تبليغاتX
اشکستان

بسم رب
سلام
 
و تو ای ابراهیم به دستور خدا اسماعیلت را بردی و حسین هم اسماعیل هایش را برد. تو تنها پدر بودر و حسین هم پدر بود و هم عمو  وهم ...
تو با پسرت از قربانگاه برگشتی و حسین  با پسرانش و اسماعیلهایش در قربانگاه ماند
اما ای ابراهیم تفاوت بزرگتری نیز هست. و اینکه هاجر تو به قربانگاه نیامد و  حسین ...
خواهرش و مادر دیگر ذبیحان را نیز آورد. هاجر تو شاید تحمل این صحنه را نداشت و لی هاجر کربلا بیش از ۷۲ صحنه ذبح را دید و آن هم چه ذبحی
خیلی دوس داشتم خودم در مورد ذبح عظیم بنویسم و اون رو با عید قربان مقایسه کنم.اما امتحان دارم و فرصت نشد. شاید بعداْ این مطلب رو عوض کنم. شرمنده
حسين(ع)، فرزند ابراهيم
 
اهل بيت- ابوالقاسم جعفري :
تمدن بابل در حدود سه هزار و هفتصد سال پيش كه حضرت ابراهيم در آن زندگي مي‌كرد دو ويژگي عمده داشت.

 نخست اين‌كه انجام آداب و مراسم و اجراي شعاير جمعي، بيش از عمل صالح، تقوا و فضايل اخلاقي اهميت داشت و كسي كه مي‌خواست به وظيفه خود در برابر خدايان عمل نمايد مي‌بايست قرباني‌هاي شايسته‌اي به معابد تقديم كند و اوراد مخصوصي بخواند.

دوم اين‌كه، گفته‌اند: «هيچ تمدني از لحاظ پايبندي به اوهام و خرافات، به پاي تمدن بابلي نمي‌رسيد. كاهنان، هر حادثه را از ولادت غير طبيعي فرزندان گرفته تا اشكال مختلف مرگ، با تعبيرات سحري و فوق طبيعي مورد تفسير و تاويل قرار مي‌دادند».(1)

تصميم نمرود براي انداختن حضرت ابراهيم در آتش، خود نمونه‌اي از قرباني انساني و تقديم سنت‌شكنان به پيشگاه خدايان بود. زماني كه آتش بر ابراهيم سرد و گلستان شد، آن هم در حضور هزاران تماشاگر معتقد به خدايان بابل و به ويژه اين‌كه اين آتش به احترام بت‌ها و براي عقوبت دشمن خدايان بابل افروخته شده بود، اين خبر عجيب به سرعت در سرتاسر بابل پيچيد و به مرور زمان به نواحي ديگر نيز رسيد.

طبعا با اتفاق چنين معجزه‌اي و تحقير خدايان بابل، مردم آن زمان منتظر شنيدن خبرهاي بيشتري از اين پيامبر بودند و نمي‌توانستند نسبت به آن بي‌تفاوت باشند. از اين‌رو، هنگامي كه ابراهيم عليه‌السلام، به دستور خداوند فرزند را به قربانگاه برد ولي خداي سبحان، گوسفندي را به جاي انسان براي قرباني برگزيد، اين اتفاق نقطه عطفي در سنت شعايري آن روزگاران شد. به طوري كه بعدها حتي وقتي امپراطوران تصميم به قرباني كردن انساني مي‌گرفتند، مورد اعتراض كاهنان دربار قرار مي‌گرفتند كه تاريخ، نمونه‌هايي را ثبت كرده است.

اصطلاح قرآني مبارزه با عادات و سنت‌هاي غلط اجتماعي، اصلاح  است و خداوند پيامبران را براي اصلاح عقايد و عادات جامعه مبعوث فرمود. امام حسين عليه‌السلام هم كه در دعاي عرفه، خود را فرزند ابراهيم مي‌خواند در ابتداي حركت خود به سوي كربلا مي‌فرمايد: من فقط به خاطر اصلاح در امت جدم خارج شدم و مي‌خواهم امر به معروف و نهي از منكر نمايم و به سيره و سنت جدم ( رسول خدا) و پدرم (امير‌المومنين) عمل نمايم. (2)بدين ترتيب، ابراهيم و فرزندش حسين (ع) هر دو الگوي خط‌شكني بودند و هر دو، با وجود تنهايي و بدون داشتن يك لشكر و مانند آن، شكوه پوشالين و ابهت دروغين حاكمان زمان خود را شكستند و راه را براي مجاهدان بعد از خود هموار نمودند.

 خداي سبحان، اين ويژگي ابراهيم خليل را به عنوان اسوه و الگو به پيامبر خود معرفي مي‌كند و مي‌فرمايد: براي شما در ابراهيم و همراهان او سرمشقي نيكوست، آنگاه كه به قومشان گفتند ما از شما و آنچه به جاي خداوند مي‌پرستيد، بري و بركناريم و ما منكر شماييم و هميشه ميان ما و شما دشمني و عداوت و كينه خواهد بود تا وقتي كه به خداي يگانه ايمان بياوريد. (ممتحنه:4) عبارت قرآني (بدا بيننا و بينكم العداوة و البغضاء ابدا حتي تومنوا بالله وحده)ناخود‌آگاه، فرازهاي معروف زيارت عاشورا را به ياد مي‌آورد (اني سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم) و يا فرازي از زيارت جامع كه مي‌فرمايد: ( مبغض لاعداءكم) اين فرازها به مسلمانان مي‌آموزد كه كينه و دشمني با دشمنان دين خدا، در واقع متمم و مكمل محبت الهي است و بدون آن عشق به خداوند، كامل نمي‌شود. 

شباهت ديگري كه ميان حضرت ابراهيم و امام حسين (ع) بسيار برجسته است، سر‌افرازي در آزمون الهي است. قرآن كريم مي‌فرمايد:  «و چون ابراهيم را پروردگارش به كلماتي (شعايري) چند آزمود، و او آنها را به انجام رساند، فرمود من تو را پيشواي مردم مي‌گمارم» (بقره:421) هر دوي آن بزرگواران در انجام آزمون الهي، به همراه خانواده و اهل بيت خود بودند. هر دو، فرزند به قربانگاه بردند با اين تفاوت كه ابراهيم خليل فرزند خود را صحيح و سالم پس گرفت اما امام حسين (ع) فرزندان خويش را تقديم كرد، به جز امام سجاد عليه‌السلام كه به قضاي الهي ميراث نبوت را حفظ كرد.

حضرت‌هاجر در كنار حضرت ابراهيم بود و حضرت زينب سلام الله‌عليها در كنار حسين‌ابن‌علي عليه‌السلام. هر دو در وادي طلب، سرگرداني و حيرتي را تجربه كردند كه خداوند براي آنها مقرر كرده بود. هر دو راضي به قضاي الهي بودند و همين رضايت و شهامت در اجراي رسالت، از هر دو بانوي نمونه، سرمشقي جاودانه ساخت. اعمال حج ابراهيمي بدون سعي و صفاي حضرت‌هاجر كامل نيست، همانگونه كه پيام كربلا در كربلا مي‌ماند اگر زينب نبود.

در هر دو نهضت، خانه كعبه محور عمليات است. حضرت ابراهيم، خانه كعبه را بنا نهاد تا مركزيتي براي يكتا‌پرستي به وجود آيد و حرم امن الهي باشد: و ياد كنيد كه خانه [كعبه] را بازگشتگاه و حرم امن براي مردم قرار داديم و [گفتيم] از مقام ابراهيم نمازگاهي بسازيد و به ابراهيم و اسماعيل سفارش كرديم كه خانه‌ام را براي غريبان [مسافران] و مقيمان و نمازگزاران پاكيزه گردانيد.(بقره: 521) قرآن كريم داستان راز و نياز حضرت ابراهيم و اسماعيل را نقل مي‌كند تا فلسفه بنيان كعبه روشن شود: و چون ابراهيم و اسماعيل پايه‌هاي خانه [كعبه] را بر آوردند [گفتند] پروردگارا از ما بپذير كه تويي شنواي دانا.

« پروردگارا ما را فرمانبر خويش بگردان و از ذريه ما امتي فرمانبردار خويش پديد‌آور و مناسك ما را به ما بنما و از ما در گذر كه تويي توبه‌پذير مهربان.» پروردگارا و از ايشان در ميانشان پيامبري كه آيات تو را بر آنان بخواند و به آنان كتاب آسماني و حكمت بياموزد و پاكدلشان سازد بر انگيز كه تو پيروزمند فرزانه‌اي. (بقره:128-127) حسين بن علي (ع) نيز به هنگام حركت به سوي كربلا، يك روز مانده به عيد قربان، شهر مكه را به سوي كربلا ترك كرد تا نشان دهد، حرمي را كه خداوند فرمود تا حرم امن الهي براي موحدان باشد، حتي براي فرزندان رسول خدا نيز امن نيست.    

در قرآن كريم بر دو ويژگي « بردباري» و « دردمندي» حضرت ابراهيم عليه‌السلام تاكيد مي‌شود (هود:67) كه هر دو به بُعد اجتماعي و رسالت حضرت ابراهيم بازگشت مي‌كند. بدين معنا كه حضرت ابراهيم، درد جامعه را داشت و از انحرافات موجود در آن به شدت رنج مي‌برد؛ همچنان‌كه حسين‌بن علي (ع) نيز وقتي به سرزمين شراف رسيد، براي اتمام حجت با كوفيان فرمود:  مردم! من بسوي شما حركت ننمودم مگر آنگاه كه دعوتنامه‌ها و پيك‌هاي شما به سوي من سرازير گشت كه « ما امام و پيشوا نداريم. دعوت ما را بپذير و به سوي ما حركت كن تا خداوند به وسيله تو ما را هدايت و رهبري نمايد. » ... آيا نمي بينيد كه به حق عمل نمي‌شود؟ و از باطل نهي نمي‌گردد؟ پس سزاوار است كه در چنين وضعي انسان با ايمان، مرگ و ملاقات با خداوند را آرزو كند. آري، من مرگ را جز سعادت و خوشبختي نمي‌بينم، و زندگي با ستمگران را جز خواري و ذلت نمي‌دانم. (3)
  

ابراهيم به تنهايي يك امت بود « ان ابراهيم كان امة قانتا‌لله حنيفا»(بيگمان ابراهيم پيشوايي فروتن در برابر خداوند و پاكدين بود)(نحل:021) و در عين حال به تنهايي در برابر نمرود و درباريانش ايستاد و ناتواني‌ها و زبوني‌هاي او را بر شمرد. حضرت ابا عبدالله (ع) نيز، هنگامي كه معاويه از خلفا و يزيد تمجيد كرد و از امام خواست تا با يزيد بيعت كند، امام خطاب به او فرمودند: ... «اي معاويه! آنچه دربارۀ كمالات يزيد و لياقت وي براي امت محمد (ص) برشمردي شنيديم. قصد داري طوري وانمود كني كه گويا فرد ناشناخته‌اي را توصيف مي‌كني، يا فرد غايبي را معرفي مي‌كني... در حالي‌كه يزيد ماهيت خود را آشكار كرده و موقعيت سياسي و اجتماعي و اخلاقي خود را شناسانده است.

 از يزيد آن‌گونه كه هست بگو! از سگ بازيش بگو، وقتي كه سگ‌هاي درنده را به جان همديگر مي‌اندازد. از كبوتر بازيش بگو... از بوالهوسي و عياشي او بگو ... از خوشگذرانيش بگو كه از ساز و آواز سرمست مي‌شود. آنچه در پيش گرفتي كنار بگذار، آيا گناهي كه تا كنون درباره اين امت بر دوش خود بار كرده‌اي تو را كافي نيست؟... »(4)      

در حديثي آمده است كه رسول مكرم اسلام از خداوند درخواست كرد: الهي ارني الاشياء كما هي. (خدايا حقايق اشيا را آنچنان‌كه هستند به من نشان ده). خداوند پيش از آن با حضرت ابراهيم چنين عملي انجام داد و باطن و حقايق اشيا را به او نشان داد: «و بدينسان ملكوت آسمان‌ها و زمين را به ابراهيم مي‌نمايانيم تا از اصحاب يقين گردد.»(انعام:57) و در جاي ديگري حضرت ابراهيم از خداوند مي‌خواهد تا زنده كردن مردگان را به او نشان دهد. امام حسين عليه‌السلام نيز در دعاي عرفه عرضه مي‌دارد: «فهمتني ما جاءت به رسلك.» ( خداوندا! تو به من هر آن‌چه را كه پيامبرانت آورده بودند آموختي) و همچنين عرضه مي‌دارد: «خداوندا تويي كه در همه موجودات، خود را به من نشان دادي تا در هر چيز آشكار تو را ديدم. تويي كه در هر چيز آشكاري». به نظر مي‌رسد تاكيدي كه امام حسين(ع) بر توحيد داشته و از خداوند، شناخت معرفت خويش را مي‌طلبد بيش از حضرت ابراهيم( ع) است و حضرت ابراهيم(ع) بيشتر طالب شناخت معاد و جلوه‌هاي ديگر خداشناسي بوده است.

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=14499

+ نوشته شده در  86/09/30ساعت 0:10  توسط ارمیا  | 



سلام ....
1.شهيدي كه از عرفه رفت وكربلا وعاشورا را ساخت.
2.شهيدي كه كربلاي ايران وعاشوراي شلمچه راديد ودر عرفه رفت.

------------------------------------------
پرده اول:
فرض كن در صحراي عرفه نشسته اي ودر اوايل دهه ي شست هجرت. از من و تو پست تر وگناه كار تر هم آنجا بوده اند .پس ميتوان دل داري داد امثال خودمون نيز آنجا بودند.
 ناگهان سلاله ي محمد(ص) وعلي(ع)وفاطمه(س) بر صحرا فورد مي آيد وبا علم به نزديكي موعد ذبح عظيم اين چنين با رب خود به نجوا ميپردازد:
 وراحم كل ضارع ، ومنزل المنافع والكتاب الجامع بالنورالساطع ....
 .... وهر كه  بدرگاهش تضرع پيش آورد، بر او ببخشايد.او بر بندگان سودها فرود آورد،چون كتاب جامع قرآن كه پرتو تابناكش عالم را در خود گرفته .....



....اللهم اني ارغب اليك واشهد بالربوبيه لك ف مقرا بانك ربي ، وان اليك مردي ....
 .... خداوندا مرا دلبستگي به بخشايش تست وبه پروردگاريت گواهي ميدهم.اقرار ميكنم كه تو پروردگار مني وبازگشت من به سوي توست.



.... ومن قبل ذلك رؤفت بي بجميل صنعك وسوابغ نعمك ....
  .... پيش از اين نيز پيوسته به من مهر ورزيدي ونعمتهاي فراوان بخشيدي تا ازنطفه مرا آفريدي ودرتاريكي مستقر ساختي....
.... فان دعوتك اجبتني وان اسئلكاعطيتني وان  اطعتك شكرتني ....
  در اينجاي دعاي عرفه حضرت عشق اشك در ديدگانش جاري شد وفرمود:
 خداوندا آنچنان از خود هراسناكم قرار ده كه گويي تورا روياروي خويش ميبينم ومرا بهه پرهيز گاري وعبادتت رستگار كن.

 يا غايه الطالبين الراغبين، ومنتهي امل الراجين....
پرده دوم:
 فردي جامانده از نسل سرخ خميني وجنوب وآفتاب سوزان كربلاي ايران. در داغ همرزمانش گر گرفته واز ولي نعمت خود(مقام معظم رهبري) مكررا خواسته كه براي شهادتش دعا كند، اين چنين دست به نوشتن وصيت زده است:



 خداوندا فقط ميخواهم شهيد شوم،شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير ودر جمع شهدا قرار بده.
خداوندا روزي شهادت ميخواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت.ولي خداوندا تو صاحب همه چيز وهمه كسي وقادر توانايي، اي خداي كريم ورحيم وبخشنده، توخود كرمي كن،لطفي بفرما،مراشهيد راه خودت قرار بده.
 باتمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي وعشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.
.... اي خداي شهدا، اي خداي فاطمه زهرا(س)،اي خداي حسين(ع) بندگي خود را عطا بفرما ودرراه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين.
.... اي خداي كريم، اي خداي عزيز واي رحيم وكريم توكمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.
 .... خداوندا تو توانايي، اي حضرت حق، خودت دستم را بگير،نجاتم بده از دوري از شهدا،كار خوب نكردن،بنده ي خوب نبودن .... حضرت حق! اميد تو اگر نبود پس چه؟
....الله اكبر،خداوندا! خودت كمك كن، خداوندا تو را به خون شهداي عزيز وهمه ي بندگان خوبت قسم مي دهم، شهادت را در همين دوران نصيب فرما وتوفيقم ده هر چه زود تر به دوستان شهيدم برسم.انشاء الله ....
-------------------------------
پي نوشت 1: امروز سالگرد شهداي عرفه  است .حاج احمد كاظمي ويارانش.
پي نوشت 2: آيا ميدانيد در هنگام دفن شهيد كاظمي چه چيزي با خود برد؟ از طرف آقاسيد علي ،عبا ي ايشون به همراه انگشتري كه بيشترين نماز شب را با آن خوانده بودند دادند كه با شهيد دفن شود.... اي خدااااااااااااا(به نقل از خاطرات سردار سليماني)



التماس دعا ....
  يامحمد وعلي

http://aznoor.parsiblog.com/354566.htm

+ نوشته شده در  86/09/28ساعت 0:9  توسط ارمیا  | 



بسم رب
ساعت هشتم
کاروان  آماده میشود برای حرکت.و حسین حج را به عمره مفرده تبدیل کرده است.همه در حیرتند که مگر میشود چنین نمود و غافل اند از اینکه او امام است و امر امر ÷روزدگارش است. به راستی که در آن سال حج همه باطل شد. چرا که امامی در میان حجاج نبود و همه مرتکب گناهی بزرگ شدند.حق این بود که آنان نیز همراه حسین عمره به جا می آوردند و مکه را ترک مینمودند.
در چه روزی حرکت کردی حسین؟
در روز ترویه؟که همه باید به دنبال آب بگردند برای روز قربان؟
غافل از اینند که آنچه را که آب میپندارند سرابی بیش نبوده و آب تو هستی  و آنان که با تو اند تشنه ات هستند که به دنبالت به راه افتاده اند.تو زلال ترین آب دنیایی و گوارا ترین آن.
روز عجیبی است امروز. مسلم در این روز تنها ماند و هانی در این روز دستگیر شد.مردم کوفه در این روز نفاق کردند و تو نیز در این روز حرکت کردی به سوی قربانگاه.
+ نوشته شده در  86/09/28ساعت 0:8  توسط ارمیا  | 



+ نوشته شده در  86/09/27ساعت 0:6  توسط ارمیا  | 



بسم رب و از نگاه تو نیز دورنماند ای خردسال کربلا. تو نیز با حسین بودی در آخرین روزهای حجش و در کنار او حضور داشتی. راوی کربلا و ای پیام آور قیام عاشورا برای نسلهای بعد .تو خود شاهد بودی که چگون جد بزرگوارت محیا میشد که مکه را ترک کند و به سوی کربلا. مگر میشود فراموش کرد فریاد رسایت را در کاخ یزیدیان که با آن مظلومیت جدت را به همه اثبات کردی.کاش میدانستم که چگونه در آن صحرای سوزان توانستی تحمل کنی مصائبی را که بر تو و بر پدرت و بر عمه و خواهرانت و بر تمامی اهل کاروان وارد ساختند.فکر میکنم تمام اینها به خاطر این بود که در آغوش جد بزرگوارت حسین بن علی بزرگ شدی.همانگونه که او در آغوش جدش رسول مکرم اسلام تربیت یافت.

 ...................

شهادت امام محمد باقرعلیه السلام را به تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض مینمایم.

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 0:6  توسط ارمیا  | 



همچنان میگردد و سرگردان است. هیچ کس نیست از این نامردان که به او پناهی دهد.صبح هنگام به دورش بودند.آن هم چه جمعیتی و اکنون...حتی یک نفر.چه غریبند اندک مردان این شهر.هانی  نیز مانند اوست با این تفاوت که او در شهر خوذ غریب است و اکنون در دار الاماره . و... مسلم نگران است.هم نگران هانی و هم نگران  کاروانی که معلوم نیست سرنوشتشان.چه شهری است این کوفه.کاش ویرانه بود و ویران میشد.نمیدانم.حتی یک نفر...؟ زمانی اینجا مرکز خلافت علی بود و عقیل برادر علی و مسلم فرزند عقیل.پس چه شده مردم این شهررا؟مگر خود دعوت نامه ندادند که حسین به این جا بیا...؟

مسلم به در خانه ای مینشیند و زانو به بغل میگیرد.شاید او نیز دانسته که روزهای آخر است...

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 20:25  توسط ارمیا  | 



بسم رب

چند گام به عقب

این حسین است که به دور کعبه میگرددو جهانی به دور او.اینان نیز خواندانش هستند که اینگونه چون پروانه به دور شمع وجودش میگردند و هر جا که میرود همراهش هستند.کاروانی هستند از بهترین های روزگار که دیگر مانندشان نیامده.اما در این میان یکی کم است و او ...

او در شهر غربت است و در شهر نامردی و نامردمی ها.امین ترین مردم در نزد حسین. چه سخت است این انتظار.نه تنها حسین که کاروان نیز انتظار او و یا خبری از او را میکشند.او مسلم است.مسلم ابن عقیل. همو که از جانب حسین به کوفه روانه شده تا پیام حسین را به این نامرد مردمان ابلاغ کند. و چه تنهاست مسلم....

خدایا.او به چه میاندیشد.به تکرار تاریخ و یا به ... و اینجاست که در هر گوشه شهر و نیزه ها و شمشیرهایی را میبیند که معلوم نیست به کدامین سو روانه خواهند گشت.

 

 

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت 0:4  توسط ارمیا  | 



ز اين سوي، آنك، سپاه فاجعه نزديك مي شود .... اما از سوي ديگر، اين سياره سرگردان حـرّ است كه در مدار كهكشاني اش با شــمس وجود حســـــــين اقتران مي يابد ولاجرم ، جاذبه ي عشـــق ، او را به مدار يار مي كشاند .

اين حســين است، سر سلسله تشنگان، كه دشمن را سيراب مي كند .... اما هنوز، گاه آن نرسيده است كه غزل تشنه كامي كربلاييان را بسراييم ...

آنچه حرّ را در دستگاه بني اميه نگه داشته غفلت است... غفلتي پنهان .    شايد تعبير"غفلت در غفلت" بهتر باشد، چرا كه تنها راه خروج از اين چاه غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خويش تذكر پيدا كند .

هر انساني را ليلة القدري است كه در آن ناگزير از انتخاب مي شود و حرّ را نيز شب قدري اينچنين پيش آمد..."عمر سعد" را نيز... من وتو را هم پيش خواهد آمد. اگر باب يا ليتني كنت معكم هنوز گشوده است، چرا آن باب ديگر باز نباشد كه: لعن الله امة سمعت بذلك فرضيت به؟

قافله عشق به سر منزل جاودان خويش نزديك مي شود ... و اين عاقبت كار عشق است. ...

ســالار شهيدان :      

كسي كه بخواهد از راه گناه به مقصد برسد ديرتر به آرزويش مي رسد و زودتر به آنچه مي ترسد گرفتار مي شود .

+ نوشته شده در  86/09/23ساعت 0:3  توسط ارمیا  | 



اكنون هنگام آن است كه در قافله امام، صف اصحاب عاشورايي از فرصت طلبان ابن الوقت و باد گرايان جدا شود. براي آنان كه دل به امام نسپرده اند، اين وادي، عرصه بي فردايي دهشتي طاقت فرساست. اما براي اصحاب عاشورايي امام عشق ... آنان در كوي دوست منزل گرفته اند و اينچنين، از زمان و مكان و جبر و اختيار گذشته اند ... اين باد نيست كه بر آنان مي وزد ؛ آنان هستند كه بر باد مي وزند .


اي دل! تو چه مي كني؟ مي ماني يا مي روي؟ داد از آن اختيار كه تو را از حســـين جدا كند! اين چه اختياري است كه براي روي آوردن به آن بايد پشت به اراده حق نهاد؟ اي دل! نيك بنگر تا قلاده دنيا را بر گردنشان ببيني و سر رشته قلاده را، كه دست شيطان است. آنان مي انگارند كه اين راه را به اختيار خويش مي روند، غافل كه شيطان اصحاب دنيا را با همان غرايزي كه در نفس خويش دارند مي فريبد .


ســالار شـــهيدان : 


خداوندا، چه دارد آن كس كه تو را ندارد؟

 و چه ندارد آن كس كه تو را دارد .

 


چـرا رنـگ از رخ زهـــرا پريـده


مگر امشب هلال خون دميده


محـرم ماه اشــك و ماه خون است


 تمام دشت وصحرا لاله گون است


الهي آسمان در خون نشيند


كه زيـنـب ماه مـاتـم را نبيند


متاب اي مه كه از شمشير و خنجر


شــود زيـنـب اســـير و بــي بــرادر


متاب اي مه كه عاشورا نيايد


كـنـار قـتـلگه زهـــــرا نـيـايـد


بـــرادر دعـا كـن كـه زيـنـب بـمـيـرد


نـبـاشـــد كه بـعـد از تـو ماتـم بگيرد

+ نوشته شده در  86/09/22ساعت 0:2  توسط ارمیا  | 



چیزی نمانده است به طلوع خورشیدی دیگر.به بر افراشته شدن خورشید و ستارگان بر بلندای آسمان کبود. و به تاریکی زمین .دیگر باید زمین به انزوا برود وبر غم از دست دادن خورشید و ستارگانش به تاریکی و عزلت فرو رود. چیزی نمانده است به سرخی آسمان آبی. و دیگر باید جدا گردند ماه و خورشید از هم.این جا آخر دنیاست در نقطه ای از زمان.در برها ای که به آن محرم گویند و در لحظه ای که به آن عاشورا گویند و در مکانی که به آن کربلا...

کربلا...

چهل روز به محرم مانده و شاید چهل منزل تا ملاقات او......

آری ده روز تا عرفه و 40 روز تا عاشورا

و واعدنا موسی ثلاثین لیله

واتممناها بعشر

فتم میقات ربه اربعین لیله

...........................................................


اول ذی الحجه
لباس یاس بر تن کرد زهرا
کنار دست او بنشست مولا
محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت
غلط گفتم بلی نه یا علی گفت
 شب سالگرد ازدواجشان بود، به چشم های یکدیگر نگریستند و بعد هر دو خندیدند، زمین وآسمان هم خندید.
در انعکاس نگاه زن، دو دختر دیده می شد، یکی آرام مثل ام کلثوم و یکی صبور مثل زینب.
و در تلالو نور چشمان مرد هم دو پسر، یکی غریب مثل حسن و یکی شهید مثل... حسین.
نمی دانم چرا به نام  حسین که رسیدند ، باز به یکدیگر نگریستند و بعد اشک مهمان چشم هایشان شد...
 زمین و آسمان هم گریست...

+ نوشته شده در  86/09/21ساعت 0:1  توسط ارمیا  | 



برای ضامن آهو

این پست فقط متعلق به امام رضاست

ياامام رضا دلم براي بوي عطري كه توي حرمت مي پيچه تنگ شده


 

ياامام رضا دلم براي آبهاي زلال حوض هاي حرمت تنگ شده


 

ياامام رضا دلم براي حياط زيبا وشلوغ حرمت تنگ شده


 

ياامام رضا دلم براي دعاي كميل وندبه حرمت تنگ شده


 

ياامام رضا دلم براي اشك هاي چشمانم با نگاه به ضريح نوراني ات تنگ شده


 

يا امام رضا دلم براي نمازهاي زيارت حرمت تنگ شده


 

يا امام رضا دلم براي نواي اذاني كه درحرمت مي پيچه وهرعاقلي رامست وخمارمي كند تنگ شده

خیلی دلم تنگ شده برای امام رضا

خیلی ...................................................

 
این همه آدم میان. پس چرا نمیذاری من بیام؟

فقط باید خواب حرمت رو ببینم؟

+ نوشته شده در  86/09/19ساعت 14:19  توسط ارمیا  | 



بسم رب

 

در وصف اویس قرنی

 

داشتم تذکره الاولیا رو میخوندم .چن تا چیز در وصف اویس خوندم  تنم لرزید.حالا هر جند که توی بعضیاش حرف و حدیث زیاده اما شما هم بخونید و نظرتون رو بگید.البته بیشتر در مورد اولیش.در ضمن چون دوست نداشتم وبلاگم با اسم دومی نامرد کثیف بشه برا همین لقب اون رو (فاروق)آوردم.

1) روزی پیامبر از مسکن خود در بهشت خارج شد و به ایشان خطاب شد که : به دنبال که میگردی؟ و پیامبر فرمود به دنبال اویس.ندا آمد که

چنان که در دنیا او را ندیدی در این جا نیز نخواهی دید

پیامبر میفرماید او در کجاست؟

ندا میآید فی مقعد صدق

پیامبر میفرماید:او مرا میبیند؟

ندا می آید :

کسی که ما را ببیند تو را چرا نبیند

 

2)فاروق به اویس گفت:مرا دعا کن.اویس گفت :در هر نماز می گویم :اللهم اغفر للمومنین و المومنات.اگر شما ایمان به سلامت به گور ببرید این دعا شامل حال شما هم میشود. در غیر این صورت من دعا را ضایع نمیکنم.فاروق گفت: وصیتی کن.اویس گفت:خدا را میشناسی؟گفت بله.اویس گفت:

اگر غیر او را نشناسی برایت بهتر است

فاروق گفت::بیشتر نصیحتم کن.گفت :خداتورا میشناسد؟گفت بله.اویس گفت:

 

اگر دیگری تو را نشناسد برایت بهتر است.

 

3)فاروق به اویس گفت صبر کن تا برایت چیزی بیاورم.اویس دست در جیب کرد و دو درهم بیرون آورد و گفت این دو درهم را از راه شتربانب کسب کردم.اگر تو ضمانت میکنی که برای خرج کردن این دو درهم زنده میمانم مسئلا ای نیست.بیاور.

 

4)اویس میفرمود:هر که سه چیز دوست بدارد جهنم از رگ گردن به او نزدیک تر است

طعام خوش خوردن

لباس خوش پوشیدن

با توانگران نشستن

..............................................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  86/09/16ساعت 23:17  توسط ارمیا  | 



آنگاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی، بر من توکل نما. (نمل/79)
آنگاه که نومیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی، به من امیدوار باش. (زمر/53)
آنگاه که سر مست زندگانی دنیا و مغرور به آن شوی، به یاد قیامت باش. (فاطر/ 5)
آنگاه که در پی تعالی و کمال هستی، نیتت را پاک و الهی کن. (فاطر/ 29-30)
آنگاه که دوست داری به آرزوهایت برسی، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمایم. (غافر/60)
آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد، به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم. (بقره/152)
آنگاه که دوست داری با من هم سخن شوی، نماز را به یاد من بخوان. (طه/14)
آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز و نیاز است، آهسته مرا بخوان. (اعراف/55)
آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست، به من پناه ببر. (مومنون/97)
آنگاه که لغزش ها روحت را آزرده ساخت، در توبه به روی تو باز است. (قصص/67)

+ نوشته شده در  86/09/15ساعت 22:22  توسط ارمیا  | 



بسم الله...

.

.

.

باغچه خانه ما سیب ندارد!

اما انجیر كوچكش

می تواند برایت جذاب تر از یك سیب دندان زده باشد

كه هنوز نگاه باغبان دنبالش است!....

.

.

.

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 20:13  توسط ارمیا  | 



گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواهید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
24مهر
+ نوشته شده در  86/09/13ساعت 14:32  توسط ارمیا  | 



بسم رب

سلام

دقیقاْ یادم نیست که چن وقته که مرتب سر نت میام.اما این رو خوب یادمه و با جراءت میتونم بگم اولین وبلاگی که هر روز بهش سر میزدم و مرتب پیگیری میکردم که کی آپ میشه وبلاگ حاج حمید بود.این رو هم بگم گاهی هم به آرشیو و حتب لینک دوستاش سر میزدم تا چیزایی رو که فکر میکردم برام نیازه و باید پیدا کنم رو از اونجا ها پیدا کنم.شاید یکی ازاولین نوشته های وبلاگم رو هم از ایشون دزدیدم(البته شاید)وهمین جا از ایشون عذر خواهی میکنم.دوست ندارم از کسی زیاد تعریف کنم اما شاید جزو معدود دفعاتی باشه که تصوری که از یه شخصی که ندیدمش دارم با واقعیتش یکی در اومده.(مثلاْ همین مهدی دهنمکی اصلاْ شبیه اون تصورم نبود)وقتی برای آخرین بار به وبلاگ حاج حمید سر زدم و دیدم که جلسه نقد وبلاگشون خیلی خوشحال شدم. با اینکه میدونستم مطالب تهاجم خالموش ایشون به شدت مورد نقد و بررسی قرار میگیره اما یه خط هم از اون رو نخوندم.البته به چن دلیل که مهمترین اونها تنبلی بود و در درجه بعدی اینکه از خوندن مطالب دنباله دار و طولانی خوشم نمیاد.

.......................

گذشته از حرف های بالا اولین باری بود که توی جلسه نقد وبلاگ شرکت میکردم.چندین بار تعریفش رو از دیگران شنیده بودم.خیلی برام جالب بود.تازه به این نکته پی بردم که وبلاگ نویس نیستم.باید برم کشکم رو بسابم.به مهدی دهنمکی هم گفتم باید یه فکری کنیم.این جوری نمیشه ادامه داد.من دارم متحول میشم.

.........................

یادم رفت یه چیزی هم هست که فقط به خود حاج حمید میگم.

.............................

در ضمن متن بالا رو همین جوری تو یه کافی نت نوشتم .برا همین فرصت نشد که درست و حسابی بشینم روش کار کنم.

 

 

+ نوشته شده در  86/09/12ساعت 10:38  توسط ارمیا  | 



بسم رب

صاحب آژانس هوام رو داشت .برا همین مسافرای مایه دار یا بالا شهر رو به من میداد.

جلو در وایسادم.گفت آژانسی؟

کفتم نه !ماشین آژانسه.من راننده آژانسم.

بنده خدا بد ضایع شد.با یه حالت خاصی گفت همون.ببخشید.در جلو ذو باز کرد و نشست جلو.

.یه حس بدی بهم دست داد. البته انتظار میرفت که این چیزا براش عادی باشه.خیلی معذب بودم.سریع شیشه  سمت خودم رو دادم پایین و آرنجم رو گذاشتم لب شیشه  و سرم رو به همین طرف کمی متمایل کردم و با کف دست یه جوری پیشونی و صورتم رو پوشوندم .دوست نداشتم کسی من رو تو این  وضعیت ببینه چه برسه به این که همچی مسافری هم کنارم نشسته .اون هم جلو.

گفت :نفت؟

گفتم چی؟

گفت نفت .طرفای ظفر

همین جوری که میومدیم احساس میکردم که همه یه جوری نگاه میکنند.حتی چن بار حس کردم چن تا ماشین مدل بالا دنبالم هستن.با خودم گفتم اینها هم فهمیدن این مسافره و بالاخره پیاده میشه.به یه چراغ قرمز رسیدیم.سرم رو به طرف بیرون چرخوندم.دیدم یه پرشیا که چن تا جوون توش بودن اومدن کنارم و گفتن: آقا فروشیه؟گفتم :نه

گفتن بارت چی؟ همشون زدن زیر خنده.

یه دفعه دیدم که انگار این دختره رو برق گرفته باشه گفت:ننت فروشیه.خواهرت فروشیه.احمق کثافت...

خیلی با احساس و اشوه فحش میداد.(اینجا رو که الآن دارم مینویسم یاد حرفای شیدا میفتم که بهم میگه دختر خانوم چند سالته.5 سالت شده؟)

گفتم: مگه چی گفتن؟

گفت اینا با من بودن.منظورشون من بودم. بی تربیتا

گفتم . ول کنید آدم نیستن.اینا اراذل هستن.نباید دهن به دهنشون گذاشت.دیدم ساکت شد و دوباره لم داد و شروع به آدامس جویدن کرد.تو دلم داشتم به تیکه اون پسرا میخندیدم.وارد اتوبان همت شدم .دیدم یه الگانس مسگه پیکان ....نگه دار.فک کردم پلیس بزرگراهه. ولی آخه این لگن که راه نمیره.نگه داشتم.دیدم گشت ارشاده.

مدارک رو بهش دادم. گفت این کیه سوار کردی؟

گفتم :مسافرمه.من هم راننده آژانسم. کارت آژانس رو بهش نشون دادم.قبول نمیکرد.مجبور شدم کارت معلمیم رو در بیارم و چن تا چیز دیگه سرهم کنم.گفتم  من معلمم.حقوقم کفاف نمیده.زنم هم مریضه. مجبورم تو آژانس کار کنم.این  هم مسافره. به من سپردنش.دیدم افسری که خانوم بود اومد سمت مسافره و دستبندش رو دور دست مثل تسبیح چرخوند و به مسافره گفت پیاده شو. میخوایم ببریمت. بنده خدا دختر داشت سکته میکرد. یه لحظه به  یادم افتاد که اگه این رو ببرن کی کرایه من رو حساب میکنه. این دختره که دیگه پول بده نیست و افسرا هم که وظیفه ندارن.رفتم جلو و شروع کردم به التماسو خواهش که شما ببخشید . این رو به من سپردن .اگه ببرید من از نون خوردن میفتم....

دیدم زنه بهش گفت پیاده شو برو عقب بشین

گفت چشم و پرید عقب.گفت روسریت رو درست کن.گفت چشم اما هر کاری  که میکرد نمیشد.آخه نصف سرش  رو هم نمیپوشوند .خوده افسره خندش گرفته بود. گفت عینک آفتابیت رو هم بردار و آدامست رو هم در بیار.سریع این کار رو کرد.

....

دیدم اصلاً دیگه تکون نمیخوره. فهمیدم خیلی ترسیسده.یه دفعه گفت آقا اینا واقعاً من رو میبردن؟

من هم دیدم خیلی ترسیده گفتم یه کم هم من اذیتش کنم  به تلافی این عذاب یکه کشیدم

گفتم : میبردن؟ یه کاری میکردن که دیگه اصلاً پیدات نشه.اسمت رو هم میدادن تو گمشده ها و بعد از چن وقت هم برات گواهی فوت صادر میکردن.

دیم زیر لب با خودش حرف میزنه.: من غلط بکنم دیگه این جوری بیام....بخورم دیگه این جوری بگردم....

 موبایلش رو برداشت و بعد از چن دقیقه گفت آقا جولو اون در نگه دارین. همین که نگه داشتم سریع پرید پایین و رفت تو یه خونه. صبر کردم .دیدم یه جوونی اومد دم در.

گفت: چه قد میشه: گفتم که کرایه ما 8000 تومن میشه البته یه الّافی هم داشتیم که خانوم خودشون تعریف میکنن.گفت اون چه قدر میشه ؟

گفتم 2000 تومن ؟اگه میخواین اون رو مهمون باشید

10000 تومن درآورد و داد . و ما هم رفتیم

نتیجه اخلاقی؟ نمیدونم خودتون بگیرید

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 13:6  توسط ارمیا  | 



سلام

امروز صبح حول و حوش ساعت ۸.۰۵ بود که دیدم مامانم اومده بالا سرم و داد زد نمیخوای پاشی؟

من هم که همچین ترسیده بودم و ضد حال خورده بودم یه تکون به خودم دادم و آروم پا شدم و سلام کردم .دیدم موبایلم بالا سرم بوده و نزدیک ۱۲ تا میس کال داشتم. بعد از چن وقت ۲ تا اس ام اس هم داشتم.طبق معمول از صبحونه هم خبری نبئد.آخه نه اینکه مامانم معلم بوده و همیشه صبح زود از خونه میزده بیرون دیگه به این سوسول بازی ها نمیرسیده.فعلاْ حسش نیست بقیه اش رو بنویسم.فعلاْیا علی

+ نوشته شده در  86/09/09ساعت 11:2  توسط ارمیا  | 



بسم رب

سلام

از تمام دوستانی که لطف کردن و متن مزخرف پایین رو خوندن ممنون.شاید اگه خودم بودم اصلاً بهش نگاه هم نمیکردم.در ضمن بعضی ها هم که لطف داشتن و ما رو با الفاظ بسیار زیبا مورد خطاب قار داده بودن و ما هم نهایت لذت رو بردیم.((حالا به شیدا بر نخوره بگه من که گفتم دیگه بهت چیزی نمیگم.منظورم تو نیستی)).بعضی ها هم به جای تبریک و تهنیت و شادباش گفتن اومدن تاریخ تولد خودشون رو یاد آوری کردن و مثله یه آشنای غریب در خواست تبریک و کادو کرده بودن.به قول یکی از دوستان لر :خدا شانس بیاره!!!!

اما غرض (نمیدونم درست نوشتم یا نه. خانم معلم آخرش صحیح کنه) از نوشتن این متن این بود که فقط یه چیزی نوشته باشم و یه عذر خواهی از تمام دوستان به خاطر چرت و پرت هایی که نوشته شده بود.اصلاً قصد نداشتم این جوری بشه...................

راستیتش دنبال موضوع میگردم که یه کم بنویسم. همین که آخر شب میشه نوشتنم میادا اما خوابم هم میگیره نمیتونم بشینم بنویسم.برا همین یه چیز میخوام که بشه در موردش روز هم نوشت.

.........................

یه سوال !!!

کی تا حالا قوّتو خورده؟

مواد تشکیل دهندهآن را هم نام ببیرید

...............................................

اصلاْ به تو چه که دیگران بدونن کی تولدته

مگه تفه (تحفه تهفه)ای.

 

+ نوشته شده در  86/09/08ساعت 23:13  توسط ارمیا  | 



بسم رب

سلام. خوبید؟ چه خبر؟

یه نکته خیلی مهم که برا شاد زیستن خیلی خوبه و تاثیر داره : با نگریستن به مشکل جهانی ایدز غصه ههای خود را فراموش کنید.

امروز صبح خیلی زود حول و حوش ساعت 9.30 رفته بودم دانشگاه و دیدم که خالی از عریضه نیست که یه سری به سایت دانشگاه بزنم و یه مقدار با اینترنت ور برم . از شانسم دستگاه(استیشن) خالی هم بود.همین که نشستم دیدم پشت در چه قلقله ای شد. همه همین که فهمیدن من اونجا هستم اومدن کار کردن با اینترنت و وبلاگ نویسی رو یاد بگیرن.(چون تازه گیها برا یه نفر وبلاگ درست کردم  و اون رو هم بد بخت کردم)اما مسئول محترم سایت اونها رو بیرون کرد و اونها از پشت در مشغول نظاره شدند.حتی دو نفر هم دیدن که پشت در چه قدر شلوغه اما با اعتماد به نفس اومدن تو  ولی سریع به بیرون پرتاب شدن.اما اینها همش حاشیه های این پست بود.آقا به هر زحمتی بود سایت رو ترک کردم و به طرف نهاد رفتم تو راه شیدا رو دیدم باهاش سلام علیک کردم. بهم گفت ماشین دارم تا بیرون بریم برگردیم؟ گفتم کجا ؟گفت بریم شهرداری عوارض ماشینش رو پرداخت کنیم.آخه ماشینش رو پلیس بزرگراه چن روز پیش خوابونده بود.گفتم بریم.رفتیم شهرداری و بعدش هم بانک و ... گفت میخواد بره طرفای خیابون قزوین تا برگه ترخیص بگیره.گفتم تنهایی خوب نیست که بره. گفتم اگه نهار میدی باهات میام .اون هم قبول کرد .بعد از کلی گشتن و این ور و اون ور رفتن و باز هم بانک رفتن و تو صف بانک وایسادن و ....کلی کار دیگه نزدیک ساعت 1.25 بود که رسیدیم دم در اداره ترخیص که دیدیم در بسته است. پشت برگه رو خوندیم دیدیم نوشته تا ساعت2 کار انجام میدن.هر چی در زدیم و تو سر و کلمون زدیم در رو باز نکردن.دیدیم بالای در نوشتن تا ساعت 1.30بیشتر باز نیستن.هر چی داد زدیم افاقه نکرد. بنده خدا شیدا.دلم خیلی سوخت. حال ندارم بیشتر در مورد اونجا بنویسم .فقط بنده خدا ماشینش که آزاد نشد هیچ باید یه نهار هم میداد.ساعت 3 بود که رفتیم یه جا نهار خوردیم(فکر کنم پارسا توی دولت بود)تو راه هم غیبت یه آشنای غریب رو کردم . گفتم بچه پررو ! تو وبلاگم در مورد تولد خودم نوشتم اما اون برا خودش کادو خواسته.این جا هم باز میگم : آقای دهنمکی اگه کادو میخوای باید کادو بدی .تازه ...هیچی. تازه اش رو بعدن میگم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/09/08ساعت 20:29  توسط ارمیا  | 



چند روز پیش یکی از دوستان داشت از برنامه های آینده اش می گفت.

                                                                                   آخرش پرسید " تو برنامه ات چیه؟"

      و من هر چه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. احساس کردم دیگه اینجا کاری ندارم.

                                                                                                    خدایا چه زود سیر شدم.

داشتم فکر می کردم اگه الان یهو عجلم سر برسه و جناب عزرائیل بیاد بالا سرم؛ آقای شیطان با چی می خواد دم مرگ از راه بدرم کنه. چون اصلاً دوست ندارم غافلگیر شم.

پ.ن: در حین نوشتن آخرین خط به نظرم رسید که به احتمال زیاد اصلاً نمیاد. چون من خیلی وقته که با راه متعامد شده ام.

                                  خدایا سینوس ما را با صراط مستقیم به صفر متمایل بنما.

+ نوشته شده در  86/09/08ساعت 17:9  توسط ارمیا  | 



والعصر

بنام خدای ماه ها و سالها

به نام خدای ساعت ها و لحظه ها

 و به نام خدای ماه نهم

به نام خداوند سال بیست و چهارم و پایان بخش سال بیست و سوم

به نام دوست که هر چه داریم از اوست

باز هم تلنگری جدید. ماهی جدید و روزههای آخر  فصلی و آمدن  فصلی جدید.این بار چه بهانه ای داری که با آن خودت را تبرئه کنی از گذشته ای که به غفلت گذراندهای.باز هم مانند سالهای دور و گذشته های دور تر. و باز هم مثل دیروز به بطالت گذراندی عمرت را و ای کاش تنها به بیهودگی بود و گناهی در کنار آن روئیت نمیشد. اما ...

تو بازنده شدی پسر.

تو شکست خوردی در بیست وچند بهار و تابستان. پاییز و زمستان و چیزی به اتمام بیست و سومین سال عمرت نمانده. میبینی چه زود آذررسید؟

ماه نهم را میگویم. که ای کاش این قدر زود نمی امد.ای کاش فرصت دوباره ای برای باز گشت بود و ای کاش ...

با ترس این چمله را میگویم  اما باید بگویم که ای کاش هرگز زاده نمی شدم و یا به

قولی : یقول  یا لیتنی کنت تراباً  را از همینک می گویم . و می شنوم پاسخی را که کلّا میگوید و فرصتی برای باز گشت نمیدهد

تو بازنده ای پسر اگر اکنون نجنبی.تو بازنده ای اگر بر نگردی به اصلت و ریشه ات که نه تو بلکه هر آنکه در این دهر میزید اگر به اصلش و ریشه اش باز نگردد بازنده است. بیست و سه قدم دور شدی و اگر کنون به فکر باز گشت باشی بسی راحت تر از اینی که قدم بیست و چهارم را هم گذارده باشی و تصمیم باز گشت بگیری.

تو بازنده ای پسر اگر به گذشته ات رجوع نکنی و حسابت را پاک ننمایی. تو بازنده ای اگر حساب نکنی پیش از اینکه به حسابت رسیدگی کنند. بیست و سه سال بده کاری و مگذار که بیست و چهار سال بدهکاری به پایت بنویسند.

تو بازنده ای و تو برنده که خدایی داری مهربانتر از مادر و هر آنچه که فکرش را بکنی.اگر قدر ندانی بازنده ای و اگر قدر بدانی برنده

تو برنده ای که خدایی داری لطیف تر از یاس

خدایی که بخشنده است برای مومنین و مهربان است برای توبه کنندگان

توم برنده ای اگر او را بشناسی.و بازنده ای اگر مشمول قهر او گردی

+ نوشته شده در  86/09/08ساعت 11:30  توسط ارمیا  | 



 

الآن که مینویسم هنوز تولد امام رضا نیومده و معلوم نیست بطلبه تا اون موقع برم به پا بوسش یا نه

اما این رو میخواستم بگم که روز تولد حضرت معصومه تو حرمش بودم. تو یکی از صحن ها که رفتم دیدم دارن نقاره میزنن. یه دفعه دلم هوایی شد. دست خودم نبود نشستم زار زار گریه کردم . نمیدونم برای چی .اما یه نگاه به جمعیت کردم . دیدم خیلیا این جورین.خیلیا گریه میکنن. اما به خودم اومدم. از خودم بدم اومد.من چه قدر بدم که توفیق ندارم به زیارتش برم.زیارت امام رضا رو میگم. یه جورایی نا امید شدم. حالم گرفته شد.کاش میشد میطلبیدی و من رو میبردی .

 

 

 


 

من آهوي افتاده در دام رضايم


 

 شادم که از دم عاشق مولا رضايم


 

 من خاک حرمش به چشم سرمه کردم


 

 بوسيدم آنجارا وحج عمره کردم


 

 

                 


 

                                                                                                                                         


 

اي افتخار ما !


 

به تو مي باليم و به تو مي نازيم...


 

به کرمت...به نظرت...به وجودت... به حريمت...


 

به لطفت که هر بي پناهي را زير سايه اش در بر گرفته است...


 

وبه نگاهت که هرقلب ملتهبي را آرام مي سازد...


 

اي امام رئوف!


 

در اين درياي پر تلاطم وسوسه ها ودر اين سياهي شب هاي عصرغيبت،


 

چشمان ما به درگاه نجات بخشت خيره شده،


 

تا که گوشه چشمي بر اين بيچارگان آستانه غرق وگمراهي  افکني

 

 واز اين گرداب غفلت رهايي بخشي.


 

اي مهربان!


 

دل مجروح داغ ديده ازهجران ما به پنجره فولادين عطوفتت گره خورده


 

وچشمان غيبت ديده ما خاک آستان حضورت را سرمه کشيده است...


 

اي شفا بخش!


 

درياب مارا...

اللهم انّي وقفت علي باب من ابواب بيوت نبيک صلواتک عليه واله...


واعلم انّ رسولک وخلفائک عليهم السلام اَحياءٌ عندک يرزقون،

 

يرون مقامي ويسمعون کلامي و يردّون سلامي...


وفتحتَ باب فهمي بلذيذ مناجاتهم...


+ نوشته شده در  86/09/02ساعت 11:5  توسط ارمیا  | 




 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید

 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید