بسم رب
حسین را به مقتل رساندیم و خودمان...
40 مطلب در مورد او و خاندانش نوشتم و به عاشورا رسیدم. اما چرا تا عاشورا؟ مگر روز شهادت حسین عاشورا نیست؟ و مگر مصائب به خاندان حسین از عاشورا آغاز نگشته؟ مگر در عاشورا نیست که مولایمان برای جد غریبش حسین خون میگرید؟ پس چرا ما حسین را تا عاشورا همراهی میکنیم و او را به مقتل میرسانیم و تا زیر خنجر میبریمش ولی پس از آن ...
نمیدانم باید این را بگویم یا نه که باید خدا را شکر کنیم که در عاشورای سال 61 نبودیم که شاید اگر بودیم تاسوعا را نیز به حسین مهلت نمیدادیم و یا اینکه خدا را شکر کنیم که حسین در محرم الحرام 1429 نیست که اگر بود در همان روز اول ذی حجه او را سوار بر هواپیمایی میکردیم و هر چه سریعتر به کربلا میرساندیم و شاید هم نمیگذاشتیم به کربلا برسد...تمام سخنم با خودم است و به دیگران کاری ندارم.از روز اول محرم یاه پوشیدم و 10 شب در مجلس عزای حین شرکت کردم اما روز 11 محرم که میرسد وتنها چند ساعت بیشتر نیست که از شهادت حسین میگذرد سیاه را از تن بیرون کرده ام و انگار نه انگار که حسینی بوده و شهادتی و اسارتی و ...
خیلی از ما نمیدانیم که حسین تا ساعتی پس از ظهر عاشورا نیز زنده بوده و به گفته برخی مورخین تا غروب عاشورا نیز میجنگیده اما ما تا ظهر عاشورا حسین را نیز در خاطراتمان برای یکسال دیگر میکشیم و برسر سفره او مینشینیم و به خانه هایمان بر میگردیم
راستی به کجا میروم؟
بس است. چه میگویی به خودت ؟!تو که خود اینها را میدانی و رعایت نمیکنی پس چرا ...؟
چون چاره نيست ميروم و مي گذارمت
اي پاره پاره تن ،بخدا مي سپارمت
بسم الله الرحمن الرحیم
اگر کشتند چرا آبت ندادند
تو را ران در نایابت ندادند
اگر کشتند چرا خاکت نکردند
کفن بر جسم صد چاکت نکردند
چه خبر است در این صحرا؟ این جا چه اتفاقی افتاده است.این تن ها و پیکر ها از آن کیست؟ چرا بر خی از این بدن ها سر ندارند؟ این خیام نیم سوخته و این زنان و کودکانی که در آنند...
یادم آمد اینجا کربلا ست و دیروز جنگ سختی در آن روی داده.جنگی میان خیر و شر و اکنون ظاهر قضیه هویداست که شر پیروز گشته و لی دیری نمپاید که خیر آشکار میگردد با نوای ما راءیت الا جمیلا
باید به این بدنها ی بی سر که هر یک نمادی از خیر هستند سلام داد و گفت السلام علی ابدان السلیبه.دیشب این کاروان غارت شد.و غارت یعنی...
چگونه غارت را معنا کنم؟
در مانده ام از معنای آن ولی باید اینگونه بگویم هجوم وحشیانه برای گرفتن چیزی با خشونت تمام. و حسین نیز غارت شد .آن هم چند مرتبه. حتی کهنه پیرهن را نیز از تنش دزدیدند و برای بردن انگشترش انگشتش را نیز قطع کردند. و ای کاش کار به همین جا ختم میشد.داستانی است از کربلا و ساربانی است به نام بجدل. طمع او را نیز به سوی حسین کشاند و دید حسین عریان است و تنها یک سروال بر بدن او مانده است. چه خباثتی دارند این کوفیان. خواست که سروال را بردارد که دست راست قطب عالم امکان مانع شد . با شمشیر دست راستش را قطع کرد و باز اقدام بر غارت نمود و این بار دست چپ حضرت مانع شد. دست چپ را نیز قطع نمود. دیگر چه مانعی است بر سر راه این پست. اما حسین مظهر عفت و حیاست . و حسین پسر فاطمه است و این بار فاطمه است که به داد حسین میرسد. زمین و عرش به لرزه در می آید. ناله پسرم پسرم به گوش میرسد. و بجدل میشنود شکایت حسین به فاطمه و در د دل های آن دو با یکدیگر را.
- پسرم!میوه دلم .حسینم . تو را کشتند مادر!عزیز من
- وحسین میگوید و شکایت میکند از دست این قوم که ای مادر ،این قوم مرا کشتند و سرم را از تنم جدا کردند و این مرد که اینجاست دست از تنم جدا نموده است مادرم...
فاطمه نفرین میکند و آه میکشد. کاری که با مردم مدینه انجام نداد.کاری که با غاصبان ولایت و قاتلان محسنش انجام نداد. ...
مگر کسی که کشته شد
تنش برهنه میکنند
مگر که کهنه پیرهن
به پیکرت روا نبود؟

حتماْ ادامه مطلب رو بخونید
به نام آنها به كام اينها
ادامه مطلب...
بسم رب
بالخره ساعت چهلم هم فرا رسید
خورشیدی در آسمان و خورشیدی هم بر روی نی.تو قضاوت کن کدامیک نورانی تر است.
خورشید من یا خورشید آسمان؟
خورشید من خورشید زینب است و ماه من قمر بنی هاشم و ماه آسمان...؟
هرچه گفتیم نشد و خورشید طلوع کرد.چه قدر گفتیم مکن ای صبح طلوع...
انگار برای واقعه ای بزرگ باید می آمد و آن را میدید.
نمیدانم چه میگویم.
............................
هر روز پای هر محنت گریه می کنم
بر هر هزار زخم تنت گریه می کنم
با نوحه های هر شب تو گریه می کنم
با روضه های دل شکنت گریه می کنم
یعقوب های چشم من از دست رفته اند
از بس برای پیرهنت گریه می کنم
در بین قبرهم کفن کربلا به تن
از داغ جسم بی کفنت گریه می کنم
گاهی شبیه روز دهم سرخ می شوم
بر لحظه به نی شدنت گریه می کنم
ای سوخته ترین بدن زیر آفتاب
بر زخم تاول بدنت گریه می کنم
ومُقدَّرات الهى مراازيارىِ تو بازداشت، ونبودم تا با آنانكه باتو جنگيدند بجنگم، وباكسانيكه با تواظهار دشمنى كردند خصومت نمايم،(درعوض) صبح وشام بر تو مويِه ميكنم، وبه جاى اشك براى توخون گريه ميكنم، ازروى حسرت وتأسّف وافسوس برمصيبت هائى كه برتو وارد شد، تاجائى كه ازفرط اندوهِ مصيبت، وغم وغصّه شدّتِ حزن جان سپارم ، گواهى ميدهم كه تو نماز رابپاداشتى، وزكات دادى، وامربه معروف كردى، واز منكر وعداوت نَهى نمودى، واطاعتِ خداكردى ونافرمانى وى ننمودى ، وبه خدا و ريسمان اوچنگ زدى تا وى را راضى نمودى، و از وى درخوف و خشيَت بوده نظاره گر ِاو بودى ، و او را اجابت نمودى، وسنّتهاى نيكو بوجود آوردى ، وآتشهاى فتنه را خاموش نمودى، ودعوت به هدايت و استقامت كردى، و راههاى صواب و حقّ را روشن وواضح گرداندى، ودرراه خدا بحقّ جهاد نمودى، وفرمانبردارِخداوند، و پيرو جدّت محمّدبن عبدالله بودى، و شنواى كلام پدرت على بودى، و پيشى گيرنده به(انجامِ) سفارش برادرت امام حسن بودى، ورفعت دهنده پايه شرافتِ دين، و خوار وسركوب كننده طغيان، وكوبنده سركشان، وخيرخواه و نصيحت گرِ اُمّت بودى، درهنگامى كه در شدائدِ مرگ دست وپا ميزدى ، و مبارزه كننده با فاسقان بودى، وقيام كننده باحُجَج وبراهين الهى ، وترحُّم كننده بر اسلام ومسلمين بود
همه بغض های کال و اشک های نابالغ ام قد می کشند و بارور می شوند.
نفس طاغی را نهیب می زنم:
تو را به جان حسین، بیا از راهی که آمده ایم برگردیم.
مگر حُر را ندیدی که برگشت ؟!
بیا تا ظهر عاشورا نشده برگردیم...
فرصتی نیست!
تا به کی پای علف های هرز دنیا، جوی عُمر و ماندن بستن ؟
تا به کی طواف کعبه ای که می دانیم در خطر ابرهه است ؟
تا به کی این خانه سست را با تپش های نیاز در زدن ؟
تا به کی خلخال حبّ سکه های یزیدی اش را به پا آویختن ؟
تا به کی اینهمه تاکی تاکی ؟
بیا برگردیم...
حسین منتظر است.
امروز حسین آنقدر سیراب اقیانوس خدا هست که داغ بسته شدن شریعه را فراموش کرده باشد و اشکهای ما به کارش نیاید.
حسین دیگر پریشان لبهای خشکیده علی اصغرش نیست،
قلب او دیگر بی تاب اضطرار زینب نیست.
حالا حسین برای همیشه پیش رقیه است.
حتی عبّاس هم از شرمندگی چشمان پسر زهرا در آمده و پیوند بال های آسمانی جای خالی دستانش را پُر کرده.
امروز چشمان حسین، دل زینب، دستان عبّاس، خون علی اصغر و غم های سه سالگی رقیه چشم براه رجعت ماست...
که شاید دست بیعت با اهریمن کوتاه کنیم و آزاده شویم!
تا مادرانمان شمشیر جنگیدن با هوای نفسمان را در رکاب مهدی دستمان دهند و با یک دنیا نذر و دعا روانه ی نینوای غیبتمان کنند تا حُر شویم.
امروز هر هفتاد و دو ستاره ی آسمان حسین تشنه عهد وفادار ما با مهدی فاطمه اند تا آب اقیانوس ظهور بر صحرای انتظار باز شود
و ابراهیمی، آتش دلهای سوخته آنها را گلستان کند که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
نگران شانه های مهدی زهرا یند که از گریه می لرزد.
نگران غریبی چشمان او در میان امّتی که پی در پی نامه های اشک و انتظار برایش پست می کنند، اما پشتِ کرده هایشان، دیوار حاشا بلند می شود !
سابقه این نگرانی به هفتاد و دو ستاره ختم نمی شود و به دورتر ها بر میگردد،
شاید آنقدر برود تا برسد به ستاره های دنباله دار آدم و حوّا در کهکشان وجود
که جبران کنیم آنچه آنها کردند،
همه می ترسند که به گوش کمک خواهی ِ مهدی صدای لبیکی نرسد !
بیا برگردیم...
برای خدا کاری ندارد که ما هم حُرّ بودن را تجربه کنیم.
تا عاشورا فرصت داریم که از او بخواهیم و باور کنیم که
حسین را از ته دیگ شدن غذای ظهر عاشورا غمی نیست.
حسین را با طولانی شدن صف های زنجیرزن کاری نیست.
حسین هیچ شباهتی به تراکت های نقش بسته کوچه و خیابان ندارد.
که اینها فقط عشق زبانی من و توست به او.
امروز حسین فقط نگران یادگار مادرش زهرا ست.
بیا برگردیم
...
ادامه مطلب...
بسم رب
حتماً ادامه مطلب رو ببینید. چن تا عکس فوق العاده از...
ای قطعه قطعه توفدک مادر منی
اینها تو را به دیده تفکیک دیده اند
کوبیده اند با سم مرکب تن تورا
گویا تو را چو ملک خصوص خریده اند
با افتادن تو شد تنگ تر النگوی اطفال خود به خود
این حلقه ها چو جان بر دهانت رسیده اند
من بوسه را به دست تو با گریه کاشتم
یعنی که میوه های مرا زود چیده اند

در مشک تشنه جرعه آبی هنوز هست اما به خیمه ها برسد با کدام دست
برخاست با تلاوت خون بانگ یا اخا وقتی کنار درک تو کوه از کمر شکست
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت سنگی زدند و کوزه لب تشنگان شکست
شد شعله های العطش تشنگان بلند باران تیر آمد و بر چشم ها نشست
سلام بر تو ای عباس. ای زاده پاک علی (ع). ای مرهم جراحت های دل حسین. امشب به زیارت تو آمده ام. با قلبی شکسته و چشمی گریان.
آورده اند که آن روز در گیر و دار حادثه ای مغموم ٬ گریان و مشتاق به دیدار پرودگارت به سوی برادر شتافتی. "یا اخی هل الرخصه؟" . گریاندی حسین را چونان گریه ای که از اشک دیدگان محاسن تر شد. برادر تو نشانه لشکر منی. تو امید کودکان خیمه های منی. و تو فرمودی یا مولای من سینه ام تنگ تر از آن است که تاب این زندگی دنیا را داشته باشد. و آن هنگام که حسین بی تابی ات را برای لقا پرودگارت یافت تو را فرمود به طلب آبی برای دل سوختگان خیام.
و تو بودی که مشک عاشقی را بر دوش ات انداختی و حال آنکه می شنیدی صدای اطفال ینادون العطش العطش... گویند هشتاد نفر از اشقیا را به خاک انداختی تا راه بر فرات گشودی. و آن دم که کفی از آب را بالا آوردی تو را ذکری رفت بر لب تشنگی حسین و یارانش و با خود فرمودی دور از ادب است که عزیز فاطمه تشنه باشد و تو آب بنوشی. و تو بودی که یک فرات را برای همیشه تاریخ تشنه لب های سوخته و تاب دیده ات کردی. مشک را بر دوش راست انداختی . از هر سو احاطه شدی. خدا لعنت کناد نوفل را که ضربتی بر دست راستت فرود آورد و بوسه زد بر خاک دست مبارکت. ندا بر آوردی و الله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی و عن امام صادق یقینی نجل النبی الطاهر الامینی. به خدا سوگند که اگر دست راستم را بریدند تا ابد از دین خود و از پیشوای راستگوی خود حمایت می کنم. از آن امام پاک که زاده پیامبر است. مشک آب را بر کتف چپ انداختی. ضربه ای دیگر بر دست چپ فرود آمد . " یا نفس لا تخشی عن الاعدائی و ابشری بالرحمه الجباری" و آن دست مبارک هم خاک را گلگون ساخت. مشک را به دندان گرفتی آن دم که تو دست نداشتی اما آب داشتی. و لحظه ای بعد که باران تیرها به رویت گشوده شد و تیری بر آن مشک اصابت نمود آب تا ابد شرمسار دستان بریده تو گشت.
صدا زدی ... یا اخی ادرکنی... سید الشهدا به سرعت آمد در حالی که اشک پهنه صورت آن حضرت را پوشانده بود فریاد بر می آورد وا اخا... وا عباسا... وا محتج قلبا... بعد از تو یاوری ندارم برادر. به خدا کمرم شکست. امید خیمه هایم بی امید شد. خداوند تو را جزای خیر دهد که حق برادری را عطا کردی و نیکو جهاد کردی. اخی یا نور عینی یا شقیقی ای پاره تن من تو برای من رکنی محکم و قابل اعتماد بودی. و آن گاه که ابی عبدالله قصد کرد تا تو را به سوی خیمه برد چشم گشودی که ای برادر مرا به کدامین سو می بری تو را به جدت قسم می دهم که مرا به حال خود رها کنی که مرا تاب دیدن روی سکینه نیست. من از رویش شرمنده ام که به او وعده آب دادم و برایش آب نیاوردم...
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید هلا عاشقان مست
باران می ٬ گرفت و سبوها که پر شدند
در موج تشنگی چه صدف ها که در شدند
ادامه مطلب...
وَ لدی علی
و جعل خدٌه علی خدٌه ![]()
از روزی که به دنیا آمد، نامش را علی (ع) گذاشتند، که بعدش به علیاکبر (ع) معروف شد.
جمالش مثل جمال پیغمبر (ص) بود.
از همین رو هر موقعی که (در مدینه) بنیهاشم و اهل بیت (ع) دلشان برای پیغمبر (ص) تنگ میشد به قامت علیاکبر (ع) نگاه میکردند. (و میگفتند علی جان! جلوی ما راه برو) از همه بیشتر، زینب (س) به او علاقه داشت؛ چرا که پریشان برادرزادهاش بود و ... .
(ایام کودکیش بود که) وارد حرم پیغمبر (ص) شد. دید بابایش کنار ستون حرم و قبر مطهر نشسته است. سلام کرد. در آغوش پدر قرار گرفت.
بابا جان!
من دلم انگور میخواهد.
(حال، فصل انگور هم نیست) امّا ابی عبدالله (ع) به قدرت الهی ـ از ستون مسجد، انگور بیرون آورد و دانهدانه در دهان فرزندش گذاشت و ...
(شاید در آن لحظه ابیعبدالله (ع) این جمله را فرمود که میبینم آنچه را که جدّم فرمود و ... از قضایای کربلا برایم گزارش داد ... و اینکه یک روزی اکبرم از من طلب آب میکند و ... داستان عاشورا)

ذکر مصیبت علیاکبر (ع)
روز عاشورا شد، آمد از محضر ابیعبدالله (ع) برای رفتن به میدان نبرد اجازه بگیرد.
بابا جان!
اجازهی اعزام به میدان میخواهم.
فرمود: برو عزیزم.
همینکه علیاکبر (ع) به سمت میدان حرکت کرد، ابی عبدالله (ع) از خود بیخود شده و دنبال فرزندش به راه افتاد، محاسن مبارکش را در دست گرفت و شروع به خواندن آیهی انبیا نمو دکه:
اِنَّ اللهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْران ...
خدایا!
تو شاهدی که شبیهترین فرد به پیغمبر تو (اَشْبَهُ النّاس خَلْقاً و خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ) را به سوی این قوم میفرستم.
علیاکبر (ع) وارد میدان نبرد شده و رجزی خواند.
اَنا عَلِیُّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ
نَحْنُ وَ بَیْتِ اللهِ اَوْلی بِالنَّبیِّ
تَاللهِ لا یَحْکُمُ فینَا ابْنُ الدَّعیِ
بر دشمن حمله کرد و عدهی زیادی (حدود 120 نفر) را به درک واصل کرد.
پس از مدّتی مبارزه با دشمن، تشنگی بر او غلبه کرد.
(امام صحنهی رزم علیاکبر (ع) را میبیند. از همینرو منتظر است تا فرزندش برگردد و شاید به همین دلیل است که جام شهادت را به علیاکبر (ع) نمیدهند)
به سمت بابا برگشت و عرض کرد:
«اَلْعَطَشُ (قَدْ) قَتَلَنی وَ ثِقْلُ الْحَدیدِ اَجْهَدَنی.»
عطش بر من غلبه کرد و ... این لباس که بر تن دارم بر من سنگینی میکند. همین که گفت، بابا من تشنه هستم. اما فرمود: هات لسانک. زبانت را بیرون بیاور.
ابیعبدالله (ع) با یک عمل، دو کار انجام داد:
اوّل، آنکه لبهای علیاکبرش را بوسید. دیگر، آنکه خواست به او نشان بدهد که کام و زبانش از زبان او تشنهتر است.
(پس از این ماجرا) بار دیگر برگشت به سوی میدان.
مرّه بن منقذ میگوید: گناه همهی عرب بر گردن من اگر داغ و بلای او را به دل بابایش نگذارم لذا این نامرد در جایی مخفی شده، همچنانکه علیاکبر (ع) مثل حیدر کرّار میجنگید از پشت نیزهای را بر (پهلوی) او وارد کرد.
لذا از روی اسب نزدیک بود که بیفتد، دستهایش را به اطراف گردن اسب انداخت.
(باید نشان فاطمی داشته باشد. همچون جدّهاش فاطمه زهرا (ع) پهلویش شکافته شد شیخ عباس قمی در کتاب بیتالاحزان مینویسد که با خنجر از لای در، بر فاطمه (ع) ضربت زدند بعد وارد خانه شدند. خدا لعنت کند آن کسی را که با خنجر بر پهلوی زهرا (ع) ضربت زد)
مرّه بن منقذ میگوید:
دور زدم آمدم جلوی او (= علیاکبر) با عمود آهنین بر سرش ضربت زدم. خون از سر فوران میزد و ...
دستها را دور و اطراف گردن اسب قرار داد، یعنی که مرا از مهلکه بیرون ببر. (با خونهایی که از سرِ علیاکبر (ع) فوران میکرد) خون جلوی چشمهای اسب را گرفت، به عوض آنکه راکب خویش را به سوی خیمهگاه بیاورد، به سوی وسط لشکر دشمن برد و ... (آنچه که نباید میشد شد و ...)
حضرت علی اکبر علیه السلام
ای نور دیدهام به پدر دیده باز کن.. کمتر برای این پدر پیر ناز کن
برخیز و با نگاه نشسته میان خون.. پیش سپاه کفر مرا سرفراز کن
دستم دراز نیست به سیراب کردنت.. تا خون بگیرم از دهنت کام باز کن
با اینکه شد نصیب تو پیروزی بزرگ ..داغت عظیم شد ز سکوت احتراز کن
با نغمة پیمبری و سوز حیدری ..از حربگاه مأذنه بانگ نماز کن
سرو روان، مرو که سرانجام کار شد.. صبری به گام آخرم ای سرو ناز کن
تا میهمان به دیدن مقتل نیامده.. برخیز و عمه را قدمی پیشواز کن
شد داغ هلهله ز غم تو کشنده تر یک حملة مجددی ای یکه تاز کن
صبری که با تو معبر معراج طی شود ..با لفظ عشق معنی این رمز و راز کن

بسم الله
به سوی خیمه آمد و خواست وداع کند.بار دیگر فریاد زد هل من ناصر ینصرنی و هل من معین یعیننی... قدری درنگ کرد و دیدند که گهواره تکان میخورد و طفلی در آن دست و پا میزند گویی که میخواهد چیزی بگوید.او را در آغوش گرفتند و به سوی حسین آوردند. کودک را در آغوش گرفت و نگاهی به معصومیت و مظلومیت او انداخت. آری .آخرین سرباز حسین است که به سوی مقتل میرود.
لختی گذشت...

...ای قوم اگر مسلمان نیستید لا اقل آزاده باشید. این کودک 6 ماهه ام است .آیا نمیبینید که چگونه تلذی میکند. اگر گمان میکنید که آب را بر خودم میخواهم بیایید و او را ببرید و سیرابش کنید. لشکر به جوش و خروش افتاد.
ناگهان در خطبه آه امام
در خروش اهل کوفه اهل شام...
دست امام قدری خنک شد و دست و پای کدوک 6 ماهه به حرکت افتادو
از کمان حرمله تیری پرید.
گوش تا گوش علی اصغر درید
خون علی اصغر در دستان حسین جاری بود و حسین مبهوت لبخند کودکش ایستاده بود. خون او را به سوی آسمان پاشید و حتی یک قطره از آن خون به زمین باز نگشت.
تا گلوی نازکش از هم گسیخت
خون او بر صورت خورشید ریخت

........................................
مانده است که چه کند. به کدامین سوی قدم بردارد. یک گام به سوی خیمه می اید و چند گام به عقب بر میگردد.شاید خجالت میکشد که به سوی رباب بر گردد.
بچه ها دست بابا خونی شده.
گمونم شش ماهه قربونی شده
عباش رو طوری رو اصغر کشیده
گمونم خیلی خجالت کشیده
تصمیم خود را میگیرد و به پشت خیمه ها میرود. قلاف شمشیر را بر میدارد و قبری کوچک میکند. زینب تمام ماجرا را دیده است. و حسین نگاهی هم به زینب می کند.

-چرا دفنش نمیکنی برادرم؟ مادرش دارد از خیمه بیرون می آید . عجله کن
- خواهرم ! مگر نمیبینی. دارد هنوز لبخند میزند و لبانش تکان میخورد...
اگر قنداقه را پس داده بودم
دلش خوش بود با طفلی خیالی...


مي خواست با عشق همسفر باشد؛ مي خواست با کاروان اهل دل و نه اهل تزوير، همراه باشد. مي خواست در سفر، صفا کند؛ نمي دانست چه حالي به او دست داده ولي حال معنوي خوشي به او دست داده بود . . .
کاروان را ديد. آيا همان است که او مي خواهد؟!
نگاهش که به قافله سالار افتاد، ديگر نفهميد چه شد؛ فقط ديگر نمي خواست از اين قافله جدا شود؛ حتي اگر بدنش را قطعه قطعه کنند . . .
نمي دانم شايد مسير لقاءالله بر او نمايان شده بود. شايد غوطه ور شدن در خون خود و در راه حضرت حق را ، تطهير روحش دانسته بود . . .
هر چه بود پرکشيدنش به آسمان، زيبا بود. پروازي ملکوتي؛ رها شدن و . . .
و اين قافله بود که او را به اوج رساند؛ قافله اي به نام شهادت

اصلا باك ندارد.روز عاشوراست.حالا پس از آنكه با چه اصرارى به ميدان مىرود،بچه است،زرهى كه متناسب با اندام او باشد وجود ندارد،خود مناسب با اندام او وجود ندارد،اسلحه و چكمه مناسب با اندام او وجود ندارد.لهذا نوشتهاند همين طور رفت، عمامهاى به سر گذاشته بود«كانه فلقة قمر»همين قدر نوشتهاند به قدرى اين بچه زيبا بود،مثل يك پاره ماه.اين جملهاى است كه دشمن در باره او گفته است.گفت:
بر فرس تندرو هر كه تو را ديد گفت برگ گل سرخ را باد كجا مىبرد
راوى گفت نگاه كردم ديدم كه بند يكى از كفشهايش باز است،يادم نمىرود كه پاى چپش هم بود.معلوم مىشود كه چكمه پايش نبوده است.
حالا آن روح و آن معنويت چه شجاعتى به او داد،به جاى خود،نوشتهاند كه امام[كنار]در خيمه ايستاده بود.لجام اسبش به دستش بود،معلوم بود منتظر است.يكمرتبه فريادى شنيد.نوشتهاند مثل يك باز شكارى-كه كسى نفهميد به چه سرعت امام پريد روى اسب-حمله كرد.مىدانيد آن فرياد چه بود؟فرياد يا عماه،عموجان! عموجان!وقتى آقا رفتبه بالين اين نوجوان،در حدود دويست نفر دور او را گرفته بودند.امام كه حركت كرد و حمله كرد،آنها فرار كردند.يكى از دشمنان از اسب پايين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا كند،خود او در زير پاى اسب رفقاى خودش پايمال شد.آن كسى كه مىگويند در عاشورا در زير سم اسبها پايمال شد در حالى كه زنده بود،يكى از دشمنان بود نه حضرت قاسم.
حضرت خودشان را رساندند به بالين قاسم،ولى در وقتى كه گرد و غبار زياد بود و كسى نمىفهميد قضيه از چه قرار است.وقتى كه اين گرد و غبارها نشست،يك وقت ديدند كه آقا به بالين قاسم نشسته است،سر قاسم را به دامن گرفته است.اين جمله را از آقا شنيدند كه فرمود:«يعز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك»يعنى برادر زاده!خيلى بر عموى تو سخت است كه تو بخوانى،نتواند تو را اجابت كند،يا اجابت كند و بيايد اما نتواند براى تو كارى انجام بدهد

قنداق علی به هوا گرفت .... اسمان و زمین نوری شد و به آستان گرفت .
زینب کبری ... اشفته موی و دامنی به یاس ...
گرفت و یاد مادر به لب گرفت ...
سوخت تشنه لبی کنار فرات ..... اسودگی ز دامان اخی گرفت ...
موی سپید خط سرخی کشید .... ان لحظه که گودال بوی مهر گرفت .
شهید عشق لقب چه بود ؟....... که بر برگ تاریخ ..کربلا گرفت ..
تو زینب را به مجلس ظلم .... ندیدی که چگونه عقل ز پیشانی ستم گرفت ...
خدا کند که تر شود لب عمو .... ز جرعه ای . که برایش ساقی کوثر گرفت
همین طوری میاد باید پس و پیشش کنی . از همینجا کپی کن ...
فدای موی پریشانت ای حسین .... که نوا از هر چه نی جان بود گرفت .
فدای موی پریشانت ای حسین .... که نوا از هر چه نی جان بود گرفت .
خدا کند که جان دهم به روز عاشورا ...... که تن پر گنه من رنگ جنت گرفت ...
یا حسین
کارم از جنون گذشته مست مست بوی سیبم

بادها عطر خوش سيبِ تنش را بردند
زخمها لاله باغ بدنش را بردند
نيزهها بر عطشش قهقهه سر مىدادند
خندهها خطبه گرم دهنش را بردند
اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است
كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند
تا كه معلوم نگردد ز كجا مىآيد
اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند
دشنهها دوروبر پيكر او حلقه زدند
حلقهها نقش عقيق يمنش را بردند
چهرهها يا همه زردند وَ يا نيلى رنگ
شعلهها سبزى رنگ چمنش را بردند
بت پرستان ز هراس تبر ابراهيم
جمع گشته تبر بت شكنش را بردند
بادها سينه زنان زودتر از خواهر او
تا مدينه خبر سوختنش را بردند
یوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب
گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند

السلام علی الشیب الخضیب
السلام علی الخبط الطریق
سبزیم و پیام خیس باران داریم
ما تشنه لبان به آب ایمان داریم
صد بار به رسم سبز عاشق بودن
جان باخته ایم و باز هم جان داریم

راه ما ، راه سیدالشهدا است و آنان که پای یقین در این راه نهاده اند ، آرزوی سر باختن دارند تا به ذبیح
الله اعظم از همه نزدیک تر شوند. (شهید آوینی)
حسین بن علی او بود که :
نشان بی نشان بندگی در گردن و آزاد** سرود بی نوای عاشقی بر لب ولی خامش
به راستی که بنده ای بود بر جایگاه خداوندی و عاشقی در اوج سکوت
لبخندی داشت به پاکی تمام اشک ها وصداقتی فراتر از شبنم های صبحگاه
و روحی لطیف تر از دیبا و شمشیری برنده تر از کمان ابروی یار
و سخنانی پر صلابت تر از کوه
حسین بن علی بود که :
بر روح او نوشتند،نوری پر از هدایت**آمد برای مردم،دوری از او مبادا
مردی بود مردتر از مردترین مردان دنیا
و نیایی داشت نشسته بر تاجگاه دنیا وعصاره ی حقیقت بود
و پدری که دلیری را آموزگار شیر ژیان بود و حلم را خداوندگار ایوب
و مادری به لطافت تمام یاس ها ...یاس هایی ابدی
و برادرانی نیکو سرشت و دلیر ...
و نی ها نیستانش :
تهی سرشار از دلداگی و دلبری اما **کدامین دلبری را تاب آرامش
و حسین آرام نداشت ، هزاران بار پروانه تر از پروانه ی بی پروا
آتش در آغوش کشید و جزیی از شعله هایش گشت
حسین بن علی بود که :
با خاک او سرشتند در خاک او دمیدند** والله که روز اول پاکی گزید او را
و او بود ...
زیباترین روح جاری و مقدس ترین مکتب عاشقی
حر بن یزید ریاحی از همراهان حسین پسر علی در واقعه کربلا بود.
حر از خاندانهای معروف عراق و از رؤسای كوفيان بود. بهدرخواست ابن زياد، برای مبارزه با حسين فراخوانده شد و به سركردگی هزار سوار برگزيده گشت. گفتهاند وقتی از دارالاماره كوفه، با ماموريت بستن راه بر حسين بيرون آمد، ندايی شنيد كه: «ای حر!مژده باد تو را بهشت...»[نیاز به ذکر منبع]
در منزل «قصر بنی مقاتل» يا «شراف»، راه را بر حسین بست و مانع از حركت او به سوی كوفه شد. كاروان حسين را همراهی كرد تا به كربلا رسيدند و حسین در آنجا فرود آمد. حر وقتی فهميد كار جنگ با حسين بن علی جدی است، صبح عاشورا به بهانه آب دادن اسب خويش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به كاروان حسين پيوست. توبه كنان كنار خيمههای حسین آمد و اظهار پشيمانی كرد، سپس اذن ميدان طلبيد. حر با اذن احسین به ميدان رفت و در خطابهای مؤثر، سپاه كوفه را به خاطر جنگيدن با حسين توبيخ كرد. چيزی نمانده بود كه سخنان او، گروهی از سربازان عمر سعد را تحت تاثير قرار داده از جنگ با حسین منصرف سازد، كه سپاه عمر سعد، او را هدف تيرها قرار داد. نزد حسین بازگشت و پس از لحظاتی دوباره به ميدان رفت و با رجزخوانی، به مبارزه پرداخت و کشته شد. رجز او چنين بود:
| انی انا الحر و ماوی الضيف | اضرب فی اعناقكم بالسيف | |
| عن خير من حل بارض الخيف | اضربكم و لا اری من حيف |
كه حاكی از شجاعت او در شمشير زنی در دفاع از حسین و حق دانستن اين راه بود. حسين بن علی بر بالين حر رفت و به او گفت: توهمانگونه كه مادرت نامت را «حر» گذاشته است، حر و آزادهای، آزاد در دنيا و سعادتمنددر آخرت! «انت الحر كما سمتك امك، و انت الحر فی الدنيا و انت الحر فی الآخرة» و دست بر چهرهاش كشيد.حسين با دستمالی سر حر را بست. پس از عاشورا بنیتميم او را در فاصله يك ميلی از حسين دفن كردند، همانجا كه قبر كنونی اوست، بيرون كربلا در جايی كه در قديم به آن «نواويس» میگفتهاند.
از قدیم رسم بر این بود افرادی که قصد توبه و انابه داشتند منتظر شب قدر میشدند در ماه رمضان و اگر آنجا بخشیده نمیشدند انتظار روز عرفه را میکشیدند و اگر در عرفه هم لیاقت توبه پیدا نمیکردند صبر میکردند تا روز حر فرا رسد و در این روز با اطمینان توبه میکردند .
دل صحرا
پای یک کوه
این کیه گرم مناجات
این کیه داره میگیره از خدا اذن ملاقات
این حسینه
محرم ماه حسینه
ماه بین الحرمینه

غنچه اي نشکفته و پژمرده ام
رنج بی حد دیده وافسرده ام
روي دوشم بار محنت برده ام
از حراميها كتكها خورده ام سرو بودم قامتم خم گشته است
قدرت بينائيم كم گشته است
كس نديده همچو من پروانه اي
كس نديده شاه در ويرانه اي شمع ناديده چو من پروانه اي
طائر محروم زآب و دانه اي
رزقم از روز ازل غم گشته است
قدرت بينائيم كم گشته است
نا چشيدم شهدي از دنيا به كام
بال نگشوده فتادم من به دام واي از روز ورود ما به شام
سنگ مي آمد فرود ازروي بام
پيش چشمم تيره عالم گشته است
قدرت بينائيم كم گشته است
يك طرف زنها ميان قافله آمدند با كفش هاي آبله
ناگهان برخاست بانگ هلهله
يك قدم تا مرگ دارم فاصله
روي نيزه راس بابم گشته است قدرت بينائيم كم گشته است

((این صدای طپش قلبم نیست در نهانخانه دل سینه زنی است))

هردم به گوشم مي رسدآواي زنگ قافله
اين قافله تا كربلاديگر ندارد فاصله
يك زن ميان محملي اندرغم و تاب وتب است
اين زن صدايش آشناست
اي واي من اين زينب است

در تقویم دل ما هیچ شهری به سرخی تو نیست!
سلام خدا بر تو وستارگانی که به دورت حلقه زدند!
سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای دادی!
ای شهر خون کاروان از راه میرسد!و با نسیم گرم کربلایی قصه آلاله های سرخ را به گوش میرساند!
دوباره سکوت تاریخ در هم میشکندو بغض وناله از تنگنای حنجره ها آزاد میشود!
بانک چاوش کاروان به گوش میرسد! و شیداییان را به مهمانی شور و حماسه فرا می خواند!
وجان عشاق را از جام گریه سرشار میکند!


خبر آمد خبري در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است...
******
اما اينان کبوتران حرم عشقند ، و حرم عشق کربلاست .
وچگونه در بند خاک بماند آن که پرواز آموخته است وراه کربلا را مي شناسد؟
و چگونه از جان نگذرد آن کس که ميداند جان بهاي ديدار است......
پس اگر مقصد پرواز است ، قفس ويران بهتر ، پرستويي که مقصد را در کوچ کردن
مي بيند از ويراني لانه اش نمي هراسد......
دل شهر نشينان پرستويي در قفس است. وطن پرستو بهار است.
پس اگر بهار مهاجر است ، از پرستو مخواه که بماند.....
وحالا...
اي دل تو چه مي کني ... ؟!!
مي ماني يا مي روي ... ؟!!

آياتى كه امام حسين عليه السلام در مسير راه به آن استناد فرمودند:
آيه اوّل : همين كه نماينده يزيد در مدينه (مروان ) تصميم گرفت كه از امام حسين عليه السلام براى يزيد بيعت بگيرد، امام فرمود: ويلك يا مروان فانّك رجس واى برتو، تو پليد هستى و ما خانواده اى هستيم كه خداوند در شاءن ما فرموده است : انّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرّجس اهل البيت و يطهّركم تطهيرا(۱) همانا خداوند مى خواهد كه از شما اهل بيت هر پليدى (احتمالى ، شك و شبهه اى ) را بزدايد و شما را چنانكه بايد و شايد پاكيزه بدارد.
آيه دوّم : امام حسين عليه السلام در پايان وصيت نامه اى كه قبل از حركت به كربلا نوشتند، به اين آيه استناد كردند: و ما توفيقى الا باللّه عليه توكّلت و اليه اُنيب (۲) توفيق من به جز به (اراده ) خداوند نيست كه بر او توكّل كرده ام و به او روى آورده ام .
روز اوّل محرّم، امام حسين ـ علیه السّلام ـ در محلّهای به نام قصر بنیمقاتل نزول اجلال فرمودند و از
عبيدالله ابن حرّ جعفی دعوت به ياری نمودند؛ ولی او اجابت نكرد و بعداً پشيمان شد...
- عزیزانم! مطمئن باشيد كه ما كشته نخواهیم شد. ما عزیمت می كنیم و شما به خانه های خود باز می گردید.
دلهای بچه ها به امید آینده ارام می گیرد. اما به هر حال، خرابه، خرابه است و جای زندگی كردن نیست.
چهره هایی كه آسمان هرگز رنگ رویشان را ندیده، باید در هجوم سرمای شب بسوزند و در تابش مستقیم آفتاب ظهر پوست بیندازند.

پس خداحافظ...
(خداحافظ اي شعر شبهاي روشن، خداحافظ اي قصه عاشقانه، خداحافظ اي آبي روشن عشق، خداحافظ اي عطر شعر شبانه!)
مي روي؟!
جان زينب آهسته برو! بگذار يک دل سير تو را ببيند! خواهرت دل دارد!
بگذار بچه ها بيشتر بابا صدايت بزنند! بگذار لبخند علي اصغر بيشتر دلت را ببرد! شايد پشيمان شدي و نرفتي!
نرو حسيــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!

.
.
.
آهاي!
دل من!
اينقدر بي قراري نکن! حسين هزار سال است که رفته! به حرف از تو شکستهتر هم گوش نداده است! حسين و يارانش عاشق بودند! تو ديگر چه ميگويي! تو گريهات را بکن! گريه کن وحسين را به خودش بسپار!
حسين جان! زحمتي برايت دارم! دل کوچکم وزني ندارد! آن را به در مشک، پر قنداق علي اصغر، کنار گوشواره رقيه يا روي کلاهخود علي اکبر گره ميزني؟! نمي خواهم دلم جاي امني باشد!
خب...
حالا برو! برو ديگر! خيالم راحت شد دلم با شماست!
(تو را ميسپارم به ميناي مهتاب، تو را ميسپارم به دامان دريا، اگر شبنشينم اگر شب شکسته، تو را ميسپارم به رؤياي فردا.
به شب ميسپارم تو را تا نسوزد، به دل ميسپارم تو را تا نميرد، اگر چشمه واژه از غم نخشکد، اگر روزگار اين صدا را نگيرد
خداحافظ اي برگ و بار دل من، خداحافظ اي سايهسار هميشه، اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم، خداحافظ اي نوبهار هميشه!)
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین
ازحریم کعبه جدش به اشک شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد ودو ذبح عظیم
بیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین
پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک وآه عالمی هم درقفا دارد حسین
بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت ودیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین
سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
سربه قاچ زین نهاداین راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سرکند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت وآزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشکست وخون
دل تماشا کن چه رنگین سینه ما دارد حسین
ساز عشقست وبه دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندر این گوشه عزای بی ریا دارد حسین

عُذَیبُ الهِجانات زمان : د 28 ذی الحجه 60 هجری
چند تن از اهل کوفه با حضرت ملاقات کرده واوضاع شهر را چنین توصیف کردند : « به اشراف کوفه رشوه های گزاف داده اند واینک یک دل ویک زبان با تو دشمنی می ورزند وسایر مردم دلشان با توست . امافردا شمشیرهایشان به روی تو کشیده می شود . »
زماني كه خبر شهادت قيس در منزلگاه «عذيب الهجانات» به امام حسين(عليه السلام) رسيد. اشك از ديدگان مباركش جاري شد و اين آيه را قرائت فرمود: « فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا » و پس از آن فرمود: پروردگارا! بهشت را جايگاه ما و آنان فرما و ما و آنان را مورد رحمت خويش قرار بده
از میان مؤمنان مردانی هستند بر سر پیمان خود با خدا ایستادگی کرده وبه عهد خویش وفا کردند وبه شهادت رسیدند وبرخی در انتظار شهادت اند....

ای گل باغ نبی کوف نیا جای تو نیست
غیر من هیچ کس واله و شیدای تو نیست
گر بیایی زسر بام تو را سنگ زنند
بر سر نعش تو آیند و دف و چنگ زنند
بَیَضه زمان : 27 ذی الحجه 60 هجری
لشکر امام حسین وحر که به موازات ونزدیک همدیگر حرکت می کردند در این محل فرود آمدند . حضرت در این منزلگاه لشکریان حر را مخاطب قرار داده ، چنین فرمود : « بنی امیه به فرمان شیطان از اطاعت خدا سرپیچی نموده وفساد کردند .حدود خدا را اجرا نکرده وبیت المال را منحصر به خود ساختند. حرام خدا را حلال وحلال خدا را حرام کردند .... شما به من نامه ها نوشتید وگفتید که با من بیعت کرده اید ، حال اگر به بیعت خویش با من پایبند بمانید کار عاقلانه ای کرده اید که من فرزند دخت پیامبر (ص) واسوه ای برای شما هستم . اگر بیعتتان را بشکنید ، سوگند به جانم ! که از شما هم بعید نیست ،چرا که با پدرم علی (ع) وبرادرم حسن وپسر عمویم مسلم پیمان شکنی کردید بدانید اگر چنین کنید سعادت خودتان را از دست داده اید .
از سخنان حضرت در این منزلگاه :
ای مردم ! رسول خدا فرمود : هرکس سلطان ستمگر ، پیمان شکن ، حلال کننده حرامها ومخالف با سنت رسول خدا را ببیند ودر براب
ر او برنخیزد ، جایگاهش با او در
جهنم است
شَراف (و ذُو حُسَم ) زمان : 26 ذی الحجه 60 هجری
حضرت در منزلگاه شراف دستور دادند که آب فراوان برداشته وصبحگاهان حرکت کنند . درمیان راه و هنگام ظهر به لشکری برخوردند وامام (ع) با سرعت وقبل از دشمن در منزل « ذُو حَسَم » مستقر شد. آنگاه امام (ع) فرمان داد تا لشکر دشمن ونیز اسبان آنان را سیراب کنند .
لشکر امام (ع) ولشکر دشمن به فرماندهی حُر ، نماز ظهر.عصر را به امامت حضرت خواندند.
امام (ع) سپاه حُر را چنین خطاب فرمود : «...ما اهل بیت سزاوارتر به ولایت وحکومت بر شما هستیم از مدعیانی که بر اساس عدالت رفتارنمی کنند و در حق شما ستم روا می دارند . ای مردم ! من به سوی شما نیامدم مگر آنکه دعوتم کردید . پس اگر از آمدنم ناخوشنودید ، بازگردم .» تا حضرت (ع) خواست برگردد ، حُر مانع گشت . حضرت فرمود : « مادرت به عزایت بنشیند ! چه می خواهی ؟ حُر گفت : مأمورم که تو را به نزد عبیدالله بن زیاد ببرم . حال اگر نمی پذیری ، حداقل راهی را انتخاب کن که نه به کوفه باشد ونه به مدینه .
از سخنان حضرت در این منزلگاه :مگر نمی بینید که به حق عمل نمی شود و از باطل پرهیز نمی شود. در این حال سزاوار است که مؤمن ، لقای پروردگار را طلب کند

ادامه مطلب...
بَطنُ العَقَبه زمان : 25 ذی الحجه 60 هجری
از سخنان امام حسین (ع) در این منزلگاه :
بنی امیه مرا رها نکنند تا جان مرا بگیرند . هرگاه چنین کنند ، خدا بر آنان کسانی مسلط خواهد کرد که آنها را ذلیل وخوار خواهد ساخت .
دلم برا حرمت پر میزنه
كاروان! شتابت براي چيست؟
ذوالجناح با توام! هميشه که نبايد راهوار بود! قدري کاروان را معطل کن!
*به بچهها بگوييد کمي آرامتر حرف بزنند! علياصغر خوابيده است! نگاهش کن! لبخند ميزند! حتما خواب قشنگي ديده است!
دخترکي به مادر گفت: مادر! خسته شدم! پس کي ميرسيم؟ _ ميرسيم مادر جان! داريم ميرويم کوفه! آنجا همبازيهاي جديدي پيدا ميکني!
زُباله زمان : 23 ذی الحجه 60 هجری
حضرت (ع) در این منزلگاه چنین فرمودند : شیعیان کوفه ما را بی یارویاور گذاشته اند . هر کس از شما بخواهد ، می تواند بازگردد واز سوی ما حقی بر گردنش نیست .
امام حسین (ع) در جواب مردی که از آیه «یَومَ نَدعوا کُلَّ اُناس ٍ بَأِمامِهِم» پرسیده بود، فرمود :
پیشوایی مردم را به راه راست دعوت کرد وگروهی اجابت کردند ، وپیشوایی مردم را به گمراهی دعوت کرد وگروهی اجابت کردند . گروه اول در بهشت وگروه دوم در دوزخ خواهند بود
ثَعلَبیّه زمان : 22 ذی الحجه 60 هجری
حضرت شبانه وارد این منزلگاه شد وخبر شهادت مسلم بن عقیل وهانب بن عروه را به وی دادند
پس از آن حضرت فرمودند : « اِنّا لِلّه وَ اِنّااِلَیهِ راجِعون ... » همه از خدائیم وبه سوی او بازمی گردیم ، پس از اینها زندگی سودی ندارد . آنگاه اشک به صورتش جاری شد وهمراهان نیز گریه کردند .
نوشته اند : امام حسین (ع) با یارانش اتمام حجت کرد . امام گروهی که به طمع مال ومقام دنیا با امام آمده بودند ، پس از این خبر ، از حضرت جدا شدند .
سخن امام حسین (ع ) با مردی از اهل کوفه در این منزلگاه :
به خدا سوگند که اگر تو را در مدینه ملاقات می کردم ، اثر جبرئیل را در خانه ما ، ونزول او برای وحی به جدم را ، به تو نشان می دادم . ای برادر ! عموم مردم دانش را از ما برگرفتند ..
زَرُود زمان : 21 ذی الحجه 60 هجری
زهیر بن قین که دارای عقیده عثمانی بود ، در آن سال مراسم حج را بجای آورده وبه کوفه باز می گشت . ناخوشایندترین چیز نزد او فرود آمدن در یک محل با حسین (ع) بود . هر دو در این منزلگاه به ناچار فرود آمدند . در حالی که زهیر با همراهانش مشغول غذا خوردن بود ، حضرت از طریق نماینده ای ،زهیر را به خیمه اش دعوت کرد ، اما او تأملی کرد . همسرش به او گفت : «سبحان الله پسر رسول خدا ترا می خواند وتو اجابت نمی کنی ! » زهیر با اکراه به سوی حضرت رفت . اما هنگام مراجعت از خیمه آن حضرت ، آثار خوشحالی از چهره اش نمایان شد وبه همراهان گفت : « من به حسین ملحق خواهم شد ، هر کس میل دارد در یاری فرزند پیامبر شرکت کند ، با ما بیاید وهر کس با ما نیست با او وداع می کنم » لذا همسرش نیز او را رها نکرد وتا واقعه عاشوراوشهادت زهیر ، همراه کاروان حسینی بود.
امام حسین(ع) بعد از شهادت زهیر فرمود :
ای زهیر ! خدا تو را از لطف ورحمت خویش دور مدارد وقاتلان تو را همانند لعنت شدگان مسخ شده به بوزینه وخوک لعنت نماید .
«چشم گريان،چشمه فيض خداست».گريستن بر ابا عبد الله الحسين«ع»ثواب بسياردارد. فرشتگان،پيامبران،زمين و آسمان،حيوانات صحرا و دريا هم بر عزاى حسين«ع» گريستهاند. اشگ ريختن،نشانه پيوند قلبى با اهل بيت و سيد الشهدا است.اشك،دل راسيراب مىكند،عطش روح را بر طرف مىسازد و حاصل محبتى است كه نسبتبهاهل بيتحاصل مىشود.همدلى و هماهنگى روحى با ائمه،ايجاب مىكند كه در شادىآنان شاد و در غمشان محزون باشيم.اين نشان شيعه است كه«يفرحون بفرحنا و يحزنونلحزننا...» قلبى كه مهر حسين«ع»را داشته باشد،بى شك به ياد مظلوميت و شهادت اومىگريد.اشك،زبان دل و شاهد عشق است. آنچنان كز برگ گل،عطر و گلاب آيد برون تا كه نامت مىبرم از ديده آب آيد برون رشته الفتبود در بين ما،كز قعر چاه كى بدون رشته،آب بىحساب آيد برون؟ تا نسوزد دل،نريزد اشگ و خون از ديدهها آتشى بايد كه خوناب كباب آيد برون مهر تو شيرازه«ام الكتاب»خلقت است مشكل اين شيرازه از قلب كتاب آيد برون گر نباشد مهر تو دل را نباشد ارزشى برگ بىحاصل شود گل،چون گلاب آيد برون گريستن در سوگ شهداى كربلا،تجديد بيعتبا عاشورا و فرهنگ شهادت و تغذيهفكرى و روحى با اين مكتب است و اشك ريختن،نوعى امضا كردن پيمان و قراردادمودت با سيد الشهدا است.ائمه شيعه،گريستن بر مظلوميت اهل بيت و عزاى حسينى راتاكيد كرده و شهادت اشك را بر صداقت عشق،پذيرفتهاند.امام صادق«ع»فرموده است: «نزد هر كس كه ما ياد شويم و چشمانش اشگآلود شود،حتى اگر به اندازه بال مگسىباشد،خداوند گناهانش را مىبخشايد،هر چند چون كف دريا فراوان باشد.»
خُزَیمِیّه زمان : 18 ذی الحجه 60 هجری
حضرت وهمراهان یک روز ویک شب در این منزلگاه توقف کردند ، عده ای پیوستن « زهیر بن قین » به حسین (ع) را در این منزلگاه گفته اند .
امام حسین خطاب به زینب کبری در این منزلگاه می فرماید :
خواهرم ! آنچه اراده مشیّت خدا بدان تعلق گرفته ، .همان خواهد ش
.....................................د
هجدهم ذي الحجه دهم هجري قمري
نزديک ظهر روز دوشنبه ، کاروان بزرگ پيامبر همين که به منطقه " غدير خم " رسيدند حضرت ،
مسير حرکت خود را به طرف راست جاده و به سمت غدير تغيير داده ، فرمودند :
" ايها الناس، اجيبوا داعي الله ، و انا رسول الله ."
اي مردم ، دعوت کننده خدا را اجابت کنيد که من پيام آور خدايم .
اين کنايه از آن بود که هنگام ابلاغ پيام مهمي فرا رسيده است. لذا فرمان دادند تا منادي ندا کند:
" همه مردم متوقف شوند ، آنان که پيش رفته اند برگردند ، و آنان که پشت سر هستند ، خود را سريع تر برسانند .
" همچنين دستور دادند ، کسي زير درختان کهنسالي که در آنجا بود نرود و آن مکان براي برپايي جايگاه سخنراني خالي بماند .
پس از اين دستور ، همه مرکب ها متوقف شد ، همه مردم پياده شدند و براي توقف سه روزه خيمه زدند .
حضرت در ابتدا به حمد و ثناي الهي پرداختند و سپس تصريح کردند که :
بايد فرمان مهمي درباره علي بن ابيطالب ابلاغ کنم که
اگر اين پيام را نرسانم رسالت الهي را انجام نداده ام :
" يا ايها الرَسول ، بَلـِّغ ما اُنزل اليکَ مِن رَبـِّک وَ ان لَم تـَفعَل ، فَما بَلغتَ رسالته."( مائده/67)
پس از بيان جملاتي ، پيامبر دست علي عليه السلام را بلند نمود و فرمودند:
" من کنت مولاه فهذا علي مولاه "
و چنين بود که " غدير" عيد ولايت نام گرفت .
فرارسیدن عید غدیر
بر همه شیعیان
مبارک و خجسته باد .
کینه ها از آنجا شروع شد و شمشیر ها از انجا برهنه گشت. از زمانی که علی اعلی گشت و مولا. از همان روز بود که در دل خود کینه ها را پروراندند و بغض ها را آماده ترکیدن نگه داشتند. میدانستند بالاخره روزی برای انتقام فرا میرسد.روزی که بتوانند هرچه دارند بر سر مظلوم ترین و بهترین های زمانه بریزند.
علی! لفظی که برایش بهترین های امت جان دادند.حتی فاطمه. و امروز نوبت حسین است و یارانش.
عجب واقعه ای است واقعه غدیر که این قدر اهمیت دارد و این قدر مهم است که سبب شد حوادث و وقایع مختلف در جامعه اسلامی شکل گیرد.غدیر روز شناسایی مردان از نامردان است.روز خدا و روز دین خدا
عید سعید غدیر مبارک
......................................
حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده است كه چون حضرت امام حسين عليه السلام در كودكي به نزد حضرت رسول صلي الله عليه و آله ميآمد، آن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را ميفرمود كه يا علي او را براي من نگاه دار پس او را ميگرفت و زير گلوي او را ميبوسيد و ميگريست روزي آن امام مظلوم گفت اي پدر چرا گريه ميكني حضرت فرمود اي فرزند گرامي چون نگريم كه موضع شمشير دشمنان را ميبوسم حضرت امام حسين عليه السلام گفت كه اي پدر من كشته خواهم شد؟ فرمود بلي والله تو و برادر تو و پدر تو همه كشته خواهيد شد، امام حسين عليه السلام گفت پس قبرهاي ما از يكديگر دور خواهد بود حضرت فرمود بلي اي فرزند، امام حسين عليه السلام گفت پس كه زيارت ما خواهد كرد از امت تو؟ پس حضرت فرمود زيارت نميكنند مرا و پدر ترا مگر صديقان از امت من.
...............................
ادامه مطلب...
حسين (ع ) بابى از بهشت
رسـول گـرامى اسلامى (ص ) فرمود: به وسيله من آگاه شديد, با على راه يافتيد وهدايت شديد, نيكى ها به واسطه حسن به شما عطا شد, ولى سعادت وشقاوت شما با حسين است.آگاه باشيد كه حسين يكى از درهاى بهشت است , هر كس با او دشمنى كنـد, خدابوى بهشت را بر او حرام مى كند
مونده بودم چی بنویسم برا امروز.آخه نوشتن از کاروانی که به آرومی به سمت خدا در حرکتن و تا چن روز دیگه به میعادگاهشون میرسن خیلی سخته.یه کاروان که توی اون همه جور آدم از هر سنی دیده میشه از بچه شش ماهه تا پیرمرد و زن و کودک.یه دوستی برام نوشت چرا این کاروان به حرکت خودش ادامه میده.
راستی چرا توقف نمیکنه؟ چرا داره همین جوری به سمت مقتل میره؟ چرا مسیرش رو عوض نمیکنه؟ چرا باید حسین با زن و بچه اش به این سفر بره.
نمیدونم چی بگم.اما این جمله به یادم اومد :
ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی، فیا سیوف خزینی.
تنها دلیلی که تونستم پیدا کنم همینه.
میبخشید سرم یه کم شلوغه. نمیتونم بنویسم
مــرا از جوهــر غـم آفـريـدند.
تــو را از ابــر, نـم نـم آفريـدنـد.
براى گريه درسوگ حسين است .
اگــر مـــاه محـــرم آفـريـدنـد
حضرت نامه ای را برای تعدادی از مردم کوفه توسط ((قَیس بن مُسهِر)) فرستاد وچنین نوشت : « نامه مسلم بن عقیل که حاکی از اجتماع شما در کمک وطلب حق ما بود به من رسید خداوند به خاطر نصرت ویاریتان پاداش بزرگی نصیبتان کند ... هنگامی که فرستاده من قیس بر شما وارد شد در کارتان محکم وکوشا باشید ، من همین روزها به شما می رسم . »
قیس را در میان راه دستگیر کردند . او به ناچار نامه امام را پاره نمود تا از مضمون آن آگاه نشوند سپس او را به قصر دارالاماره نزد عبیدالله بردند. از او خواستند نام افرادی که به حسین (ع) نامه نوشته اند افشا کند ویا در برابر مردم به حسین (ع) و پدر وبرادرش دشنام دهد. او بالای قصر رفته وضمن تمجید از علی (ع) وفرزندانش ومعرفی خویش ، ابن زیاد ویارانش رانفرین کرد وخبر از حرکت حضرت به سوی آنان داد واز مردم خواست دعوت امام حسین (ع) را اجابت کنند . لذا عبیدالله دستور داد او را از بالای قصر به پایین انداختند وبدنش قطعه قطعه گردید واین چنین به شهادت رسید .
از سخنان امام حسین (ع) در بین راه مکه تا کربلا:
« فَاِنّی لا اَرَی المَوت اِلاّ سَعادَة وَلَا الحَیاةَ مَع الظّالِمینَ اِلاّ بَرَماً »
من مرگ را جز سعادت نمی بینم وزندگی با ستمگران را جز ننگ نمی دانم

حلال جمیع مشکلات است حسین ........ شوینده لوح سیئات است حسین
ای شیعه ترا چه غم ز طوفان بلا........جایی که سفینه النجاه است حسین
یارب الحسین !
"امام حسين(علیه السلام) در هنگام سفر به كربلا فرمودند:
براستى اين دنيا ديگرگونه و ناشناس شده و معروفش پشت كرده،
و از آن جز نمى كه بر كاسه نشيند و زندگى اى پست،
همچون چراگاه تباه، چيزى باقى نمانده است.
آيا نمى بينيد كه به حقّ عمل نمى شود و از باطل نهى نمى گردد؟
در چنين وضعى مؤمن به لقاى خدا سزاوار است.
و من مرگ را جز سعادت ، و زندگى با ظالمان را جز هلاكت نمى بينم.
به راستى كه مردم بنده دنيا هستند و دين بر سر زبان آنهاست و مادام كه براى معيشت آنها باشد پيرامون آن اند، و وقتى به بلا آزموده شوند دينداران اندك اند."
ادامه مطلب...







