هستيم كه دنبال آب مي‌گرديم. گاهي آنقدر موردي كه با آن روبرو مي‌شويم عظيم است كه آنرا درك نمي‌كنيم. اگر چشم خود را در فاصله‌ي اندكي به يك متن سفيد رنگ بسيار بزرگ بدوزيم نمي‌توانيم آنرا بخوانيم و جز سفبدي چيزي نمي‌بينيم، ولي اگر چند متر و يا شايد هم چندصدمتر به عقب برويم متوجه مطلب بزرگي خواهيم شد. كرامات زيادي براي بانوي بزرگ ايران حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها ذكر شده. از سال‌هاي دور تا كنون. از علماي رباني گذشته تا دختر فلجي كه چندي پيش شفا مي‌گيرد، اما به راستي مهمترين كرامت اين بانوي كرامت چيست؟ شايد اگر بخواهيم كمي بازتر ببينيم بايد اشاره بكنيم به نفس حضور حضرت در قم كه باعث بوجود آمدن مركز علم و فقاهت يعني حوزه علميه و تربيت بزرگاني در اين مركز شد و باعتث نشر اسلام گشت. شايد بايد اشاره كرد به اين كه سكني گزيدن ايشان سبب رونق شهر قم براي اهل ولا شد و مأمن مومنان گشت. اما به نظر مي‌رسد با اين همه كتاب و دفتر ثبت كرامات براي حضرت، هنوز مهمترين كرامت ايشان مغفول مانده. هرچند شايد از جهتي اين بزرگترين در راستاي كرامات ديگر حضرت قرار گيرد، اما بي‌انصافي است كه نظر لطف ايشان را براي اين جريان ناديده بگيريم. و اين كرامت بزرگ چه مي‌تواند باشد جز شروع انقلاب اسلامي مردم ايران براي رسيدن به انقلاب جهاني مهدي موعود ارواح ماسواه لتراب مقدمه فداه؟ آيا نه اين است كه 15خرداد42 در جوار و زير نظر كرامتش با رهبري كسي كه خود را مفتخر به لقب قمي بودن مي‌دانست جرقه‌اي شد براي سرآغاز اين انقلاب اسلامي. اين انقلاب خواستگاه و شروعش را مديون خون‌هاي ريخته شده در جوار حرم اين كريمه و علماي مورد لطفش در حوزه علميه‌ همسايه با حرمش مي‌داند. جز اين است كه اگر نبود اين خانم كريم و عزيز و معصوم شعله عشق معارف الهي در دل‌ها زنده نمي‌گشت و در جان مردم ولايت پرور قم رخنه نمي‌كرد. البته حق ناشناسي است كه اين ولايت پذيري را درس اين خانم به مردم ندانيم؛ چونكه عشق و ولايت پذيري به امام بود كه ايشان را آواره بيابان و غربت كرد و خواست ايشان و حكم محتوم الهي بود كه به اين ديار رهنمون ساخت. تا فرزند جدش و منعم ار خوان كرامتش،‌ سبب آماده سازي انقلاب و ظهور مهدي موعود اين خاندان گردد.


بانو پناهم بده

كوير براى حضورت نورانى مى شود وپنجره هابه شوق رويت، نيمه شبى رابه سوى خورشيد باز نمى شوند . كوچه پس كوچه هاى قم به يمن حضورت نورانى مى شوند و سروهاى آزاد به احترامت قيام مى كنند.

آرام آرام، بر پهنه كوير حضور پرولايت شكوفه مى دهد ; غربت به يمن غريب معنامى يابد.

دلم مى خواهد برايتان از بانويى سخن بگويم كه خيال سبزتان نيمه شبى بر اقامه سبزش سلام مى دهدو در آينه حرمش چهره آرايد.

برايتان از بانويى سخن مى گويم كه همانند زينب (س) كه براى قيام قربانى داد و خورشيد عاشورا را با صبرش تعريف كرد، او هم با قدمهاى پرحياتش، به سرزمين كويرى قم حيات بخشيد ودر رگ ايرانيان خون حمايت از ولايت را جارى ساخت.

برايتان از بانويى سخن مى گويم كه به يمن حضورش، شهر قم، مركز صدور علم ودانش علوى شد و محل رشد وبالندگى .

برايتان از بانويى سخن مى گويم كه بارگاه زيبايش، پناهگاه دل هاى عاشقى است كه شب هاى چهارشنبه در جمكران بيتوته مى كنند. به نيابت از شيعه در نيمه شب هاى كويرى قم، سربرآستان حرم حضرت دوست مى سايند و براى ظهور گل نرگس دعا مى كنند و از بانوى كرامت، براى شكوفه دادن درخت اجابت استمداد مى طلبند.

معصومه …

معصومه تفسير معصوميت است كه روزگارى در مدينه طلوع كرد، معصومه اقامت غربت است در روزگار غربت نگاه ها، معصومه تفسير بلند تبعيت است از ولايت .

معصومه نگاه سبزى است كه از معصوميت سرچشمه مى گيرد، معصومه، روزگار دلداگى است واز غربت به قربت رسيدن .

معصومه ترجمان بلند عاشوراست و قصه با زينب هم سفرشدن .

معصومه فلسفه شيدايى است و غزل ماندن و بودن، معصومه نگين ايران است كه درقم، شهر اقامه مى درخشد .

معصومه ضريت بالاى ارادت به ولايت است، معصومه، قصه بلند مدينه تامشهد است .

معصوم انتهاى متبلور است. معصومه سرسلسله تنهايى است، معصومه فانى فى الله است.


+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 6:36  توسط ارمیا  | 



? رها کنید قطعه‌ی شهدا را...

قسمتی از کتاب «بی‌وتن» رضا امیرخانی شلاق برمی‌دارد و به تن مخاطب می‌نوازد، آنجا که دختر مهندسی از ینگه‌ی دنیا با طرحی کامل از یک موسسه مطالعات دینی می‌آید و طرح یکسان سازی قبور شهدا را در قطعه 48 بهشت‌زهرا به اجرا در‌می‌آورد. همانند همان چیزی که در آمریکا برای کهنه سربازان تلف شده در جنگ‌های تجاوزکارانه‌شان ساخته‌اند. و در میانه‌ی میدان نشانی و تمثیلی بزرگ،‌مثل اسب‌هایی که با سوارشان روی دوپا ایستاده‌اند، نصب کنند.
 لودر که می‌زنند، پیکر شهیدی را، سالم از قبر بیرون می‌آورند. دختر مهندس و مامور دولتی -که سخت بستن دکمه‌ی بالای پیراهنش اذیتش می‌کند- تعجب می‌کنند. می‌مانند چه کنند؟ از آمریکا کسب تکلیف می‌کنند، دستور ‌می‌آید که جنازه‌ی سالم مانده را در بشکهِ‌ی اسید بسوزانید تا اثری از آن نماند. این کار عملی می‌شود...

این قسمت از کتاب آزارم داد. بماند که هفته‌ی بعدش تمام قطعه‌ی 48 بهشت زهرا را قبر به قبر گشتیم تا نشانی ‌از سهراب تهران‌چی قهرمان نامرئی داستان پیدا کنیم. هرچند به آن شماره و ردیف اصلا قبری نبود....

عکس: جوادمقیمی

سال 1383 -که همه مشکلات حل شده بود- طرحی در شهرداری و شورای شهر مطرح شد که قبور شهدای بهشت‌زهرا را مانند آنچه که در مشهد و بقیه‌ی جاها انجام داده‌اند، یکسان سازی کنند. یعنی همه‌ی سنگها و تابلوها را جمع کنند و همه‌شان یک شکل و یک قیافه کنند.
سال 1387 از قطعه شهدای گمنام شروع کردند. چرا که کسی برای این بی‌ادعایان، مدعی نمی‌شود. لودر انداختند و صاف کردند به بهانه‌ی بهسازی جزیی. در برنامه ظاهرا همهِ‌ی قطعه‌های شهدا  هستند.
از استدلال نداشته‌شان چیزی نمی‌فهمم. اما گریه مادر و پدر شهید را هر هفته کنار قبر فرزندشان، خوب می‌فهمم. قبری که تنها قبر نیست. جایگاهی است برای آرام شدن. برای درددل کردن. برای گریه کردن. هر پدری و مادری و همسری و فرزندی به سلیقه خود آذین بسته است قبر شهیدش را. مادری آیینه و شمعدان گذاشته است برای تازه‌داماد شهیدش. پدری بالای قبر فرزندش درخت کاشته است که قبر پسر از تابش آفتاب شدید محفوظ بماند. همسر شهیدی در تابلو به جای یک عکس آلبوم عکس گذاشته است.

عکس: محمدآرمند
سنگ قبرها که سنگ معمولی نیستند. هرکدام عالمی دارند و نشانه‌ای... معدود هستند سنگ قبرهایی با شعرهای همیشگی....خوش آمدی به مزارم نموده‌ای شادم...
مادری که پادرد امانش را بریده پایین قبر فرزند صندلی‌ای سیمانی مهیا کرده است تا کمی بیشتر کنار قبر شهیدش بماند و دلی سبک کند...
قطعه شهدا همین جوری ساخته نشده است. پدر شهید موحد دانش می‌گفت: «من قبر علیرضا را طوری درست کرده‌ام که هروقت می‌آیم دلم آرام شود. بعد برگردم. من با این سنگ خو کرده‌ام.»
من هم به سنگ قبری در قطعه 24 عادت کرده‌ام و خو گرفته‌ام. تنها سنگ و مزاری نیست که. عمویی که 20 سالش بود و رفت. هنگام نماز شهید شد. کنار مزارش محلی شده است که هروقت کم می‌آورم و صدای گریه‌ام تحمل سکوت خانه را ندارد به آنجا پناه می‌برم. جایی که رازدار تمام رازهایم است. رازهای مگوی دوره‌ی بلوغ و نوجوانیم،‌ خواسته‌هایم،‌ عاشقیم! هرچند زمانی مادربزرگ زودتر از من می‌رسد و گریه‌ها و  دردل‌هایش مجال نزدیک شدنم را نمی‌دهد. خودم را نشان نمی‌دهم که راحت باشد. بروم معذب می‌شود.
حالا نمی دانم به خاطر چه مصلحتی و منفعت چه کسانی باید تن دهیم به یکسان سازی. چه تیغی دارد آدم پیمانکار این طرح و چه جیبی‌؛ که باید تا تهش پر شود...

اصلا مگر مشکل دیگری باقیمانده است که باید حل شود. الحمدالله که هیچ معضلی و مشکلی باقی نمانده و تنها مانده است اجرای طرح یکسان سازی قبور شهدا که هم خوشگل شود و هم قشنگ تا وقتی مهمان خارجی می‌آید، آبروریزی نشود....
رها کنید قطعه‌ی شهدا را! طرح‌هایتان را برای ما زنده‌ها بگذارید. مگر گلوی ما چه اشکالی دارد که بیشتر فشار نمی‌دهید. بگذارید این چند پدر و مادر و فزرند شاهد هم همین چند صبا با همان چیزی که خود ساخته خوش باشند.
نمی‌دانم چه کسی سود می‌برد که علی‌رغم همه‌ی اعتراض‌ها این طرح باید اجرا شود. جیب را از جای دیگر پر کنید...!
رها کنید قطعه شهدا را به حال خود...! بگذارید شهردار قطعه شهدا؛ آنهایی باشند که لااقل هفته‌ای یک‌بار به آنجا می‌روند.

عکس: جوادمقیمی

منبع:http://cheshmash.persianblog.ir/post/134/

راستی

به قول یکی از وبلاگ نویسان :بروید سر منو ریل دعوا کنید.این جا را بی خیال شوید

 

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 16:19  توسط ارمیا  | 



گفت دوستیم...؟

گفتم دوست دوست...؟

گفت تا كجا...؟

گفتم دوستی كه تا نداره...

گفت تا مرگ...

خندیدم گفتم من كه گفتم تا نداره...

گفت باشه تا پس از مرگ...

گفتم نه نه نه نه تا نداره...

گفت قبول تا بهشت تا جهنم تا هرجا كه باشه دوستیم...

خندیدم گفتم تو براش تا هرجا كه دلت می‌خواد یه تا بذار اما من اصلا براش تا نمیذارم.

+ نوشته شده در  87/08/04ساعت 21:25  توسط ارمیا  | 




 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید

 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید