
معصومه …
معصومه تفسير معصوميت است كه روزگارى در مدينه طلوع كرد، معصومه اقامت غربت است در روزگار غربت نگاه ها، معصومه تفسير بلند تبعيت است از ولايت .
معصومه نگاه سبزى است كه از معصوميت سرچشمه مى گيرد، معصومه، روزگار دلداگى است واز غربت به قربت رسيدن .
معصومه ترجمان بلند عاشوراست و قصه با زينب هم سفرشدن .
معصومه فلسفه شيدايى است و غزل ماندن و بودن، معصومه نگين ايران است كه درقم، شهر اقامه مى درخشد .
معصومه ضريت بالاى ارادت به ولايت است، معصومه، قصه بلند مدينه تامشهد است .
معصوم انتهاى متبلور است. معصومه سرسلسله تنهايى است، معصومه فانى فى الله
است.
فرا رسیدن ایام وفات حضرت فاطمه معصومه کریمه اهل بیت را تسلیت عرض مینمایم
ادامه مطلب...
دستها به سوی آسمان و چشمها به دنبال رنگ خداست.
باران اشک جاری است و لرزشی عجیب بر شانه ها
در انتظار... تنهای تنها. گوشه ...
باز هم ابو حمزه. باز هم مناجات و باز هم ناله از تنهایی و شکایت از نفس.
خداجان
چه شد که مرا به این سو کشاندی؟
چه شد که خواستی بیایم و در این ساعت با تو باشم؟
چه شد که هدایتم را خواستی آنگاه که بسیار از این خلق در گمراهی به سر میبرند.
نمیخواهم بگویم که من گمراه نیستم.
اما راه هدایت را رو به رویم میبینم.
خداجان
بک عرفتک.
و انت دللتنی علیک
خدای من . من به وسیله خودت تو را شناختم.و خودت خودت را به من نشان دادی آنگونه که باید نشان میدادی.
و لولا انت لم ادر ما انت
خدا جان
میدانی چه میخواهم بگویم؟
مکی خواهم بگویم که تو خودت خواستی تا من هدایت شوم و تو را بشناسم. خودت مرا خدا شناس کردی و اگر نمی خواتی و تو نبودی تا هدایتم کنی من چگونه تو را میشناختم؟
خدا جان
فرخنده روزگار کسانی که با رخت
روزی به شب برند و شبی را سحر کنند
نه ماه دیده به رخسار دلکشت
آنانکه وصف روی تو را با قمر کنند
درد ار تو میدهی ز چه اندوه جان خورند
تیغ ار تو میزنی زجه پروای سر کنند
شهادت شهيد آويني و روز هنر مذهبي و همچنين شهادت صياد شيرازي رو از تقويم 1387 حذف کردند. شايد مي خواستند يادشون بره که شرمنده چه کسايي هستند. شهادت اين دو عزيز رو تبريک و تسليت مي گم
آرمان خواهي انسان مستلزم صبر بر رنجهاست. پس برادر خوبم براي جانبازي در راه آرمانها ياد بگير که صبورترين انسانها باشي. " سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني".
پندار ما اين است که ما مانده ايم وشهدا رفته اند ام حقيقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. شهيد آويني
پندار ما اين است که ما مانده ايم وشهدا رفته اند ام حقيقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. شهيد آويني
من هرگز اجازه نمي دهم که صداي حاج همت در درونم گم شود. اين سردار خيبر قلعه قلب مرا نيز فتح کرده است . شهيد آويني "
شايد جنگ پايان يافته باشد اما مبارزه هرگز پايان نخواهد يافت. اين غفلتي که من و تو را فرا گرفته است ظلمات قيامت است. شهيد آويني

چند تا خاطره از صیاد
سحر است. نماز را در حرم امام مى خوانيم و راه مى افتيم. رسممان است كه صبح روز اوّل برويم سر خاك. مى رسيم. هنوز آفتاب نزده، امّا همه جا روشن است. آقا (رهبر)آمده اند; زودتر از بقيّه، زودتر از ما. - شما چرا اين موقع صبح خودتون روبه زحمت انداختيد؟ - دلم براى صيادم تنگ شده. مدتيه ازش دور شده ام. تازه ديروز به خاك سپرده ايمش
برده بودندش بيمارستان. وقتى رسيدم بالاى سرش، غرق خون بود. بدنش هنوز گرم بود. لب هايش مى خنديد. نه كه حس كنم، خيال كنم يابه ذهنم برسد; مى ديدم. مى خنديد. صورتش را پاك كردم. بوسيدمش.

لباس آبى تنش بود. ماسك زده بود و داشت خيابان را جارو مى كرد. تعجب كردم. - رفتگرها كه لباسشون نارنجيه؟ درِ حياط را تا آخر باز كردم. بابا گاز داد و رفت بيرون. يك لنگه در رابستم. چفت بالا را انداختم. جارويش را گذاشت كنار و رفت جلو. يك نامه از جيبش درآورد. پدر تا ديدش، به جاى اين كه شيشه را بكشد پايين، در ماشين را باز كرد. نامه را ازش گرفت كه بخواند. دولاّ شدم، چفت پايين را ببندم. صداى تير بلند شد. ديدم يكى دارد مى دود به طرف پايين خيابان; همان كه لباس آبى تنش بود. شوكه شدم. چسبيده بودم به زمين. نتوانستم از جام تكان بخورم. كنده شدم، دويدم به طرف بابا. رسيدم بالاى سرش. همان طور، مثل هميشه، نشسته بود پشت فرمان. كمربند ايمنيش را هم بسته بود. سرش افتاده بود پايين; انگار خوابيده باشد، امّا غرق خون.
هرلحظه اين احساس را داشتم; كه هر وقت باشد، شهيد مى شود. هميشه هم بهش مى گفتم. مى گفتم كه «هر وقت باشه، شهيد مى شى. ولى دوست دارم به اين زودى ها شهيد نشى. هنوز پسرام داماد نشدند. مى خوام خودت دامادشون كنى.» خواب ديده بود. ديده بود كه يكى از دوست هاى شهيدش آمده ببردش. نمى رفته. به ما نگاه مى كرده و نمى رفته. ما خيلى گريه مى كرده ايم. دوستش به زور دستش را كشيده بوده و برده بودش. بعد از اين خوابش، بهم گفت «تو بايد راضى باشى تا من برم. خودت رو آماده كن.»
من و تو چطور با شهدا برخورد کرديم؟
....................................................................
...........................................
ادامه مطلب یادتون نره
ادامه مطلب...
- آخرین دفاعیه تان را می شنویم.
- چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟ من ...بیدفاعم. من شریف تربیت شدم. من شریف بزرگ شدم. نه کسی من رو میشناخت نه کسی بنده رو میدید... نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگه. همهی سهم بنده از زندگی... کار کردن در زیرزمین ادارهی بایگانی بود، لای پروندهها. من ساده بودم من همه چیز رو باور میکردم. من با هیچ کس مخالفت نمیکردم. سرم به کار خودم بود و شریف بودم. من نمیخواستم به بانک برم من نمیتونستم طبابت کنم من نمیتونستم سرهنگ باشم من نمیخواستم شعر بگم. من مقاومت کردم تا حد توانم... اما من توانم کم بود. بنده ضعیف بودم ...و من به همه احترام میگذاشتم. من به همه احترام میگذاشتم. و من شروع کردم به بازی کردن... و من شروع کردم به سرگرم شدن... و بعضی وقتها یادم رفت کجام و همهی اینهایی که میگن، مال من نیست... حق من نیست و من اشتباهیام. من از اولش هم اشتباهی بودم ...بله من یادم رفت که اینها مال من نیست و من اشتباهیام. تقصیر من بود تقصیر دیگران هم بود.
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیز رو برای خودم بر نداشتم. من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم... خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم. خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم من فقط اشتباهی بودم. چه دفاعی از خودم بکنم؟... من بی دفاعم...
..................................................
ادامه مطلب...
باز هم مثل گذشته
در تنهایی و سکوت
آرام کنار پنجره اتاق
نگاه میکنم به گذشته
و در خیال سیگاری کنار لبم
باز هم مثل چند ماه پیش شده ام
خاطرات جلوی چشمانم در حرکتند
و من
تنها میتوانم نگاهی به آنها بکنم
بدون هیچ دخالتی


باز هم سکوت
و دیگر هیچ
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني
شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني
آه باران من سراپاي وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني






