اگر بر دل علی غالب نمیشد
علی ابن ابی طالب نمیشد
نمیخندید اگر در خون و محراب
شهادت این چنین جالب نمیشد
و تو ای علی
ای شیر!
مرد خدا و مردم،
رب النوع عشق و شمشیر!
ما شایستگی «شناخت ترا» از دست داده ایم.
شناخت ترا از مغزهای ما برده اند، اما «عشق ترا»،
علیرغم روزگار، در عمق وجدان خویش، در پس پرده های دل خویش، همچنان مشتعل نگاه داشته ایم
چگونه تو عاشقان خویش را در خواری رها می کنی؟ تو ستمی را بر یک یهودی که در ذمه حکومتت می زیست تاب نیاوردی، و اکنون، مسلمانان را در ذمه یهود ببین.
و ببین که بر آنان چه می گذرد!
ای صاحب آن بازو که «یک ضربه اش از عبادت هر دو جهان برتر است»
ضربه ای دیگر!
به ساعت من تو تمام قرار ها را نیامده ای،
کدام نصف النهار را از قلم انداخته ام ....
قرار روزهای بی قراریم!
کجای آسمان ببینمت!
من از جستجوی زمین خسته ام.....
پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت
به خیالت اگر انگشتر به دست کنی و از صبح تا شب معتکف مسجد شوی و زیر لب مثل قل قل سماور ذکر بگویی چیزی میشوی؟؟؟
کجایی درویش مصطفی

میدانست چه کشیدیم تا روبرویش نشستیم.این که بر ما چه گذشت تا ببینیمش بماند.هر خبرنگاری در روزگار خودش چیزهایی می بیند که تا آخرین لحظه عمر باید ناگفته بماند.
شاید به دلایل امنیتی ماهواره نداشت که تلویزیون ایران را ببیند اما به خوبی فارسی حرف می زد و چشم هایش عاطفه ای عجیب داشت. سید نیازی به کوک کردن نداشت.یک نفس صحبت می کرد.در تمام طول مصاحبه فقط یک بار میان کلامش پریدم. پیش او فوت و فن خبرنگاری و زیرکی های حرفه ای به کار نمی آمد.
به اصول صدا و تصویر آشنا بود.پیش از آغاز مصاحبه از صدابردار خواست که کولر را خاموش کند تا "هام "محیط و"زیر صدا" ی باد مشکلی درست نکند.یک جایی هم وسط مصاحبه کار خراب شد و دست فیلمبردار به گلدان روی میز گیر کرد و صدای افتادن و ...مصاحبه را قطع کرد و ...
شروع کرد به شوخی با زبان عربی.من چیزی نفهمیدم اما مقصر ماجرا آنقدرآرام ومتین خندید که چشم هایش پر از اشک شدودیدم اطرافیان سید چقدر با او راحت بودند.خیلی راحت.
"بهترین ها آنهایی هستند که بر قلب مردم حاکمند".
گفت که شاگرد کلاس چمران بوده ،گفت از عبایی که به ریما دختر لبنانی هدیه داد و از روانشناسی دستها پرسیدم....
اگر از اول می دانستم از سوال های غیر سیاسی ام اینقدر راضیست که بعد از مصا حبه با لبخند از آنها تعریف کند و بگوید:"فکر کنم جوان های ایرانی خوششان بیاید"، شاید این گفتگو شکل بهتری می گرفت.
مصاحبه سی وچهار دقیقه ای با او به تحولات منطقه /آینده اسراییل/ساختارشناسی حزب الله پرداخت و گریزی به برخی ناگفته های زندگی شخصی اش داشت...که تسبیحش را یادگاری داد.
این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور
پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم؟!!!
سالها منتظر سیصدو اندی مرد است
آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم!
اگر آمد، خبر رفتن ما را بدهید
به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم
محاسن سپید میکنم. بی تو. بنگر مرا:
چشمهایت، کوچه، باد، خاک، چادر، عشق، قلم، عقیق، دعا، اشک، قلب، حضور، رویا، توپ، گردنبند، مهتاب، کوه، رنگ، نقش، گل، صورتی، تنهایی، باران...!
................................
الهی عارفان را قلبی پاک دادی
و متقیان را تقوائی ناب ،
عاشقان را عشق دادی و مؤمنان را ایمان ،
نه عارفم نه متقی ، نه عاشقم نه مؤمن ،
گدایم و بی چیز ،
تشنه جرعه ای معرفت محتاج تکه نانی از سفره رحمت .
سکه پر برکت عشقت را نصیبم کن تا سالک شوم و راه تو درپیش گیرم
*برأفتک یا أرحم الراحمین*







