تبليغاتX
اشکستان

جــلـوه جـنـت به چـشم خـاكيان دارد بـقـيـع

                              يــا صــفـاي خـلــوت افــلاكـيــان دارد بقیع 

     مـي تـوان گـفت از گـلاب گـريـه اهـــل نـظر

                              صــد هـزاران چـشـمـه آب روان دارد بقیع  ...

 

أین المنتقم

 

8     (هشتم) شوال

 سالروز تـخــریــب قبور متبرکه و مظلوم ائمه بقیع بر قطب عالم امکان

مهدی موعود (عج) ، مقام معظم رهبری و شیعیان عالم تسلیت باد .

سالهاست که زایران غریب بقیع بر دیوارهای مخروبه و غم آلود آن تکیه

میزنند و در ورای لعن و نفرین بر وهابیون نجـس و رهبران این سلفی های

بـی دیـن که اسلام را ازهمان ابتدا در سقیـفه به گمراهـی کشاندند ، با

اشکهای خود از خداوند قادر فقط یک چیز را طلب میکنند :

 

 

« این المنتقم»

                                

           أین المنتقم ...

                                                                            

                 أین المنتقم...

                                                                                                               

                                  أین المنتقم...

 

 

پروردگارا ! ما را از بلایای آخرالزمان حفظ فرما 

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  86/07/28ساعت 10:56  توسط ارمیا  | 



هه ...

بیکاریا

چه طور مگه؟

آخه این همه وقت میذاری و میشینی تایپ میکنی که چی بشه؟

که چی بشه؟ خوب معلومه. یه نفر پیدا میشه که اینا رو بخونه.

خوب مثلاً یه نفر پیدا شد و خوند.بعدش؟بعدش چی؟

اگه انصاف داشت و خوشش اومد نظر میده.اگه نخوند و وبلاگ داشت بازم نظر میده و میگه وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن خوشحال میشم. اگه هم هم خوند و خوشش نیومد ایراد میگیره. بعضی ها هم که الکی میان چرت . پرت مینویسن. تازه یه عده هم هستن این قدر بیکارن میان غلط دیکته ای میگیرن.

خوب بعدش؟...

بعدش همین دیگه.

چه بی کار.مسخره.آدم وقت بذاره و بیاد یه چیزایی بنویسه تازه شاید دیگران بیان بخونن و شاید نظر بدن...اوه. برو بابا.آخرش چی؟

همین.اگه نظر ها زیاد باشه آدم ذوق میکنه و به نوشتن امید وار میشه. وگرنه سعی میکنه بهتر بنویسه.

در کل کار مزخرفیه.مگه نه؟

نه. تو ذوق نداری

چه ربطی به ذوق داره؟این که بشینی بنویسی تا دیگران بخونن یا اینکه بری از این ور و اونور دزدی کنی ذوق میخواد؟

آره دیگه.پس چی؟

بی خیال بابا. ما به نتیچه نمیرسیم. خودت چه طوری؟

ای بد نیستم

چه خبر از کجا ؟

هیچی سلامتی.تو خوبی؟

بد نیستم. چه کارا میکنی؟

هیچی. ول میگردیم که بیکار نباشیم

خوبه. کار خوبیه

...

..................

خسته شدم این قد ر دری وری نوشتم.اه. دیگه کم کم  دارم از نوشتن خسته میشم.آخه اینها که نوشته حساب نمیشه.اینا مزخرفات ذهنه

از اونایی که نظر دادن ممنون. اونهایی هم که ندادن  هیچی ...

 

 

+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 19:5  توسط ارمیا  | 



 

بسم رب

بنام خدای باران و مهتاب

سلام

دیروز نشستم و کلی مطلب نوشتم.حتی وسط بازیپرسپولیس و استقلال هم داشتم مینوشتم.دوس داشتم آخرین مطالبم  که توی تهران مینویسم رو بذارم تو وبلاگ. اما حس نداشتم که اون همه نوشته و چرت و پرت رو تایپ کنم.نمیدونم کیا این وبلاگ رو میخونن و چی فکر میکنن. فقط بدونن این وبلاگ چه با غلط املایی چه بی غلط املایی چه با عکس چه بی عکس چه با مطالب دزدی چه با نوشته های خودم و هزار تا چه دیگه برای لحظه هایی که خیلی دوس داشتم که یه جوری با یه نفر حرف بزنم اما کسی پیشم نبود.

بی خیال.مگه نه؟

 

 

راستی نظرتون چیه قالب وبلاگ رو عوض کنم؟

 

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 13:59  توسط ارمیا  | 



 

ابرها رفتند.



يك هواي صاف ، يك گنجشك ، يك پرواز.




روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم.



پرتقالي پوست مي كندم .


شهر در آيينه پيدا بود .



دوستان من كجا هستند ؟


روزها شان پرتقالي باد!


آسمان ، آبي


آب ، آبي تر.


من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم :


خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود.



مي پرد در چشمم ، آب انار ...


با خودم مي گويم : تنهايي ، تنها باد.




نگاه "من" به روي ميز افتاد :


(( چه سيب هاي قشنگي !


حيات نشئه ي تنهايي است .))


و روي ميز ، هياهوي چند ميوه ي نوبر


به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.


و بوي باغچه را ، باد ، روي فرش فراغت


نثار حاشيه ي صاف زندگي مي كرد.



زندگي خالي نيست :


مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست.


با سبد رفتم به ميدان ، صبحگاهي بود.


ميوه ها آواز مي خواندند .


ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند.

اضطراب باغ ها در سايه ي هر ميوه روشن بود.

من به خانه بازگشتم ، مادرم پرسيد :


ميوه از ميدان خريدي هيچ ؟


_ ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ، ميان اين سبد جا داد ؟


_ گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب.


_ امتحان كردم اناري را


انبساطش از كنار اين سبد سر رفت.


_ " به " چه شد ، آخر خوراك ظهر ...


_ ...



ظهر از آيينه ها تصوير " به " تا دوردست زندگي مي رفت



ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.


كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش


و بي خيال نشستن


و گوش دادن به


صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟

+ نوشته شده در  86/07/22ساعت 7:56  توسط ارمیا  | 



 

توی حیاط ایستاده ای. با قرآنی در دست و جامی لبالب از آب زلال و رویش گلبرگهای شناور گل محمدی، برای تودیع یک عزیز، که می خواهد برود. داری اشک می ریزی و نمی دانی با رفیق شفیقت که خیلی دوستش داری، چگونه باید خداحافظی کنی.

 قرآن و جام آب و گل را لب حوض می گذاری، اشکهایت را پاک می کنی و جلو می روی و سر و صورتش را می بوسی و چشم در چشمش می اندازی که:



ـ ... آمدنت چه شیرین بود و حالا رفتنت چه تلخ است! کاش می ماندی و نمی رفتی. حالا بی تو، خانه ام چه سوت و کور می شود... حالا دلم چه بی نور می شود.

 او نگاهت می کند و لبخند می زند. سر تکان می دهد و می گوید:«تا سال بعد، خداحافظ!» و تو می مانی و قصه های یک دل پر غصّه که نمی دانی تا سال بعد، آنها را برای که بگویی!

 یادت می افتد که:«ای وای پشت سرش آب نریختم!»

 می دوی، جام لبالب از آب و گلبرگهای شناور گلهای محمدی را برمی داری و به طرف در می روی و با عجله، جام آب را به کوچه می پاشی!

 صدای خنده است که بلند می شود و با خودش یک دنیا سرور و شادی به همراه می آورد:

 ـ سلام! چه می کنی؟! خیسم کردی!

 باورت نمی شود! همان لحظه میهمانی سررسیده است و تو با ریختن آب و گل به رویش، به او خوشامد گفته ای! نمی دانی چه باید بکنی. از ذوق، نمی توانی حرف بزنی. با چشمانی اشک آلود، داری می خندی! حس می کنی دلت دو پاره است. پاره ای پیش آنکه رفته است و پاره ای پیش این، که آمده است! هر دو را دوست داری، اما نمی دانی کدام را بیشتر؟

 میهمان تازه وارد که پیش می آید، آغوش می گشایی و در بغلش می گیری. چه بوی خوشی دارد و چقدر مهربان است!

می گوید:«گریه می کنی یا می خندی؟!»

 او را می بوسی و می گویی:«پیش پای شما، فلانی اینجا بود. گریه ام برای رفتن او بود و خنده ام برای آمدن شما ... خوش آمدی ... بفرما!»

 

 صبح زود است که از خواب بیدار می شوی و به خودت می آیی!

 بوی عید می آید و صدای روح بخش «اَلحَمدُلِلّهِ عَلی ما هَدانا ...» از همه جا به گوش می رسد. نمی دانی از شادی چه باید بکنی. باید برای رفتن به نماز عید فطر، خودت را آماده کنی. به سرعت برمی خیزی؛ وضویی می گیری؛ لباس سفیدت را می پوشی؛ عطر گل مریم به خودت می زنی و می آیی توی حیاط. پشت در؛ چشم بر هم می گذاری و به حالی نگفتنی که همان گریه شادی است، در را می گشایی و به کوچه می زنی.

 همسایه، سجاده به دست منتظرت ایستاده است. پیش می آید، تبریک می گوید، پیشانی ات را می بوسد و خنده کنان می گوید:

 عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

 صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

+ نوشته شده در  86/07/18ساعت 10:43  توسط ارمیا  | 



اکنون باغ بهارزده ، باغ جان گرفته از نفسهاي مسيحايي بهار دلها رمضان پربرکت خدا، آسمان را مي نگرد که گاه به رگباري کوتاه از ابرهاي رحمتي که به دست نسيم از راه مي رسند ، اشک در آيينه چشمانش جوانه مي زند.

اکنون بهار حيات آخرين رمضان ، آخرين نوازش ها را بر سر باغ مي کشد. آخرين نفسهاي مسيحايي را در او مي دمد. ديري نخواهد پاييد که وقت خداحافظي فرا رسد، شايد هم اکنون فرارسيده است و همين بغضي بر گلوي باغ مي نشاند، دل آسمان مي گيرد و باران اشک مي بارد و از گوشه چشم برگها و شاخه ها جاري مي شود. ياد اعجاز سبز بهار رمضان ، دل باغ را به وجد مي آورد ، جهان نشاط مي گيرد ، آسمان به قرار مي رسد و خورشيد گيسوان طلايي اش را بر شانه هاي باغ مي افشاند. اينک صداي رودخانه که با دهاني کف آلود به مستي آواز سر داده و سرودخوانان مي گذرد ، در فضا طنين انداز است.

جويبار با چراغهاي حباب بر سر مي رود که به رودخانه بپيوندد. به رودخانه که ياهوکشان سرود سر داده است : «هر کسي کو دور ماند از اصل خويش / بازجويد روزگار وصل خويش» اکنون آخرين روز بهار رمضان است و ياد خداحافظي ، دلهايمان را بي قرارانه در قفسه تنگ سينه هايمان به تپش درآورده است.

امشب آخرين سفرها ، سوره ها ، دعا ، کلمات مقدس ، نيايش ها و غزلها در اشتياق دريا خوانده خواهد شد. امشب دل بي قرارمان يک بار ديگر اشک خواهد باريد و از آن حضور بيکران براي يک مهماني ديگر وعده خواهد گرفت ؛ وعده اي سبز ، براي ضيافت بهشتي ، ضيافت دوست.

سحر فردا يکي يکي از خانه ها بيرون خواهيم زد ، روزه داران چون دانه دانه دانه هاي زلال باران ، در کوچه ها به هم خواهند رسيد. در خيابان هاي شهر جاري خواهند شد و در ميدان بزرگ مصلا ، در فضايي به وسعت فطرت و آفرينش ، بازگشت به سرشت نخستين را، در خيزابه اي بلندقامت خواهند بست و وصال آن يگانه اقيانوس بيکران را شراب تکبير سر خواهند کشيد. خدايا! فطر از فطرت است و فطرت ما را به اولين روز آفرينش برمي گرداند. آنگاه که جبريل را فرستادي ، تا از خاک زمين مشتي برگيرد و تو خميره آدم را در بين طائف و مکه به 40 روز سرشتي ، آفريدگارا! تو مرا آفريدي تا نامهاي تو را ياد بگيرم ، و تو را به هزار و يک نام مقدس فرابخوانم و با ياد و نام تو صداي عاشق تو را جاودان بر گنبد گيتي مکرر بدارم.

خدايا ، مهربانا ، پروردگارا ، دوستا و آفريدگارا! نيک مي دانستي که از خاک بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا که دوستم داشتي ، رهايم نکردي.

بهار رمضان را در چرخش ايام بر سر راهم قرار دادي ، تا سر و تن ، دل و جان ، و خويشتن خويش را در بارش باران هاي رحمت تو ، باران هاي رحمت رمضاني ات ، از هرچه آلودگي و سنگيني و گردوغبار ، بشويم و پاک کنم.

تو مرا به مهماني ات فراخواندي ، تا در برابر نگاهت ، در حضور باشکوه و مهربانت ، در بارگاه معنوي ضيافت نوراني ات ، دوباره به ياد فطرتم ، خود خود خودم بيفتم ، از وابستگي ها ، دلبستگي ها ، شبکه رکودآور روزمرگي ها ، بگذرم و روح تنها و دل مظلومم را ، در آن اعماق در آن انتها بيايم و در آن سويداي دلم ، با فطرت نخستينم ، با آينه اي که در برابر خوبي ها و پاکي ها و خودت داشتم ، به نماز فطر تو بيايم.

خداحافظ اي ماه زلال باراني ، اي ماه نسيم هاي بهشتي ، خداحافظ اي ماه کوزه هاي کوثري ، اي ماه زمزمه هاي حيدري ، خداحافظ اي ماه طلوع ، اشراق ، نور و رهايي ! تو امروز مي روي اما بدان دل به فطرت رسيده من ، تا حضور دوباره تو اشتياق سبزش را به ذکر و تسبيح به شکوفه خواهد نشاند.

+ نوشته شده در  86/07/18ساعت 10:40  توسط ارمیا  | 



بسم رب

سلام. یه چن روزی تهران نبودم. کلی سرم شلوغ بود. کلی هم کار دارم که نمیدونم به کدومشون برسم. خیلی خسته شدم. نمی خوام بگم کم آوردم و بریدم. اما دیگه چیزی نمونده. چن روز تو این ماه رمضونیه رفتم الموت. آخه مادر بزرگم مریض بود .خدا رو شکر بهتره.یه سری هم به خونه و زمین و این چرت و پرتا زدیم. جاتون خالی هوا خیلی خوب بود . البته سرد هم بودا. اما میچسبید.توی حیاط چن تا درخت انار داریم .ماشالله امسال اناراش درشت تر شده بودن .گفتم دیگه معلوم نیست برگردیم پس بهتره اناراش رو بکنم.فکر میکردم نهایتاً 1 جعبه بشه اما 3 تا جعبه شد و چون دیگه جعبه نداشتم بقیش رو بی خیال شدم.

درخت انار

 

 

راستی یه نکته علمی. میدونید درخت زالزالک چه جوری در میاد؟ نه قلمه نه تخم. عمراً بدونید.باید اول یه گوسفند چن تا دونه زالزالک بخوره بعد با عرض معذرت ببخشید گلاب به روتون چن تا پشکل نا قابل پس بندازه بعد اونا برن تو خاک بعد سبز میشه. اما اگه شما هستش رو همین جوری بکارید امکانه نداره سبز بشه.

آها این رو هم بگم بنزین ندارم و یک روز از این دو رزو رو مجبور شدم برم دنبال بنزین بگردم .جاتون خالی 40 لیتر مجانی گیر آوردم. اما دیگه از اون 40 لیتر چیزی نمونده.

موقع بر گشت هم از الموت توی راه رفتیم سراغ یه زمین هندونه دزدی کنیم .البته نیتمون این بود که خیار بدزدیم اما دیدیم هندونه بیشتر داره(دزدی نبود.رسمه که وقتی باغبون یا کشاورز محصولش رو برداشت میکنه روی درختا و یا توی زمین نقداری از محصولاتش رو میذاره  تا مردم و مسافرا و ... برن استفاده کنن)ما هم تا تونستیم کندیم .حیف روزه بودیم و اونجا نتونستیم بخوریم.

 

 

راستش از شنبه کلاسهام دوباره شروع میشه و باید برم پی درس و مشقم و کمتر میتونم بیام بنویسم و آپ کنم. یه وقت فکر نکنید که چشم خوردم.آره میدونم کی میاد من رو چشم بزنه؟؟

 

+ نوشته شده در  86/07/17ساعت 14:46  توسط ارمیا  | 



بسم رب

نمیدونم چرا این قدر نگرانم. خسته شدم. به من چه.دیگه نمیخوام ببینمون.کم کم دیگه دارم تموم میکنم. نفسای آخره.خودش گفت.مطمئنم.

باز امشب همدمم اشک است

آه است .بغض

گریه هایم با من ایمن جا همسخن گشته.

خسته ام دیگر ندارم طاقتی.

روح من در نا امیدی غوطه ور گشته

جرم من از پیش تعیین و حکم من مرگ است

آه محکومم.محکوم.

محکوم گوشه زندان

نگاهم رو به زندانبان

وای او خواب است

ساعتی دیگر ساعت مرگ است

ساعت نابودی من.

ساعت نابودی دیوانه ای کنج قفس.

ساعت صفر نفسهایم

با تو هستم با تو ای خوبم

با تو هستم خوب من برخیز

برخیز

اینک پشت تابوتم بیا

تا که یک بار دگر

چشم تو را بینم...

 ....

 نمیدونم  اینا چیه که مینویسم. میبخشید

تموم میشه. همه چی. خیلی زود.

 

 

 

+ نوشته شده در  86/07/15ساعت 22:55  توسط ارمیا  | 



سلام

من  یه چن روز ی نیستم. باید برم جایی. راستش یه کاری پیش اومده. دعا کنید که حل بشه. با اینکه تهران کلی کار دارم اما مجبورم که برم.از همه شما التماس دعا دارم

یا علی مدد

+ نوشته شده در  86/07/13ساعت 15:33  توسط ارمیا  | 



راستش یادم رفت بگم

یکی از دلایلی که متن پایینی رو نوشتم این بود که به گوش اونایی که به من گیر میدادن که شما دانشجوی اونجا نیستید و نمیدونم حق ندارید با بچه ها بیاین  و نمیدونم حق الناسه و شرعاْ مشکل داره برسه که بنده نه با اونا اومدم نه از غذاهاشون استفاده کردم نه سحری خوردم...

کاش تو همون متن  پایینی مینوشتم. حیفم اومد وبلاگم خراب شد.اما امیدوارم به گوششون برسه. مجبور بودم این رو بنویسم.راستی کاش این حرفاشون برا همه یکسان بود.

کسی هم اگه میخواد نقل قول بکنه عین مطلب رو به اونها بگه.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  86/07/12ساعت 3:10  توسط ارمیا  | 



سلام.

بیست و یک روز از ماه رمضان هم گذشت.کمتر ازده روز.یعنی شمارش معکوس شروع شده. یعنی دیگه باید جمع و جور کرد. دیگه دارن سفره رو یواش یواش جمع میکنن. دیگه کاری ندارن که چه قدر از این سفره استفاده کردی. دیگه موقع خدا حافظی با این ماهه.دو تا از شبای قدر هم تموم شد و من هنوز آدم نشدم.

...............

دیروز مونده بودم که برم یا نرم ..نمیدونم چی شد که پا شدم و رفتم تا بچه ها برم قم و جنکران. آخه شب قبلش با یکی از بچه ها که حرف میزدم اصرار داشت که برم.بالاخره رفتم و باز همون قصه تلخ وتکراری. موقع سوار شدن چا نبود و من  نتونستم برم(البته جا یه جورایی بهونه بود. اونایی که من رو میشناسن  میدونن چی میگم) سریع خداحافظی کردم و از اونجا فرار کردم. خیلی حالم گرفته شده بود. کوچه رودخونه رو رفتم بالا تا با یه میانبر زودتر برسم به پل صدر. اما دیدم نمیتونم راه برم. یه جوری شده بودم. روی یه صندلی یه ربع نشستم  اما دیگه کاری نمیشد کرد. پا شدم که برم نونوایی و تو راه هم همش فکرای مزخرف و ااحمقانه به سراغم میومد. یه بار خواستم که ماشین خودمون رو بردارم و برم اما یادم اومد بنزین نداریم. دیگه ساعت نزدیکای پنج بود که رسیدم دم در خونه. یکی از همسایه هامون دم در بود  و داشت یا سرعت میرفت جایی. سلام که کردم گفت باید بره سر شهرک . اونجا اتوبوس کاروان قم و جمکران داره راه میفتهخ. این هم شد یه ضد حال دیگه. وقتی رسوندمش بهش گفتم جا داره یا نه  و اون گفت نمیدونه و قرار شد بهم زنگ بزنه.من هم نا امید بر گشتم دم در خونه.اما خدا بهم حال داد یه حال خفن. هیچ وقت بهم اینجوری حال نداده بود. موندم تو کارش.گوشیم زنگ خورد و گفت اگه تا 2 دقیقه دیگه فلان جا میرسی بیا و گرنه نه.

نمیدونم چه جوری خودم رو رسوندم پای اتوبوس. اما با خودم و خدا خیلی حال کردم.برا افطار هم چیزی با خودم نبرده بودم. فقط یه بسته خرمای زاهدی که از قبل همراه سایر وسایلم بود رو داشتم. بگذریم...

اما جمکران  هیچ وقت این قدر شلوغ ندیده بودمش. خیلی شلوغ بود. رفتم و انتهای یکی ار حیاط هاش تنها نشستم . اطرافم یه عده اصفهانی بودن و یه چن تا بچه مدرسه ای.با اونها هم خیلی رفیق شدیم . چه کرکر خنده ای راه افتاده بود. این قدر تبلیغات سوء علیه این اصفهانیا زیاده کهآدم باورش نمیشد اینا اصفهانی باشن.آخرای جوشن کبیر بود که پا شدم برم وضو بگیرم که دیدم یه نفر صدام میکنه بر گشتم دیدم میثم و بقیه بچه ها هستن تا بعد از مراسم احیا  باهاشون بودم . موقع سحری هم که شد نموندم پیششون.رفتم این ور و اونور تا سحریشون رو بخورن. راستش من سحری هم نخوردم. غذای بیرون رو میخورم اما محیط جمکران جوری که آدم نمیتونه اونجا غذا بخوره چون هم گداهاش زیادن و هم رستوران ها و ساندویچی هاش توی بازارن  و غذای توی بازار شدیداً کراهت داره. در ضمن  من از تک خوری بدم میاد.اتوبوسی هم که باهاش اومدم زود تر بر گشته بود و من حال نکردم با اون برگردم. نماز صبح رو هم قم خوندم و راه افتادم به طرف تهران.اما تو این اتوبوس ته نشسته بودم دو ردیف پشت سرم چن تا ازین بچه های شر و شور بودن.این قدر ما رو خندوندن که حد نداشت.آخرش از زور خنده خوابشون برد.

.............................

گذشته از این حرفا این رو میخواستم بگم  که هیچ وقت این قدر خدا رو ندیده بودم. همیشه به دیگران میگفتیم که کار ها از جایی درست میشه که خودمون خبر نداریم اما هیچ وقت این حد باور قلبی نداشتم. هیچ وقت فکر نمیکردم کهخدا و حضرت معصومه این قدر بخوان به یکی خوبی کنن.....

+ نوشته شده در  86/07/11ساعت 14:30  توسط ارمیا  | 



سلام

امشب شب بیست و یکم ماه رمضانه

موندم که چی بنویسم . یه جورایی تو ی برزخ گیر کردم و دستم به نوشتن  هم نمیره. نوشتن که نیست چرت و پرت.دوست داشتم یه چیز قشنگ در مورد امیر المومنین مینوشتم و باهاش حال میکردم اما موندم آخه چی در موردش بگم. از فضائلش بگم یا از مناقبش؟

از سختی هاش بگم یا از آرامشش.آرامش که نداشت. از همون دوران کودکی ونوجوونی خودش رو وقف اسلام کرده بود. نمیشه تو چن خط خلاصه کرد و گفت.

یکی از فضایل امیر ال مومنین رو مینویسم :

 

همانا خداوند متعال برای علی ابن ابی طالب فضایل بی شماری را قرار داده  است. هرکس فضیلتی از  فضایل  او را یاد کند و بدان اقرار نماید خداوند گناهان گذشته و آینده اش را می آمرزد و هر ک آن را بنوید تا  آن نوشته باقی ات فرشتگان برای نوینده اش طلب آمرزش میکنند و هر ک آن را بشنود خداوند گناهانی را که با شنیدن انجام داده میبخشد و هرک به فضایل نوشته شده آن حضرت نگاه کند خداوند آن گناهانی را که با چشم انجام داده میبخشد

فکر کنم همین برای نجات همه شیعه هاش بس باشه.

................................

امروز بچه ها میخوان برای احیا و شب قدر برن قم و جمکران. دوست دارم باهاشون برم اما هنوز هیچی معلون نیس.اگه راهمون بدن میریم و گرنه هیچی.امروز مثلاْ صبح میخواستم زود پاشم و برم بانک. اما ....

دیشب تا بعد نماز صبح بیدار بودم و نخوابیدم.اینا چیه که دارم مینویسم.بی خیال.

+ نوشته شده در  86/07/10ساعت 13:56  توسط ارمیا  | 



بسم رب

سلام

دیشب شب قدر بود.شب نوزدهم ماه رمضان. ما هم طبق عادت و رسم و برنامه همه ساله  رفتیم دانشگاه امام صادق.جامون هم تقریباً مشخص و ثابته و اونجا یه جورایی سرقفلیمون شده. طبقه بالای مسجد  یعنی رو بالکن های بالایی.دیشب سخنران مراسم آیت الله صمدی آملی بود. راستش یه جورایی خیلی به ایشون ارادت دارم.با خودم ام پی تری پلیر برده بودم  که ضبط کنم و ضبط هم کردم. یه کم اون طرف تر از ما هم سه نفر با هم اومدن و شروع کردن به حرف زدن.من هم نامردی نکردم و کاغذ رو در آوردم شروع کردم به نوشتن و یه جوری هم نوشتم که اونها بخونن.نوشتم سلام .امشب شب قدره.اومدم دانشگاه.میخوام به سخنرانی گوش کنم  اما چن نفر اینقدر بلندبلند حرف میزنن که هیچی نمیفهمم.نمیدونم اونا تونستن بخونن یا نه...

امروز صبح داشتم اون خنرانی مخصوصاً اولاش رو گوش میکردم که دیدم این جمله ها هیچ ربطی به سخنرانی نداره:آره بازی روز عید (بازی استقلال و پرسپولیس) هیچ ربطی به عملکرد دو تیم نداره...پرسپولیس هنوز بازی سختی نکرده.... پرسپولیس به ذوب آۀهن هف هشت تا میزنه. این یارو نوشته ما خیلی ضر میزنیم میخواد سخنرانی گوش کنه اما ما مزاحمیم. بی خیال ولش کن . بیاین بلند تر حرف بزنیم....

آره اونها تونسته بودن بخونن.اما دمشون گرم کم نیاوردن.

...............

امروز عصری هم رفتم نونوایی و سر تنور وایسادم و شروع کردم به نون دادن به مردم. راستش امروز خودم تونستم یه نون  رو کامل بپزم. یعنی خودم چونه درست کردم خودم چونه رو باز کردم و یعدش بهش آبدوغ زدم و بعدش با انگشن نون رو راه راه کردم و بعد کنجد(خاشخاش-خشخاش) زدم و فرستادم توی تنور و بعد هم درش آوردم.خسته شدم.

یه خانومی هم اومد مثل همیشه تو صف یه دونه ای وایستاد و همین که نوبتش شد گفت دو تا . من هم مثل دفعه قبل نامردی نکردم و بهش گفتم صف یه دونه ای ایستادی دوتا نمیدم.( یادمه دفعه قبل که بهش این رو گفتم  بهم گفت چرا دیروز دادی و من جوابی نداشتم بهش بدم.آخه روز قبلش نمیدونستم که این کار همیشگیش  و دلم سوخت و گفتم حتماً نمیتونه وایسته...) همین که خواست قرقر کنه گفتم من باید همیشه با تو مشکل داشته باشم؟ دیدم رفت یه نفر عقب تر ایستاد و میبخشید گور بابای بقیه دو باره اومد یکی دیگه گرفت و همه داشتن نگاش میکردن.تازه فهمیدم من اولین نفری هستم که تونستم جلوش وایستم و جوابش رو بدم.

شب هم بعد افطار رفتم طرفای خیابون ایران.مجلس آقا مجتبی تهرانی خیلی حال داد. عجب چیزایی میگفت. فکر کنم نزدیک دو سال میشد که کلاسشون نرفته بودم.خلاصه اینکه امشب به دلیل نداشتن بنزین دیگه هیئت و مسجد ارک و شب گردی تعطیل. به چن لیتر بنزین نیازمندیم.دم دولت گرم که سهمیه بندی کرد اما خداییش ای کاش یه اتوبوسی مترویی تاکسیی چیزی شبا میذاشتن تا مردم (آخی خودم رو میگم) میخوان برن هیئت (تف به ریا) اون هم کجا هیئت حاج منصور ارضی از حامیای سر سخت احمدی نژاد این جوری لنگ نمونن و از شدت بیکاری بشینن این قدر دری وری تایپ کنن.

 

+ نوشته شده در  86/07/10ساعت 0:57  توسط ارمیا  | 



ز دست  جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت

به خنده گفت برو حافظ که پای تو بست

دیگه یواش یواش دوباره نا امیدی داره به سراغم میاد. ماه رمضون هم داره تموم میشه. امشب شب نوزدهم ماهه و من هنوز آماده رفتن نشدم. خیلی حس بدیه خیلی.دیگه داریم به ایستگاه آخر میرسیم و باید ÷یاده یشیم. فکر کنم تنها تو این ماه باشه که میشه از خدا هر چی رو خواست . تازه اون هم به لحن طلبکارانه.به قول شیدا هر چی از خدا میخوای تو این ماه طلبکارانه بخواه.آخه ما مهمونش هستیم و اون صاحبخونه است. توی ما مسلمونا رسمه که صاحبخونه مطیع مهمونشه و هر چی که مهمون میخواد بایدبه اندازه توانش فراهم کنه. توان خدا هم که الی ما شاء الله.اصلاً نمیشه تصورش کرد.حالا اون چیزی که مهمه اینه که ببینیم از خدا چی میخوایم. خداییش بعضی وقتا آدم میمونه که از خدا چی بخواد.بیاین این شبا اول برا ظهور  و فرج مولا دعا کنیم و بعد هم برا همدیگه. بیاین تو این شبا آمرزش بخوایم اول برا همدیگه و بعد برای خودمون. این شبا بخوایم هر چی که خیرمون هست رو بهمون بدن.هر خیری که ما خودمون خبر نداریم و خدا خودش بهتر میدونه.راستی اگه میشه این شبا برای من یه کربلا هم بخواین. خداییش خیلی نیاز دارم.چی میگفتم ؟...

در حسرت سکوت تو ایوان دیگری است

دلتنگیت به سمت خیابان دیگری است

حال و هوای پنجره بازش نمیکند

روحی که شمعدانی گلدان دیگری است

.................................

راستی امشب شب نوزدهم ماه رمضونه ها . امشب شب غربت.امشب شبی که عرش خدا به لرزه در میاد.امشب ...

با زهر وضو گرفت شمشیرو سپس

                    بر فرق علی نشست و قرآن وا کرد

نمیشه باور کرد. خیلی سخته باورش اینکه یه نفر به خاطر عدلش و به خاطر مردانگیش این قدر مظلومانه کشته بشه.

(علی از دنیا در گذشت در حالی که شهید عظمت خود شد

از دنیا چشم پ.شید در حالی که نماز میان دو لبش بود

در گذشت در حالی که دلش از شوق پروردگار پر بود

عرب حقیقت مقام و قدرش را نشناخت تا آنکه از همسایگان عرب مردمی از پارس به پا خاستند و فرق میان گوهر و سنگریزه را شناختند. از دنیا چشم پوشید پیش از اینکه رسالت خود را به صورت تام و کامل به جهان برساندولی پیش از اینکه چشم از این زمین بپوشد در چهره اش لبخندی مینگرم

در گذشت مانند در گذشتن همه پیامبران بصیر که در کشوری وارد میشوند  کهخ کشور آنان نیست به سوی مردمی میآیند که مردم آنان نیستند و در زمانی نمودار میشوند که زمانشان نیست ولی پروردگار تو را در این کار حکمتیست که خود دانا تر است

جبران خلیل جبران نویسنده مسیحی)

همیشه رو برویم بودی ای چاه

سکوتم گفتگویم بودی ای چاه

پس از من دست نخلستان به دستت

تمام آبرویم بودی ای چاه

+ نوشته شده در  86/07/08ساعت 12:36  توسط ارمیا  | 



 

السـلام علیک یـا امیـر المـومنیـن

یـا مولای عشـق

 

  آن غلافی را که بر کوثر زدند

                                تیـغ آن را بـر سـر حیـدر زدند

 

شکستن فرق عدالت و

به خون نشستن خورشید امامت

حضرت علی (ع)

بر تمامی شیعیان و محبان آنحضرت تسلیت باد

قدر شب پرواز به نهايت بندگي ...

شب‌هاي قدر، عالي‌ترين لحظات براي پيوند بنده و خالق و بهترين فرصت براي انديشه در جهت بازگشت به خويشتن در اوج غرق گشتگي در دنياي مادي است.
آنان كه مأمن و پناهگاه امني براي توسل مي‌جويند، آماده شده‌اند تا در شب های دل كندن از هر آنچه انسان را به پستي و فراق از اصل كشانده، رهايي يابند و همچون آيينه‌اي، مهيا و آماده تجلي نور حق و خداشناسي شوند.

از همه ی دوستان بزرگوار در این لیالی آسمانی

عاجزانه التماس دعا دارم

فعلاْ خدا حافظ

ارمیا

+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 13:51  توسط ارمیا  | 



 

از یاد تو بر نداشتم دست هنوز

دل‌هست به یاد ‌نرگست‌ مست‌ هنوز

گر حال مرا حبیب پرسد گویید

بیمار‌ غمت ‌را‌ نفسی هست ‌هنوز‌ ...

................................................................

يا انيــس من لا انيـس له

 

مي خواهم امشب برايت بنويسم .... دستــانم مي لـــرزد ماننـد دلم .... شــرم نگاهم را فرش كرده است ... نامت كه مي آيد سرافكنده مي ايستم سكــوت مي كنم


 

از بودنم خجـــــــلم

از اين همه ثانيه كه بيهوده گذراندم .... از قدمهايي كه براي رسيدن برنداشتم ..... از راهـــي كه نيامدم .... از عشقي كه در دل هست و بس نيست .... از معرفتي كه پايش لنگ مي زند


 

مي خواهم اعتراف كنم


 

مي خواهم اعتراف كنم هنوز نشناختمت

زمزمه هايم هنوز از جنس خاك است هنوز بوي آسمان نگرفته ... هنوز صدايم از ميان ميله‌هاي اين قفس طلايي خوشرنگ چند قدم دورتر نمي شود ...

 

+ نوشته شده در  86/07/06ساعت 20:8  توسط ارمیا  | 



از ما عجیب نیست دعایی نمیرسد

از تحبس الدعا که صدایی نمیرسد

ما تحبس الدعای مال شبهه ایم

آنجا که شبهه است عطایی نمیرسد

پر باز میکنم بپرم میخورد زمین

بال و پر شکسته به جایی نمیرسد

باید تنم پی سپر دیگری رود

با روزه های ما به نوایی نمیرسد

...

 

+ نوشته شده در  86/07/05ساعت 4:30  توسط ارمیا  | 



 

سلام بر تو ای نزدیک ترین نام به خدا!

 سلام بر تو ای سفینه عشق!

 مدینه را شور حضور تو پر کرده است.

 شمیم لبخند پنجره ها! فضا را عطرآگین نموده و آسمان،

 خیره به نورافشانی مُنزل وحی، نام زیبای تو را زمزمه می کند

و زمین چه سعادتمند، گهواره حضور تو پیدا شده است. ای رهبر عاشقان

 و دلدادگان،   میلادت گرامی و پاینده باد

میلاد کریم اهل بیت میارک باد

 

حسن غریب مادره

+ نوشته شده در  86/07/04ساعت 14:36  توسط ارمیا  | 



نقل است که شبلی گفت:اگر حق تعالی مرا به قیامت مخیر کند میان بهشت و دوزخ،من دوزخ اختیار کنم،از آنکه بهشت مراد من است و دوزخ مراد دوست.هرکه اختیار خود بر اختیار دوست بگزیند نشان محبت نباشد.

جنید را از این سخن خبر دادند.گفت:شبلی کودکی میکند،که اگر مرا مخیر کنند،من اختیار نکنم،گویم بنده را به اختیار چه کار؟هر جا که فرستی بروم و هرجا که بداری بباشم.مرا اختیار آن باشد که تو خواهی

ادامه مطلب ربطی به این مطلب نداره

همین جوری گذاشتمش...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  86/07/03ساعت 11:40  توسط ارمیا  | 



امام موسی کاظم (ع) می فرمایند :

اَلمُومِنُ مِثلُ کفَّتی المیزانِ کلَّما زیدَ فی ایمانِهِ زیدَ فی بَلائِهِ.

مومن همانند دو کفه ترازوست. هرگاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش نیز افزوده می گردد.

 

.بزرگی را از اکابر که در ثروت قارون زمان خود بود اجل ....


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  86/07/02ساعت 10:41  توسط ارمیا  | 




 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید

 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید