
روزي منصور عباسي در حالي كه بر منبر نشسته بود و سخن ميگفت، مگسي روي بيني او نشست. منصور، مگس را با دستش دور كرد، در صورتي كه عادت خلفا اين بود كه دستشان را بر روي منبر تكان ندهند. مگس پرواز كرد و بر چشم او نشست. او مجدداً آن را پراند. ولي مگس دوباره روي چشم ديگر او نشست. تا اين كه منصور ناراحت شد و او را به دستش كشت.
چون از منبر پايين آمد، از عمرو بن عبيد پرسيد: خدا مگس را براي چه خلق كرد؟
عمرو گفت: براي اين كه ستمكاران را ذليل كند.
منصور پرسيد: اين را از كجا ميگويي؟
گفت: از فرمايش خداوند متعال كه ميفرمايد:
وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَيْئاً لا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ؛(۱)
اگر مگس چيزي از آنها بربايد، نميتوانند آن را بازستانند، و طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.
منصور گفت: وصَدَقَ اللَّهُ الُْعَظيم
گفت بر مولا که مولا نیستی
یک مگس آمد بگفتش چیستی
۱)سورة حج، آية 73.
........................................
باید یه چن وقتی ننویسم. این دفعه راس راسی نیاز به فکر کردن دارم. باید برم.
دوست داشتم برااربعین هم یه پست برم. اما نشد.
از همه دوستان التماس دعا دارم
باید بتونم تغییر کنم.
یا علی مدد

بسم الله الرحمن الرحیم
بس که اندر عشق تو من گرد سر بر گشته ام
بی تو ای چشم و چراغم چون چراغی گشته ام
بلکه دیرا دیر و زودا زود و بی گاه و بگاه
بر سر کویت سلامی کرده و بر گشته ام
..............................
عاشقان را گر به آتش میپسندد لطف دوست
چشم تنگم گر نظر بر چشمه کوثر کنم
...................
نه حرفی ، نه دردی. این سکوت است که زمان را به پیش می راند
ادامه مطلب دارد
ادامه مطلب...
چه بازی عشق با یاری کزو بی جان شد اسکندر
چه داری مهر بر مهری کزو بیملک شد دارا
گفته اند که ابراهیم از این رسش منظورش روئیت حق و دیدارجمال مطلقبود چنان که موسی کرد. با این تفاوت که ابراهیم به رمز دیدار خواست لا جرم جواب به رمز شنید.موسی به صراحت خواست و به صریح لن ترانی شنید
گفته اند که زمانی که ابراهیم رسید خدایامرده را چگونه زنده میکنی ندا آمدتو نیز بنمای چگونه اسماعیل زنده را مرده میکنی . درخواست به درخواست. وفا به وفا. ابراهیم وفا کرد خدا نیز وفا نمود.
........................
ایام سوگواری دردانه کربلا زهرای ۳ ساله امام حسین علیه السلام
حضرت رقیه سلام الله علیها
را تسلیت عرض مینمایم
جمله اش در سراسر تاریخ طنین انداز گشت : . . .
یا ابتاه ! من ذا الذی خضبک بدمائک ؟
یا ایتاه ! من دا الذی قطع وریدیک ؟
یا ابتاه ! من ذا الذی ایتمنی علی صغر سنی ؟ . . .
لب بر لب خونین پدر نهاد و هرم داغ عاشورا دوباره در لحظه های خرابه پیچید
با دستان کوچکش تمام مرثیه ها را در مقابل دیدگان پدر ورق زد و سوگ نامه غریبی را در دیار غریبان به نجوا نشست .
و شام ماند و تمام غصه هایش و سوز غربت دخترکی که همه تاریخ را با ناله هایش سوزاند .
..............................
و اذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی
گویند کسی با محبوبی سر و سری داشت و عاشق و دلباخته او بود تمام سعی و تلاشش این بود که کاری انجام دهد تا محبوب و معشوق با او سخنی بگوید. اما معشوق همواره امتناع میکرد و عاشق بیچاره را نا کام میگذاشت. از قضا روزی متوجه شد که معشوق علاقه مفرطی به جواتهر و گوهر دارد. تمام دارایی اش را داد تا یک دانه گوهر خرید و در کنار آن سنگی قرار داد تا با آن سنگ گوهر را بشکند.معشوقه و محبوب تا این صحنه را دید طاقت نیاورد و گفت: چه میکنی؟
عاشق بیچاره گفت: آن میکنم تا گویی چه میکنی.
اندر دل من قرار و آرام نماند
دشنام فرست اگرت پیغام نماند
ابراهیم علیه السلام مشتاق کلام حق و سوخته خطاب او بود.آتش مهرش زبانه زد و گفت: خدایا بنمای مرا تا مرده را جون زنده کنی؟
گفت ای ابراهیم ایمان نیاوردی؟
گفت :آری لکن دلم از روی شنیدن کلام تو در سوز و عشق تو لبریز شده. خواستم تا گویی ایمان نیاوردی.مقصود همین بود که گفتی و در دلم آرام آمد.
آرام من پیغام تو
وین پای من در دام تو
راستی معشوق ما کیست؟ او چه میپسندد؟ یا اینکه ما چه برای عرضه به او داریم؟
ان شاء الله ادامه دارد
آخرین دانه تسبیح که از لای انگشت های چروکیده پیرزن رد شد، خودش را پهن کرد روی زمین:«دِ بگو دیگه... حوصلم سر رفت».
پیرزن آجرهایی که گذاشته بود ور دیوار، صاف کرد؛ دست گرفت به کمر و به زحمت نشست:« یا علی مدد». کاغذ را گذاشت روی کنده زانوهاش و زل زد به چشمهای ریز مادر که خیره شده بود به گنبد فیروزه ای مسجد:« چی بنویسم؟ بوگو خلاصمون کن.» پیرزن زمزمه ای کرد و بعد خیره شده به کاغذ: « ای که مال دفتره. گفتم از اون چاپی ها بخر که میرفوشن» با دست مگسی که جلوی صورتش وز وز می کرد؛ پس زد:«چه فرقی می کنه... کاغذ کاغذه دیگه.اگه بناست بخونه تو هر کاغذی بنویسی می خونه» پیرزن روی آجرها جا به جا شد و پاهاش را دراز کرد. زانوهاش که باز می شد درد آشکارا دوید به چهره اش.
- خب پَ بنویس.خوش خط بنویسی ها.
- کچلم کردی ننه. می گی یا نه؟
- ها. بنویس. همی طور که می گم بنویس.
پیرزن نگاش را دوخت به جایی که هیچ جا نبود:«سلام بر تو ای امام زمان. جان من و بچه هام به قربان شما...» نوشت:« سلام بر تو ای امام زمان.جان من و بچه هام...» صدای پیرزن داشت می لرزید:«الهی من بمیرم برای مظلومیت شما...» پیرزن فین و فینی کرد و با گوشه چادر اشکش را گرفت.
- ... بمیرم برای مظلومیت شما...
- به جده تان زهرا بعد از همه نمازهام دعا می کنم که خدا شر دشمنانتان را به خودشان برگرداند...
- ... دعا می کنم که خدا شر دشمنانتان را...
دستش را از روی کاغذ برداشت. پیرزن داشت برای خودش می گفت و اشک می ریخت. نگاه کرد به نوشته اش:« دعا می کنم که خدا...» خون دوید به چهره اش. با تردید دست برد جلو و خودکار را گذاشت روی ورق. دوباره مکث کرد. چشمهاش را لحظه ای بست بعد باز کرد و ناگهانی روی هر چه نوشته بود خط کشید. پیرزن از حال خودش آمد بیرون:«چرا ای جور میکنی؟»
- غلط نوشتم. تو بگو. دارم می نویسم.
پیرزن نفسش را داد بیرون و دوباره شروع کرد:« خدا می داند به ذوق زیارت مسجد شما این همه راه را آمده ام با پسرم که برای فرج شما دعا کنیم...» نوشت:« چه کسی می گوید تو امامی؟ امامی که همه اش خودش را پنهان می کند از چشم مردم چه فایده ای دارد؟ ها؟»
- ... بلکم شما هم ما را دعا کنید که عاقبتمان ختم به خیر شود.
- مدرسه که می رفتم معلم دینی مان می گفت تو به فکر مردمی ولی نیستی. خودت را قایم کردی یک جا و همه اش فکر جان خودت هستی.
- آقاجان، عالمی به قربان شما...
- اصلا از کجا معلوم اسم امام زمانی باشد؟ از کجا معلوم این ننه بیچاره من و این همه آدمی که پاشده اند و به هزارتا امید آمده اند اینجا سر کار نباشند؟...
- ما همیشه دعا می کنیم که خدا فرجتان را برساند ای امام غریب...
- من نه نماز مسجدت را خواندم و نه می خوانم. بخوانم که چه بشود؟ دولا راست بشوم که چی؟ که حاجتم را بدهی؟ تو هیچ وقت حاجت مرا ندادی...
- ...قربانتان بروم... خودتان بهتر می دانید چه طور داریم با دست خالی سر می کنیم...
- ... آن وقت که آقام توی بیمارستان بستری بود تو کجا بودی؟ آن وقت که هی صدات زدم...زار زدم..هی گفتم امام زمان به دادمان برس، تو کجا بودی؟ من حتی برای مادرت نرجس خاتون نذر کردم که هزار تا صلوات بفرستم ولی آخرش...آقام مرد...
- ... خودتان بهتر می دانید که دختر دم بخت دارم توی خانه... دست و بالم بسته است....ای فریاد رس بی کسان...
- دلم می سوزد برای ننه ام.تو که هیچ وقت به حرف ما گوش نمی دهی. تو که فقط بلدی بروی کربلا و مکه و آنوقت این ننه من در حسرت یک مشهد پیر شد...
- علیل شده ام دیگر. نایی برام نمانده. ترس دارم آخرش سر بگذارم زمین و این بچه ها بی سرپرست بشوند...
- اگر به فکر ما بودی اینقدر بدبختی نباید می کشیدیم. به جرم چه گناهی؟ چرا ما باید اینقدر توی فلاکت زندگی کنیم و این آدمهای پولدار شهری تا خرخره بخورند و بترکند از درد شکم؟ ها؟ این است عدالتی که می خواهی بیاوری؟...
- برای دخترم چند تا خواستگار آمد. دستم خالی بود، نداشتم جهیزیه بدهم...
- د اگر من نرفته بودم منت حاج باقر را بکشم که بگذارد توی مکانیکی اش کار کنم الان خواهرم باید زن آن مرتیکه بی غیرت می شد که ذله مان کرده بود به خاطر بدهی های آقام. شب و روز منت این و آن را دارم می کشم برای یک لقمه نان...تو کجایی که ببینی؟ ها؟ کجایی؟...
- خلاصه آقاجان چشم امید ما به شماست. دعا کنید گره از کارمان باز بشود...
- نه دیگر صدات می زنم و نه کمکت را می خواهم...
پیرزن دماغش را با گوشه روسریش گرفت:« نوشتی ننه؟» زل زد به کاغذ:«ها...نوشتم...» بعد پوزخند زد:« می خوای نشونی مونم بنویسم؟...» کاغذ را گرفت جلوی صورت مادر و تند تند آدرسشان را نوشت:« ها...اینم از این. بلاخره آقا باید بدونه کجا جواب نامه تو بفرسته» پیرزن اخم کرد:« آقا امام زمونه. حجت خداست. نشونی ما که سهله، همه چیو می دونه» بلند شد و پشتش را تکاند:« کار از محکم کاری که عیب نمی کنه...می کنه؟» پیرزن زیر لب غرید:«لا اله...» گرمکن اش را انداخت روی شانه اش و رفت سمت چاه. اطراف دهانه چاه غلغله بود از جمعیت.
کاغذ را دوباره نگاه کرد. لبش را گزید و نفسش را داد بیرون. برگشت و به مادر نگاه کرد که باز زل زده بود به گنبد فیروزه ای. کاغذ را تا زد، از همان عقب نشانه گرفت و پرت کرد سمت چاه. دانه درشت عرقی از گودی کمرش سر خورد پایین.
هنوز نامه اش را ول نکرده بود که کاغذی خورد توی سرش و افتاد جلوی پاش. برگشت و عقب را نگاه کرد. بین جمعیتی که حرص می زدند برای جلو آمدن، کسی را ندید که پی نامه اش بگردد. فکر کرد مال هر کسی که هست باید می افتاده توی چاه. فشار جمعیت کلافه اش کرده بود. معطل نکرد.
نامه ها را برد بالای دهانه چاه و آماده شد که رهاشان کند که چشمش افتاد به خط آخر کاغذی که پیدا کرده بود. به نظرش نشانی محلی آمد. تنش یخ کرد. لحظه ای خیره شد به دهانه چاه.
بعد دستش را پس کشید و از بین جمعیت به زحمتی آمد بیرون. لحظه ای ایستاد و اطراف را از نگاه گذراند. نمی دانست چرا اما داشت دنبال کسی می گشت. کسی که خودش هم نمی دانست کیست.مردد تای نامه را باز کرد. دوباره بی اختیار آدمهای اطراف را نگاه کرد و بعد شروع کرد به خواندن.
نگاهش که رسید به خط آخر نامه، جملات پشت پرده اشک، تار شدند. دست و پاش سست شده بود. نشست کنار دیوار و نامه خودش را گرفت جلوی چشمهاش: « آقاجان سلام. راستش خیلی وقت است به خاطر وصیت پدرم سردر گم مانده ام. شما که خودتان می دانید.
گفته بود زمینش را باید به اسم کسی بکنم که شما خواسته باشید. هر چقدر هم می گفتم چه طور، می گفت به وقتش می فهمی. من که از اول هم پدرم را نشناختم ولی بالاخره اینقدر را می فهمیدم که آدم بزرگی است. وصیتش اما برای ما سخت بود. مانده ام با فکر این وصیت. نه راه پیش هست نه راه پس. از خودتان می خواهم که چاره کار را نشانم بدهید. باشد آقا؟»
.............................................
بسم رب
هرچی سعی کردیم که یه نفر بیاد و باهامون احساس همدردی کنه دیدیم که نه .خبری نیست . انگار هیچ کس تو نت نمیاد و همه بی خیال وبلاگ گردی شدن. حق هم دارن. آخه چی بگن. یه نفر عصبانی شده و خون جولوی چشماش رو گرفته و اومده یه چیزی نوشته . به دیگران چه!امشب هم که مثل شبای دیگه و یا بهتر بگم مثل بیشتر شبای دیگه تنهام.
داشتم تو ذهنم با خودم کشتی میگرفتم که که دیدم گشنمه. تصمیم گرفتم یه محکی بزنم و ببینم چه قدر تو این روزای دور از خونه از لحاظ آشپزی پیشرفت کردم .

قبلاً انواع اقسام نیمرو و یه رو و دورو رو به نحو احسن درست میکردم. تو درست کردن عدس پلو . ماش پلو هم تخصص دارم از دانشگاه آزاد واحد علوم غذایی. این چن وقت اخیر هم دست زدم به کارهای ترکیبی انجام دادن.الآن متوجه خواص انواع اقیام ادویه و مخصوصاً زرد چوبه و فلفل تو غذا میشم. نحوه استفاده از رب هم که یکی از نکات حساس آشپزی است. راستش تا این هفته ارزش این ماده غذایی رو نمیدونستم. اما از وقتی که گوجه قیمتش با موز برابری کرد فهمیدم که بهترین جایگزین.تازه میخوام درست کردن املت موز رو هم یاد بگیرم. آخه کیلویی 100 تومن از گوجه ارزونتره.
...................
یه مطلب هم نوشتم اما حوصله تایپ کردن ندارم. نمیدونم کی وقت ارسالش میرسه. اما فعلاً حسش نیست.
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز
تو هم دوست داری دلت همیشه بی تاب او باشد. تو هم دوست داری طعم عشق را بچشی. به خاطر همین است که این قدر این در و آن در میزنی. به خاطر همین است که به هر بزرگی که میرسی مشتاقی که ببینی او چگونه رفته و به معشوقش رسیده.
آری او تو را میخواهد و تو او را
کافی است یک قدم برداری که همه چیز در همین یک قدم خلاصه میشود.

و اگر این یک قدم را برداشتی قدم بعدی در کنار او خواهی بود. کافی است روزی یک قدم به طرفش برداریو یک قدم از خود دور شوی تا او...

و البته هر چه قدر شوقت بیشتر باشد اشتیاق او به تو بیشتر است
آقاهه هم صبر کرد و برگشت و گفت : بله! بفرمایید
نگهبان گفت: خانوما باید چادر سر کنن برای ورود به صحن.
همراه آقاهه برگشت و یه نگاهی به نگهبان انداخت.چه آرایشی کرده بود. خیلی خجالت کشیدم.
آقاهه گفت: این که خانوم نیست.مرد
شوکه شدم. باور نمیکردم.یه دفعه ای همراه آقاهه گفت فلانی بیا بریم. دیدی گفتم اینجا هم اشتباه میگیرن. بعد دست همدیگر رو گرفتن. وارد صحتن شدم. اولش یه نیشخند زدم. چند قدمی که رفتم تو راه به خودم گفتم خنده نداره .بایدزار زار گریه کرد
یادم افتاد یه بنده خدایی قبلاْ گفته بود خروس های ایرانی با غیرت تر از مردای آمریکایی هستن.
اما بلافاصله یاد حرف حاج آقا دانشمند افتادم که میفرمودند: زنده باد خروس... زنده باد خروس. چون لا اقل مردونگی خودش رو حفظ میکنه
....................................
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم نمی دانم
امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی گل بر می افشانم
من اینجا روزی از ستیغ کوه چون خوشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی بازخواهی گشت
گام هایی که محو می شود بر هیچ
و احساسی که می میرد در هیچ
و منی که هیچ می شود در هیچ
اه...
همه چیز پیداست در هیچ!!!...

حرف های ما هنوز نا تمام....
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از انکه با خبر شوی!
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
اه...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چه قدر زود
دیر می شود....
هو
سلام
نمیدانم بازهم باید منتظر باشم یا نه؟
باز هم باید به امید آمدنت و باز گشتت باشم یا نه؟
باز هم باید به جاده های انتظار خیره شوم؟
میخواهمت بیا. بیا و مرا از این درد نجات ده. و با خود ببر به سرزمین خوشبختی ها و نور. کاش میدانستی چه قدر دلتنگ هستم.
حرفی ندارم بگم
فقط ...
همین
موفق باشید
....................................................
ای کاش رنگ شهر بازیم نمیداد !
ای کاش در دل ذره ای شور و نوا بود احوال ما با حالت نی هم صدا بود
ای کاش شور جنگ در ما کم نمی شد این نامرادی شیوه مردم نمی شد
ای کاش رنگ شهر بازی ام نمی داد در جبهه یا زهرا(س) مرا بر باد می داد
امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم حال و هوای لحظه های جنگ دارم
فرسنگها دورم ز وادی محبت با یک دل خسته زنیش سنگ تهمت
مسموم شد ساقی و پیمانه شکسته از بخت بد، درب شهادت شده بسته
من ماندم و متن وصیت نامه پیر جماران من ماندم و شرمندگی از روی یاران
من ماندم و شیطان و نفس و جنگهایش من ماندم و شهر و گناه و رنگهایش
از زرق و برق شهر خود نیرنگ خوردم آن معنویتهای جنگ را از یاد بردم
خود را به انواع گنه آلوده کردم در راه ناحق کوششی بیهوده کردم
از دفتر دل نام الله پاک کردم دل را به زیر کوه عصیان خاک کردم
اکنون پشیمان آمدم با این تمنا یا رب نظر کن جرم و عصیانم ببخشا
شهید سید مجتبی علمدار
بسم رب
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان
عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست.
......................
خدا به حاجي يه دختر داد.تازه زبون باز كرده. اينقدر شيرين و با مزه است كه تو خونه به همديگه پاس كاريش مي كنن. اينقدر دوست داشتني هست كه زمينش نمي ذارن.
باباش اونو از دست مادرش مي گيره بوسش مي كنه. محاسن خودش رو رو صورت بچه اش مي ذاره و با صداي كودكانه بهش مي گه :"بگو يا علي"
كوچولو هم دست به محاسن باباش مي كشه و هيچي نمي گه. مي خنديد. همه از خنده با نمكش خوشحال مي شن و بازم دست به دست تو خونه مي چرخوننش.
مي رسه دست داداشش. داداشش هم از ذوق طفل معصوم رو هي بالا و پايين مي ندازه. خيلي بالا پرتش مي كرد. نزديك بود بخوره به سقف كه يهو مادرش از ترس داد زد: علي مواظب باش! بچه ام.
علي هم لب رو لب خواهر كوچولوش گذاشت و گفت: "داداش قربونت بره، خب كمتر بخند تا ما هم ذوق نكنيم"
بعد رسيد نوبت اون يكي داداشش. اونم كلي ناز و نوازشش كرد و گفت:"بگو يا حسين"
بچه برگشت رو به باباش و گفت:" بابا، بغل"
حاجي ديد برادرزاده اش يه گوشه وايستاده و حيا مي كنه جلو بياد. (از وقتي داداش حاجي شهيد شد،حاجي همه برادر زاده ها و زن داداشش رو آورده بود پيش خودش) حاجي رفت جلو و بچه رو داد دست برادرزاده اش. انگار كه همه دنيا رو داده باشي به بهش. همچين محكم بغلش كرد تا ديد بچه داره از دست مي ره. بوسش كرد. با صورتش شكم بچه رو قلقلك مي داد، كوچولو هم از خنده نفسش بالا نميومد. دم گوشش آروم گفت:" دختر عمو جون! تا من هستم نمي ذارم خنده از لبت بيافته".
خلاصه يه دختر بچه خونه رو بهم ريخته بود. باباش آرومش كرد. داد دست مادرش. مادرش هم بغلش كرد و دختر كوچولو آروم خوابش برد."
از خواب كه بيدار شد. ديد كه شب شده و همه جا تاريكه. بلند شد دستش رو به ديوار گرفت و كمي راه رفت. ولي هنوز نمي تونست خوب راه بره. نشست يه گوشه و شروع كرد به گريه كردن. اينقد گريه كرد تا باباش اومد. باباش رو در آغوش گرفت و با انگشتهاي كوچيكش اينقد موهاي بابا رو شونه كرد كه از تمام انگشتاش خون اومد. با گريه به باباش گفت:" يا ابتاه! من ذاالذي ايتمني علي صغر سنّي"
.
.
لب به لب پدر گذاشت تا بيهوش شد. وقتي به سراغش رفتند...
.
.
.
صلي الله عليكِ يا سيدتنا و مو لاتنا يا حضرت رقيه يا بنت الحسين
.
.
اين متن رو چند وقت پيش نوشته بودم و مثل خيلي از مطالبم فعلاً نمي خواستم عمومي اش كنم. ولي از طريق يكي از دوستان كه او هم با واسطه از اين بنده خدا مطلع شد، دعوت شدم. حركت خوب و پسنديده اي به نظر اومد و حقير هم اجابت كردم،ان شا الله مورد پسند حق تعالي و حضرت صاحب الزمان قرار بگيرد. و راضي باشند. سوال اين بود:« با كدام يك از شهدا يا حماسه سازان عاشورايي انس و الفت بيشتري داريد و به كداميك ارادت بيشتري ميورزيد؟...»
.
.
پاسخ به اين سوال خيلي سخت است. بين 72 پروانه يكي را انتخاب كني و از او بگويي. ولي با تمام وجود و با تك تك سلولهاي بدنم احساس مي كنم كه شمع اين 72 پروانه است كه مرا تسخير كرده است...
قبله گاه ما بود خال ابروي حسين...
.
.
.
منتظر دل نو شته عزيزان راجعه به اين سوال هستيم...
از جلسه كه اومديم بيرن نتصميم گرفتم در موردش بنويسم. آخه هم تجديدخاطره بود هم يه حس عجيب. راستش جلسه كه تموم شد قرار شد پارميدا دعاي فرج رو بخونه. همه منتظر بودن. پارميدا هم اول يه نگاهي به جمعيت انداخت و بعد دستاش رو مثل قنوت بالا آورد و گفت:
دستامون رو ميبريم بالا
با همديگه ميكنيم دعا
خدا كه ما رو دوس داره
دعامون رو قبول داره
بعد شروع كرد: بس مل لا ه رح ما ن رححيم ال لا هم م كل ل ...
من كنار حاج علي نشسته بودم و صداي دعا خوندن حاج علي رو هم ميشنيدم. احساس كردم اون هم مثل منوخيلياي ديگه مثل پارميدا داره به همون سبك بچگونه ميخونه.احساس کردم این دعا حتماً مستجاب میشه.این دعا با دعا های دیگه فرق داشت
حس عجیبی بهم دس داده بود. آخه یادم اومد اون موقع ها که مهد کودک میرفتم این دعا رو قبل از صبحونه تو مهد میخوندیم البته کامل تر از این بود میگفتیم :
دستامونو میبریم بالا
با هم دیگه میکنیم دعا
دعا به رهبر خدا
دعا به مامان و بابا
زنده و خوب باشن اونا
خدا که ما رو دوس داره
دعامون رو قبول داره
آمین یا رب العالمین
..........................................
ديگرازانتظارتوهم سيرمی شوم
ازحرفهای سردتودلگيرمی شوم
انگارمدتی ست که احساس می کنم
باتيک وتاک عقربه ها پيرمی شوم
وقتی که آمدی به گمانم هميشه ای
اکنون ولی به يادتوزنجيرمی شوم
آن روزگفته بودمت ای ماهروی من!
بااولين نگاه ،نمک گيرمی شوم
امروزازپس گذرروزهای تلخ
تسليم بی بهانه تقديرمی شوم
ای شهريارشهرغزلهای ناتمام!
شعرم تويی،بياکه زمينگير می شوم
بی آفتاب روی تودردادگاه عشق
من نيزسزاوارحکم تيرمی شوم
حکما گویند:
دل بر مجاهده نهادن آسانتر است که چشم از مشاهده بر گرفتن
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن
خوش تر که پس از تو زندگانی کردن

بسم الله الرحمن الرحیم
خدای خوب من سلام . نمیدونم اجازه دارم باهات احوال پرسی کنم با نه؟
این قدر که از تو دور بودم یادم رفته قبلنا چه جوری صحبت میکردم.برا همین الآن یه کم سختمه حرف بزنم.اما خدا جون اون چیزی که باعث شده که این قدر راحت بشینم و باهات درد دل کنم و برات صحبت کنم جمله لولمه بود. این رو خوب یادم بود که هم رحمن هستی و هم رحیم. داره کم کم حرفای گذشته ات که بهم گفته بودی یادم میاد یادمه گفته بودی:آنگاه که دوست داشتی کسی به یادت باشد به یاد من باش که من همیشه به یاد تو ام.چه قدر فراموش کار شدم.شرمندتم خدا جون.خدای خوبم این مدت که از تو دور بودم کلی بلا و مشکل به سراغم اومد. میدونم که میدونی. اما دوست دارم پیشت اعتراف کنم. آخهآدم بعضی حرفاش رو فقط به بهترین دوستاش میگهخ . خوب تو هم بهترین دوست منی. یادم میاد که همیشه بهم میگفتی هر وقت که کمک یا چیزی خواستی فقط کافیه بهم بگی.خودت گفته بودی که: مرا بخوان و دعوت کن تا رایت برآورده سازم.
خدا جون غفلت با آدما چی میکنه. من همچین دوستی داشتم و ازش غافل بودم...
بسم الله الرحمن الرحیم
بازم شب شد و نوشتن شروع شد. چن دقیقه قبل نشستم و هر چی کتاب درسی داشتم که توش چیزی نوشته بودم و مربوط به اتفاقای این چند وقت میشد رو در آوردم از قفسه کتابهام و شروع کردم به خوندن نوشته هام. خیلی برام جالب بود . حسی که تو اون نوشته ها بود دقیقاً برام قابل تصور بود و تو الآن خودم میدیدمشون. حرفای عجیبی که تازه الآن معنای بعضیاشون رو میفهمم.همیشه آدم مغروری بودم و هیچ وقت نخواستم به شکست های سخت زندگیم اعتراف کنم. الآن هم نوشتن بعضی چیزا برام سخته. این که بخوام به شکست اعتراف کنم شاید غیر ممکن باشه. اما معمولاً شکست رو با یه جور حس دلتنگی به یاد میارم .دلم برا دوستام و محیطی که توش مبارزه کردم تنگ شده. دلم برا...
شاید تو موقعیت الآنم فقط دو نفر بتونن کمکم کنن .اما از هیچ کدوم خبری نیست. تو دانشگاه یه دوره ای رو میگذروندیم به اسم مهارت های زندگی. شاید توی اون جلسات حرف اول رو من میزدم . راه های مقابله با استرس و عصبانیت. استادمون همیشه می گفت تو بهترین راه ها رو پیشنهاد میدی. اما الآن هیچ کدوم از اون راهها رو خودم جواب نمیده. یه لحظه تو ذهنم اومد که نوشته های قدیمیم رو بسوزونم و برا همیشه از شرشون راحت بشم. اما دلم نیومد. آخه دونه دونه ی اونا رو با تمام وجودم نوشتم. سخته حالا یه دفعه از بین ببرمشون.شاید یکشنبه آخرین جلسه نقد وبلاگی باشه که میرم. بعد از اون دو باره میرم قم و معلوم نیس که کی برگردم. خسته شدم .یادم میاد همیشه زمانی که بچه ها کم میاوردن بهشون میگفتم خستگی معنا نداره. بیاید از صفر شروع کنیم.این بار با جدیت بیشتر و محکم تر. اما الآن خندم میگیره به حرفای خودم. همه اونا گوش میکردن و از نو شروع میکردن و کار ها هم خوب پیش میرفت. اما خودم درمانده درمانده شدم.
تو کجایی الآن؟
کاش بودی.
کاش
بسم الله الرحمن الرحیم
حال من بد نیست غم کم میخورم
کم که نه هر روز کم کم میخورم
امروز که از خواب پا شدم مثل روزای قبل نبودم...حال عجیبی دارم. چند وقتی بود که اینطور نشده بودم.یه حس خیلی بد. یه جور استرس وحشتناک.گاهی اوقات فکر میکنم که روی خوشی و خوشحالی بهم نیومده و من باید همیشه به این شکل باشم. شاید قراره یه اتفاق بد برام بیفته و این مقدمشه.نمیدونم.
راستش دلم برای خیلی ها تنگ شده.برای بعضیا کم و برای یه تعدادی هم خیلی زیاد. اون قدر که فکرم رو مشغول کرده و نمیتونم یه لحظه از اون غافل شدم. اما سعی میکنم همه رو فراموش کنم. یعنی یه جورایی مجبورم. چه کار کنم چاره ای نیست. باید بگذره دیگه. ندیدن افرادی که خیلی بهشون وابسته بودی و شاید اگه یه روز همدیگر رو نمیدیدید دلتون هزار راه میرفته و باید حتماً تلفنی با هم صحبت مبکردبد و شاید بشه گفت بیشتر از اون که پیش خونواده باشی پیش اونا بودی خیلی دردناکه. اما این جوری تصمیم گرفته شده و باید از این تصمیم تبعیت کرد.
خیلی حرفای نگفته ای که هیچ وقت زمان گفتنشون فرا نرسید و مجبوری اوا رو تو دلت نگه داری و بروز ندی. ناراحتی های خودت و حرف های دیگران که نتونستی بهشون بگی که...
ول کن. تو کی هستی؟ یه مزاحم تو کارا و زندگی دیگران یا یه نفر که وظیفه ات اینه که بری و مشکلات دیگران رو حل کنی و بعد فراموشت کنن؟
نه یا اینکه یه آدم وابسته که به دنیا مثل اسباب بازی نگاه میکنه که باید با اون بازی کنه. یا نه یه آدمی که دنیا بازیش میده و نمیتونه جولوی اون وایسه.
یه آدم پر اشتباه که نتونست برای خودش یه پشتیبان محکم پیدا کنه و یکی رو هم که فکر میکرد که پشتیبان خوبیه از دست داد. اون هم خیلی زود.


گفتن این مسئله برایم سخت و دشوار است و شاید این نوع قیاس اشتباه باشد و اگر اشتباه است خداوند مرا ببخشد اما:
اگر علی اصغر حسین در کربلا از نعمت هوا بر خوردار بود و به راحتی تنفس میکرد امروز کودکان غزه از آن نیز محرومند و بوی باروت و مواد شیمیایی آنها را به مرگ نزدیک تر میکند.


به امید ظهور منتقم







