تبليغاتX
اشکستان

گذری بر خاطرات شهید زین الدین

شهید مهدی زین الدین

اسلحه و تسبیح

 قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاك زیستن، چادرها را سر پا كردیم. شبی برادر زین الدین با یكی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می‌كردند. من خواب بودم كه رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود. چهره‌ها به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. بالا خره بیدارشدم رفتم سر پست. مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی كه می‌گویند شیرینی یك چرت خواییدن در آن با كیف یك عمر بیداری برابری می‌ كند، یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب لحظات به كندی می‌گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» كه باید پست بعدی را تحویل می‌گرفت. تكانش دادم. بیدار كه شد، گفتم: «ناصری. نوبت توست، برو سر پست» بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینكه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم. چشمم تازه گرم شده بود كه یكهو دیدم یكی به شدت تكانم میدهد … «رجب‌زاده. رجب‌زاده.» به زحمت چشم باز كردم. «بله؟» ناصری سرا سیمه گفت: «كی سر پسته؟» «مگه خودت نیستی؟» «نه تو كه بیدارم نكردی» با تعجب گفتم: «پس اون كی بود كه بیدارش كردم؟» ناصری نگاه كرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرمانده لشكر» حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدی میگی؟» «آره» چشمانم به شدت می‌سوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می‌گفت. خود آقامهدی بود. یك دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذكر می‌گفت. تا متوجه‌مان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار كرد كه اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت. گفت: «من كار دارم می‌خواهم اینجا باشم» مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد.

منبع:كتاب افلاكی خاكی

راوی:حسین رجب‌زاده

 

خواب ناتمام

بعد از چند شبانه‌روز بی‌خوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی در یكی از سنگرهای فتح شده عراقی خوابید. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می‌گذشت و آقا مهدی به خاطر كار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهره‌اش زرد بود و چشمان قرمزش از بی‌خوابی‌ها و شب بیداری‌های ممتد حكایت می‌كرد. ساعتی نگذشت كه یك گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچه‌ها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم كه او در حالیكه سرفه می‌كرد و خاك‌ها را كنار می‌زد، دیدیم. كمكش كردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور كه خاك‌های لباسش را می‌تكاند خندید و گفت: «انگار عراقی‌ها هم می‌دانند كه خواب به ما نیامده . »

منبع:كتاب افلاكی خاكی

راوی:محمد رضا اشعری

 

دشت سوخته

حدوداً چهل و پنج روز بود كه برای عملیات لحظه‌شماری می‌كردیم. یك روز اعلام شد كه فرمانده لشكر آمده و می‌خواهد با مردها صحبت كند. همگی با اشتیاق جمع شده تا وعده عملیات، خستگی‌مان را زائل كند. شهید زین الدین گفت: «از محضر حضرت امام (ره) می‌آیم ... وضعیت نیروها را خدمت ایشان بیان كردم و گفتم شاید تا یك ماه دیگر نتوانیم عملیات را شروع كنیم ... امام فرمودند سلام مرا به رزمندگان برسانید و آنان را به مرخصی بفرستید. خودتان از طرف من از آنان بیعت بگیرید كه بازگردند و هركدام، یكی دو نفر را هم همراه خویش بیاورند ...» هنوز حرفهای آقا مهدی تمام نشده بود كه بچه‌ها با شنیدن نام مبارك امام (ره) شروع به گریستن كردند. حال خوشی به همه دست داده بود. صدای آقا مهدی با هق‌هق عاشقانه یاران امام گره خورد و در آن دشت سوخته به آسمان پر كشید. پس از پایان مرخصی، یاران با وفای امام با یكصد و پنجاه نیروی تازه نفس دیگر بازگشتند و بدین ترتیب عملیات محرم شكل گرفت.

 منبع:كتاب افلاكی خاكی

راوی:مرتضی سبوحی

شهید مهدی زین الدین

خیابانگردی

صبح شروع عملیات با شهید زین الدین قرار داشتیم. مدتی گذشت اما خبری نشد. داشتیم نگران می‌شدیم كه ناگهان یك نفربر زرهی، پیش رویمان توقف كرد و آقا مهدی پرید بیرون. با تبسمی‌ بر لب و سر و رویی غبار آلود. ما را كه دید، خندید و گفت: «عذر می‌خواهم كه شما را منتظر گذاشتم. آخر می‌دانید، ما هم جوانیم و به تفریح احتیاج داریم. رفته بودم خیابانگردی ...» گفتم: «آقا مهدی . كدام شهر دشمن را می‌گشتی؟» قیافه جدی‌تری به خود گرفت و ادامه داد: «از آشفتگی‌شان استفاده كردم و تا عمق پنجاه كیلومتری خاكشان پیش رفتم. برای شناسایی عملیات بعدی.» سپس گردنش را كمی‌ خم كرد و با تبسم گفت: «ما كه نمی‌خواهیم اینجا بمانیم. تا كربلا هم كه راه الی ماشاء الله است.»

منبع:كتاب افلاكی خاكی

راوی:محمد جواد سامی

 

پرواز دو سردار

در آبان ماه سال 1363 شهید زین الدین به همراه برادرش مجید جهت شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حركت می‌ كنند. در آنجا به برادران می‌ گوید: «من چند ساعت پیش خواب دیدم كه خودم و برادرم شهید شدیم» موقعی كه عازم منطقه می‌‌شوند، راننده‌شان را پیاده كرده و می‌گویند: «ما خودمان می‌رویم.» فرمانده محبوب لشكر 17 علی بن ابیطالب (ع) سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شركت در عملیات و صحنه‌های افتخار آفرین بر اثر درگیری با ضدانقلاب به همراه برادر شربت شهادت نوشید و روح بلندش از این جسم خاكی به پرواز در آمد تا نزد پروردگارش مأوی گزیند.

منبع:كتاب افلاكی خاكی

 

هزاران داوطلب برای دویست روز روزه

 یكبار با آقا مهدی صحبت می‌كردیم، او به من گفت: «حاج علی، من نزدیك به دویست روز، روزه بدهكارم» اول حرفش را باور نكردم. آقا مهدی و این حرفها ؟ اما او توضیح داد كه: «شش سال تمام چون دائماً در مأموریت بودم و نشد كه ده روز در یك جا بمانم، روزه‌هایم ماند.» و درست پنج روز بعد به شهادت رسید. مدتی بعد از این، موضوع را با شهید صادقی در میان گذاشتم و ایشان تمام بچه‌ها را كه چند هزار نفر می‌شدند، جمع كرد و پس از اینكه خبر شهادت «مهدی زین الدین» را به آنها داد، گفت: «عزیزان. آقا مهدی پیش از شهادت، به یكی از دوستانش گفته‌اند كه حدود 200 روزه قضا دارند، اگر كسی مایل است، دین او را ادا كند، بسم الله.» یكباره تمام میدان به خروش آمد و فریاد كه : «ما آماده ایم» در دلم گفتم: «عجب معامله‌ای چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟

+ نوشته شده در  86/08/28ساعت 13:33  توسط ارمیا  | 



 

پيامبر اعظم (ص) فرمودند:

« مَن أرادَ اللّه‏ُ بِهِ خَيرا رَزَقَهُ اللّه‏ُ خَليلاً صالحِا »

 هر كس كه خداوند براى او خير بخواهد،

دوستى شايسته نصيب وى خواهد نمود.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  86/08/26ساعت 16:36  توسط ارمیا  | 



اگر نامه‌ام به نام تو آغاز مي‌شد، اگر دفترم با يك اشاره تو باز مي‌شد، اگر دست‌هايم با نفس تو گرم مي‌شد، اگر دلم با لبخند تو نرم مي‌شد، اگر پشت درهاي بسته نبودم و اگر از روزگار خسته نبودم، باز مي‌توانستم همسايه ياس باشم يا هم‌بازي پروانه‌اي با احساس باشم.
اگر ديوارهاي سرد روبه‌رويم قد نمي‌كشيدند، اگر بادهاي ولگرد سيب‌هايم را از شاخه نمي‌چيدند، اگر آرزوهاي ريز و درشتم پرپر نمي‌شد، اگر گوش فلك كر نمي‌شد، اگر همه رودخانه‌ها آرام بودند، اگر زمين و زمان رام بودند، اگر لباس فطرتم آلوده نيرنگ نمي‌شد و اگر دل دريايي‌ام سنگ نمي‌شد، باز مي‌توانستم با ستاره‌ها تا صبح بيدار باشم يا عاشقانه در حسرت ديدار باشم.
اگر افتادن برگ را باور مي‌كردم، اگر آمدن مرگ را باور مي‌كردم، اگر از عشق غافل نمي‌شدم، اگر اين همه عاقل نمي‌شدم، اگر تپش قلب تو را فراموش نمي‌كردم، اگر فانوس‌هاي خاطره را خاموش نمي‌كردم، اگر با اتفاقي كه افتاده نمي‌رفتم و اگر از ياد تو چون باد نمي‌رفتم، باز مي‌توانستم با تو آغاز شوم يا درون غنچه بمانم و راز شوم.
اگر كوچه‌هاي زندگي بن‌بست نبود، اگر دل ساده‌ام بت‌پرست نبود، اگر پيوسته سبزه‌ها و درختان را دعا مي‌كردم، اگر نيمه‌شب‌ها تو را صدا مي‌كردم، اگر از همه جا بي‌خبر نمي‌شدم و اگر بسته كاش و اما و اگر نمي‌شدم، باز مي‌توانستم نام تو را به زبان بياورم يالااقل دستي به سوي آسمان بياورم.
+ نوشته شده در  86/08/24ساعت 23:21  توسط ارمیا  | 



يا مهدي (عج)مولاي من !
سالهاست صبح هاي جمعه ندبه گويان ،
با اشک ، مژه چشم هايم را آب و جارو مي کنم ،
تا مگرقدمگاه تو شود
و در غروب غم انگيز چشمانم سمات را زمزمه مي کنم .
و اشک حسرت مي ريزم .
بيا تا در حريمت بياسايم ,
با گريه هايت همنوا شوم،
سر بر شانه بغض بگذارم و مثل ابر بهار گريه کنم و دانه هاي مرواريد چشمانت را در صدف نگهداري کنم .
اي سوار سبز پوش لحظه هاي من !
مي دانم که روزي مي آيي و پرستو هاي مهاجر را بر شاخسار آرامش ، ما وا مي دهي اي خوب !
ديگر نمي توانم اشکهايم را ،
در چاه چشمانم اسير کنم ،
باران اشکم را بر سجاده نيازم جاري مي کنم که اشک ،
مهر استجابت دعاست .
اي زلال عصمت ، آتش معصيت در وجودم شعله ور است ،
بر من ببار و تطهيرم نما ،
بيا تا ايمان غرق گرداب گناه نشده ،

+ نوشته شده در  86/08/24ساعت 11:47  توسط ارمیا  | 



هوای دهرمان چندان مطلوب نیست...

شاید چون انسان نبوده ایم!

شاید چون هل اتی را از یاد برده ایم!

از یاد برده ایم که هیچ بودیم.

 

*****************************

ببخش و مطلب انعامی

زلال شو و ببخش...بگشا دستانت را...

آسمان کن دلت را،دستانت را...

آنگاه خدا را می بینی که در چشمان توست...

آن لحظه خدا نیز خداتر باشد!

TinyPic image

+ نوشته شده در  86/08/22ساعت 19:35  توسط ارمیا  | 



كوير براى حضورت نورانى مى شود وپنجره هابه شوق رويت، نيمه شبى رابه سوى خورشيد باز نمى شوند . كوچه پس كوچه هاى قم به يمن حضورت نورانى مى شوند و سروهاى آزاد به احترامت قيام مى كنند.

آرام آرام، بر پهنه كوير حضور پرولايت شكوفه مى دهد ; غربت به يمن غريب معنامى يابد.

دلم مى خواهد برايتان از بانويى سخن بگويم كه خيال سبزتان نيمه شبى بر اقامه سبزش سلام مى دهدو در آينه حرمش چهره آرايد.

برايتان از بانويى سخن مى گويم كه همانند زينب (س) كه براى قيام قربانى داد و خورشيد عاشورا را با صبرش تعريف كرد، او هم با قدمهاى پرحياتش، به سرزمين كويرى قم حيات بخشيد ودر رگ ايرانيان خون حمايت از ولايت را جارى ساخت.

برايتان از بانويى سخن مى گويم كه به يمن حضورش، شهر قم، مركز صدور علم ودانش علوى شد و محل رشد وبالندگى .

برايتان از بانويى سخن مى گويم كه بارگاه زيبايش، پناهگاه دل هاى عاشقى است كه شب هاى چهارشنبه در جمكران بيتوته مى كنند. به نيابت از شيعه در نيمه شب هاى كويرى قم، سربرآستان حرم حضرت دوست مى سايند و براى ظهور گل نرگس دعا مى كنند و از بانوى كرامت، براى شكوفه دادن درخت اجابت استمداد مى طلبند.

معصومه …

معصومه تفسير معصوميت است كه روزگارى در مدينه طلوع كرد، معصومه اقامت غربت است در روزگار غربت نگاه ها، معصومه تفسير بلند تبعيت است از ولايت .

معصومه نگاه سبزى است كه از معصوميت سرچشمه مى گيرد، معصومه، روزگار دلداگى است واز غربت به قربت رسيدن .

معصومه ترجمان بلند عاشوراست و قصه با زينب هم سفرشدن .

معصومه فلسفه شيدايى است و غزل ماندن و بودن، معصومه نگين ايران است كه درقم، شهر اقامه مى درخشد .

معصومه ضريت بالاى ارادت به ولايت است، معصومه، قصه بلند مدينه تامشهد است .

معصوم انتهاى متبلور است. معصومه سرسلسله تنهايى است، معصومه فانى فى الله است.

+ نوشته شده در  86/08/22ساعت 9:42  توسط ارمیا  | 






گاهي آنقدر در آب هستيم كه دنبال آب مي‌گرديم. گاهي آنقدر موردي كه با آن روبرو مي‌شويم عظيم است كه آنرا درك نمي‌كنيم. اگر چشم خود را در فاصله‌ي اندكي به يك متن سفيد رنگ بسيار بزرگ بدوزيم نمي‌توانيم آنرا بخوانيم و جز سفبدي چيزي نمي‌بينيم، ولي اگر چند متر و يا شايد هم چندصدمتر به عقب برويم متوجه مطلب بزرگي خواهيم شد. كرامات زيادي براي بانوي بزرگ ايران حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها ذكر شده. از سال‌هاي دور تا كنون. از علماي رباني گذشته تا دختر فلجي كه چندي پيش شفا مي‌گيرد، اما به راستي مهمترين كرامت اين بانوي كرامت چيست؟ شايد اگر بخواهيم كمي بازتر ببينيم بايد اشاره بكنيم به نفس حضور حضرت در قم كه باعث بوجود آمدن مركز علم و فقاهت يعني حوزه علميه و تربيت بزرگاني در اين مركز شد و باعتث نشر اسلام گشت. شايد بايد اشاره كرد به اين كه سكني گزيدن ايشان سبب رونق شهر قم براي اهل ولا شد و مأمن مومنان گشت. اما به نظر مي‌رسد با اين همه كتاب و دفتر ثبت كرامات براي حضرت، هنوز مهمترين كرامت ايشان مغفول مانده. هرچند شايد از جهتي اين بزرگترين در راستاي كرامات ديگر حضرت قرار گيرد، اما بي‌انصافي است كه نظر لطف ايشان را براي اين جريان ناديده بگيريم. و اين كرامت بزرگ چه مي‌تواند باشد جز شروع انقلاب اسلامي مردم ايران براي رسيدن به انقلاب جهاني مهدي موعود ارواح ماسواه لتراب مقدمه فداه؟ آيا نه اين است كه 15خرداد42 در جوار و زير نظر كرامتش با رهبري كسي كه خود را مفتخر به لقب قمي بودن مي‌دانست جرقه‌اي شد براي سرآغاز اين انقلاب اسلامي. اين انقلاب خواستگاه و شروعش را مديون خون‌هاي ريخته شده در جوار حرم اين كريمه و علماي مورد لطفش در حوزه علميه‌ همسايه با حرمش مي‌داند. جز اين است كه اگر نبود اين خانم كريم و عزيز و معصوم شعله عشق معارف الهي در دل‌ها زنده نمي‌گشت و در جان مردم ولايت پرور قم رخنه نمي‌كرد. البته حق ناشناسي است كه اين ولايت پذيري را درس اين خانم به مردم ندانيم؛ چونكه عشق و ولايت پذيري به امام بود كه ايشان را آواره بيابان و غربت كرد و خواست ايشان و حكم محتوم الهي بود كه به اين ديار رهنمون ساخت. تا فرزند جدش و منعم ار خوان كرامتش،‌ سبب آماده سازي انقلاب و ظهور مهدي موعود اين خاندان گردد.


+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 13:27  توسط ارمیا  | 



 

هر كه به حكمت شناخته شود،

 چشمها او رابه ديده وقار و شكوه بنگرند .

 ( امام علي عليه السلام )



 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 12:56  توسط ارمیا  | 



سلام

راستش میخواستم چن تا پست رو یه دفعه بفرستم  اما نشد

این رو تو یه وبلاگ خوندم گفتم بد نیست شما هم بخونید

 

شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسليم مي شدند.من و دوستم علي ناهيدي از يک هفته قبل از عمليات باهم حرف نمي زديم. شايد علتش خيلي عجيب و غريب باشد. ما، سر تيم هاي فوتبال استقلال و پرسپوليس دعوايمان شده بود. من استقلالي بودم و علي پرسپوليسي. يک هفته قبل از عمليات در سنگر طبق معمول داشتيم با هم کرکري مي خوانديم و از تيم هاي مورد علاقه مان حمايت مي کرديم که بحثمان جدي شد. علي زد به پروين و يک نفس گفت:


شيش، شيش، شيش تايي هاش.


منظور او از حرف، يادآوري بازي اي بود که پرسپوليس شش تا گل به استقلال زده بود. من هم کم آوردم و به مربيان پرسپوليس بد و بيراه گفتم. بعد هم قهر کرديم و سر سنگين شديم .


حالا دلم پيش علي مانده بود. از شب قبل و پس از شروع عمليات ديگر علي را نديده بودم دلم هزار راه رفته بود. هي فکر مي کردم نکند علي شهيد يا اسير شده باشد و نکند بد جوري مجروح شده باشد. اي خدا اگر چيزيش شده باشد من جواب ننه، باباش را چي بدهم. ديگر داشتم رسماً گريه مي کردم که يک دفعه ديدم بچه ها مي خندند و هياهو مي کنند از سنگر آمدم بيرون و اشک هايم را پاک کردم. يک هو شنيدم عده اي با لهجه فارسي شعار مي دهند که:


پرسپوليس هورا، استقلال سوراخ!



سرم را چرخاندم به طرف صدا. باورم نمي شد. ده ها اسير عراقي، پابرهنه و شعار گويان به طرفمان مي آمدند. پيشاپيش آنان، علي سوار شانه هاي يک درجه دار سبيل کلفت عراقي بود و يک پرچم سرخ را تکان مي داد و عراقي ها هم با دستور او شعار مي دادند:


پرسپوليس هورا، استقلال سوراخ!

باور کنيد بار اول و آخر در عمرم بود که به اين شعار، حسابي از ته دل خنديدم و شاد شدم. دويدم به استقبال. علي با ديدن من، از قلمدوش درجه دار عراقي پريد پايين و بغلم کرد. تند تند صورتش را بوسيدم؛ علي هم صورتم را بوسيد و خنده کنان گفت: مي بيبني اکبر، حتي عراقي ها هم طرفدار پرسپوليس هستند. هر دو غش غش خنديديم. عراقي که نمي دانستند دارند چه شعاري مي دهند با ترس و لرز همچنان فرياد مي زدند:

پرسپوليس هورا، استقلال سوراخ!

این عکس ها  رو هم هویجوری ببینید

 

 

 

+ نوشته شده در  86/08/19ساعت 6:50  توسط ارمیا  | 



بسم رب

سلام خوبید؟ دیدید تموم شد؟ یعنی بالاخره تموم شد.چی؟ خوب معلومه.سریال محبوب و بسیار زیبا و دلانگیز جواهری در قصر.آخی.حیف شدا نه؟

نمیدونم حالااین ملت باید با چی سر کار برن.بنده خداها.انصافاً مردم ما از جمله خودم بد جوری دچار مرض یانگ.میسم شده بودیم. اینگار اگه هر هفته به چشمامون تزریق نمیشد یه چیزی ازمون کم میشد. اصلاً ویتامین یانگوم بدنمون پایین میومد. قبول دارید؟راستی اوشین رو یادتونه ؟ همون فیلمی که سالهای 68 و 69 پخش میکرد(چه سن و سالی دارم من. جای پدر بزرگ دکتر مایک میتونم نقش بازی کنم. شاید هم همسن  و سال مشروطه باشم)دقیقاً اون هم همین حس و حال رو در بین مردم ایجاد کرده بود.یعنی به اصطلاح فیلمسازا اون سالها سالهای اوشینیسم بود.اصلاً این مطلب چه ربطی به اوشین داره ؟

آها این رو میخواستم بگم : میدونید چرا این سریال (اوشین نه یانگوم) این قدر در بین ضعیفه ها محبوبیت داشت؟به 10 دلیل:

1)تنوع رنگ لباسها

2) اصل غذا سازی و پخت و پز

3)خاله زنک بازی

4)نداشتن پیچیدگی و فهم راحت آن برای خانم ها

5) چهره خندان یانگوم

6)جمع بودن نسوان

7)حریم خصوصی جذاب و نشان دادم مراحل ترقی

8)جو زدگی و صحبت های کوچه و بازاری و کم نیاوردن در پیش در و همسایه

9)دوبله عالی

10) برخورد مشابه یانگوم با دختران ایرانی

..............................

راستی چن تا چیز دیگه

کاشف فشار خون یانگوم بود رد 500 سال پیش که 400 سال مخفی بود و 100 سال پیش لو رفت

احیای قلبی توسط یانگوم ایجاد شده نه دکتر سیلوستر در قرن 19

درمانی برای آبله پیدا شده ولی یانگوم آن را فاش نکرد.

بی خلاف قصه رودابه و رستم،یانگ.م اولین سزلرین تاریخ را انجام میدهد

تازه بی خیال طب سنتی خودمون. وقتی میشه کور رو شفا داد  ویا با آب قلم گوساله سم مالاریا رو از طریق گلاب به روتون استفراغ از معده  دفع کرد(مالاریا انگل خونی است که سم ندارد و اگر بخواهد مخفی شود جگر را انتخاب میکند نه معده رو)چه عیبی داره ؟؟؟

راستی بیچاره عطاری ها و دارو گیاهی فروشیا که با مشکل کمبود عشقه مواجه شدن.........

 

 

+ نوشته شده در  86/08/12ساعت 23:44  توسط ارمیا  | 




بسم رب الشهدا و الصدیقین

  مراسم تشیع پیکر ۶۵شهید گلگون کفن دفاع مقدس

 در تهران  همزمان با

 شهادت امام جعفر صادق (ع)

 ساعت۹ صبح روز سه شنبه از میدان ولیععر برگزار میشود.

 
+ نوشته شده در  86/08/11ساعت 15:19  توسط ارمیا  | 



علی ابن ابیطالب:در فتنه ها همچون بچه شتر باش که نه پشت دارد تا بر آن سوار شوند   و نه پستانی که از آن شیر بدوشند .

+ نوشته شده در  86/08/10ساعت 11:32  توسط ارمیا 






اصلا باورم نمي شد وقتي بطور اتفاقي خبر را شنيدم. قيصر امين پور هم رفت. هيچ وقت شعر دردش را از ياد نمي برم. مخصوصا وقتي به اين جاي شعرش مي رسيدم كه "دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست/ درد مردم زمانه است/ مردمی كه چین پوستشان/ مردمی كه رنگ روی آستینشان / مردمی كه نامهایشان / جلد كهنه شناسنامه هایشان درد می كند "

روحش شاد و خدايش بيامرزاد

درباره قيصر

---------------------------

درد نام ديگر من است.....

دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم
«چامه و چكامه» نیستند تا به «رشته سخن» درآورم
نعره نیستند تا ز«نای جان» برآورم
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی كه چین پوستشان
مردمی كه رنگ روی آستینشان
مردمی كه نام هایشان
جلد كهنه شناسنامه هایشان درد می كند
من ولی تمام استخوان بودنم درد می كند
انحنای روح من
شانه های خستة غرور من
تكیه گاه بی پناهی دلم شكسته است
كتف گریه های بی بهانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی كجا؟
درد دوستی كجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای كهنه لجوج
اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها كنم؟
درد رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جداكنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگرمن است
من چگونه خویش را صدا كنم؟

دکتر قیصر امین پور

گفت:احوالت چطور است؟

                 گفتمش:"عالی است مثل حال گل   

                                                     حال گل در چنگ چنگیز مغول..............."

                                                                                                       قیصر امین پور

 

دیروز

ما زندگی را

                     به بازی گرفتیم

امروز،او

             ما را...

فردا؟

                             (قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  86/08/08ساعت 20:5  توسط ارمیا 



 

فکر نکن اینجا بی خود می نویسم
اینجا
دوست داشتن آدم ها چیز عجیبی نیست
آدم اهلش اگر باشد
می تواند بفهمد
نگویی نگفته گذاشتی و رفتی از اینجا
خودت باید چشمهایت را باز کنی
لای این خطها را بتوانی بخوانی
تنها تو
باید بفهمی
تنها تو
باید
بدانی احساسم را

تنها تو...

 

 

 

نمی خواهم سکوت کنم

می دانی؟

می خواستم بگویم

...

ولش کن...

یادم رفت.

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 13:6  توسط ارمیا  | 



خدا عزت میده به شرایطی !

و هم ذلت میده  به دلایلی ..

مهم نیست من و شما چی یا کی هستیم !

اون چیزی که خیلی مهمه شرایط و دلایل عزیزی و ذلیلی ماست !!! 

+ نوشته شده در  86/08/03ساعت 11:45  توسط ارمیا 



بسم رب

ابتدای آتش فساد،یک جرقه است

زین سبب،

 باید از بروز این جرقه بیم داشت

ور نه شعله ، ساقه های خشک را

میکشد به کار خویش

میدهد به دست باد

میرود هر آنچه بوده... هرگز اینچنین مباد

هر گز این چنین مباد.

میتوان،

 باز در کمین صبح روشنی نشست

میتوان ستاره وار

روشنای شب شد و رهی به خانه ها گشود

میشود هنوز هم ، شام تیره گناه را

با دو دست توبه و نیایشی شکست

میتوان،

ظلمت گناه را ز چهره حیات خویشتن زدود

میتوان،

خوب بود و خوب بود

....................

باید که شیوه سخنم را عوض کنم

شد شد اگر نشد دهنم را عوض کنم...

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت 22:59  توسط ارمیا  | 




 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید

 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید