ما جدولي از بحر وجوديم، همه
ما دفتري از غيب و شهوديم، همه
ما مظهر واجب الوجوديم، همه
افسوس كه در جهل غنوديم، همه
علامه حسن زاده آملي

و من برای هیچ چیز دیگـــــر
عجله ای ندارم. جز مردن...
که آن هم بدانـم
هر کسـی که...
شمشیر را برایم از رو بست......
آیا به سوگ من خواهد نشست
مادرمان گفت:بیا نان بیا آب ،ماهم یادگرفتیم بگوییم نان آب.انقدر گفتیم که دیگردهنده راگم کردیم
بعدخورنده که خودمان بودیم هم گم شدیم .هم خورنده گم شد هم دهنده. حالا رزق ما را چه کس
میدهد؟؟؟؟!!!
(حاج اسماعيل دولابی)
الم نجعل له عينين؟؟!!!

بسم رب
بازم یه تنهایی دوباره و یه دل شکسته.بازم بغض همیشگی برای اونی که دوسش داشتی و اون تو رو نفهمید. بازم نگاه تو و حسرت و آه و انتظار. واین بار تو سکوت شبانه خودت محو میشی و فقط میتونی یه نگاه کنی که مطمئن بشی که آیا اون خودش بود یا نه و اینکه مسیر تو رو به کجا هدایت میکنه.
میتونی پیاده راه بیفتی و تو کوچه خیابونای شهر قدم بزنی و با خودت حرف بزنی . یا اینکه نه سوار ماشین بشی و زود تر از اونجا دور شی تا مبادا یه بار دیگه نگاهت به نگاهش بیفته. اما اگه بازم تو راه وقتی سوار ماشین شدی و دیدی که اون هم مسیرش با تو یکیه و توی یه ماشین دیگه داره همون خیابونایی رو که تو میری رو میره چی؟؟؟ اونجاست که یه کم شل و سفت میکنی تا بازم ببینیش که خودش بوده یا نه.
تو راه با خودت فکرای عجیب و غریب میکنی . فرمون ماشین رو با دست راستت میگیری و دست چپت رو هم میزاری رو شیشه ماشین که تا ته پایین اومده و سرت رو به انگشتای همون دست تکیه میدی طوری که صورتت دیده نشه و شروع میکنی گریه کردن.اینقدر گریه میکنی که اصلاً متوجه نمیشی که خیابون ها را چه جوری طی میکنی . نمیفهمی سرعتت چه قدره . یهو میبینی که یه ماشین از کنارت رد میشه و ...
میخوای داد بزنی که چراااااااا
اما صدات در نمیآد . سرت رو یه تکون میدی و دستت رو آز رو شیشه بر میداری با سرعت رد میشی. یه نفس عمیق میکشی و به فکر فرو میری
یوسف عوض شده ست . زلیخا عوض شده ست
سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
در عشق سالهاست که فتوا عوض شده ست
خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم
خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده ست
آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید
اکنون به خانه آمده اما عوض شده ست
حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده ست
شعری از فاضل نظری
غریبه ام با تو
و با تمام هستی ،
که به نقطه ی کوری ازآن تبعید شده ام ؛ به این اتاق ، که در آن ابرها را گم می کنم ، مدادم را بی هوا می جوم و ناخواسته هق هق می کنم...
گویی عمری با مردگان هم قفس بوده ام و امروز تمام من در یک کوچه ی بن بست خلاصه می شود و یک اتوبوس که از آن جا مانده ام...
کفش هایم
پاهایم را زخم می کنند و کسی برایم دست تکان نمی دهد...
ملالی نیست...
کوله پشتی ام را از هوای تازه ی سحر پر می کنم ، با دیوارها خداحافظی می کنم ، دست سایه ام را می گیرم و برای کسی که انگار ته کوچه نایستاده دست تکان می دهم...
و فردا
من
رفته ام
سایه ام
نیز

ادامه مطلب...
چه غریب ماندی ای دل
نه غمی نه غمگساری
نه در انتظار یاری
نه ز یار انتظــاری
غــم اگر به كوه گویم بگریـزد و بریـزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری
به غروب این بیابان بنشین غمگین و تنها
بنگر وفــای یاران كه رها كنند یـــــــــاری
تازگی ها دارم میرم سر کار . قابل توجه آقا مهدی.
کار که عار نیست. دارم میرم .... هر روز از ساعت ۳تا ۶
اگه نون تازه بربری دو آتیشه خاشخاشی خواستین بیاین بگیرین
ساده ۵۰تومن. خاشخاشی ۱۰۰تومن
نون ویژه ۲۰۰تومن
خدایی عجب پوستی دارن این شاطر ها.راستیتش ازحقوق خبری نیست.دم افطار میریم برای خلق خدا نون در بیاریم. (تف به ریا.تازه بعضی وقتا اصلاْ به خودمون هم نون نمیرسه.مثل امروز.)
این دفعه رفتم با خودم دوربین میبرم که عکساش رو تو وبلاگ بذارم.
در ضمن مشتری ها میگن نگو خاشخاشی بگو کنجدی. تازه مسخره ام میکنن و میگن تو اصلاْ خاشخاش(خشخاش ) تو عمرت دیدی؟
راستش آره دیدم.اما نخوردم (و نکشیدم)

ادامه مطلب...
چرآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این همه آدم اونجا بودن
چرا باید............................؟؟؟؟؟؟؟؟

ادامه مطلب...
الهی لا تادبنی بعقوبتک.
ولا تمکر بی فی حیلتک.
من این لی الخیر؟

|
قهوه میخواهد دلم... |
ار تلخی قهوه خوشحالم
از تلخ بودنت اما نه
دستانم پر از سرمای تنهایی ست
میتوان خندید...سرد
میتوان گریید...گرم
شوق بودن نیست با من
خسته ام
راست گفتی خسته تنهایی ام
من همینم
کمترم
شاید کمی کمترترم
من ضعیفم
ترس دارم
خسته ام
بروم
بروم کاغذی بردارم
که به رنگ مشکی ست
خودکار هم
مینویسم
ولی افسوس که بی فایده است
خط خطی میکنمش
چه خیالی ست
من خودم میخوانمش
قهوه میخواهد دلم
تلخ اما
کی می آورد ؟
هر کسی می آورد...
فال میگیری برام ؟
راست میگویند...نه!
از یه آدم
از یه کشتی
از یه گل
موج دریا
چشم ها
این خرافات است اه
وقتی او اینجاست کی عاقل تر است ؟
خنده دار است!
دعا میکنمش
نکند گوش کند حرف دلم
و عمل هم بکند
او فقط راست میگوید
من نمازم را نشسته
نه...
من خدا را میپرستم
فرقی مگر میکند
دلکش میسوزد
نکند پای من
دل او را ز دلم ترک کند
نه دروغ است
قهوه میخواهد دلم
سرد اما
تلخ باشد بهتر است
کی برام میآورد ؟
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم رب شهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن

گوشها بشنوید و چشمها ببینید.جمعیتی انبوه به استقبالتان آمده اند و صدایی آشنا شما را میخواند و دعوتتان مینماید به ضیافتی بزرگ .ضیافتی که میزبانش جمیل بی بدیل است و سفره داری آن را خود عهده دار شده است . ندایی همه را میخواند و همه را وعده میدهد. فرقی نمیکند . کوچک وبزرگ. فقیر و غنی. و حتی گناهکاران نیز به این میهمانی دعوت شده اند
پس بشتابید برای بهره مند شدن ازاین خوان گسترده که فرصت تنگ است و راه دراز
راه مقصد دور و پای سعی لنگ
وقت همچون خاطر ناشاد تنگ
سخن از رمضان الکریم است و ماه عبادت و عبودیت. ماه، ماه خداست و سفره، سفره خدا و ما نیز بندگان خدا. کجاست در این عالم که مولایی عبدش را بر سر سفره خویش بخواند و به او وعده آزادی و رحمت داده و بر این مهم نیز تاکید نمودهباشد که : کتب ربکم علی نفسه الرحمه




...بهتر است از پرده پوشی او بگوییم که چنان اسرار نهان ما را از یکدیگر پوشانده که ما بتوانیم در کنار هم زندگی کنیم و الا بله تعبیر حدیث شریف ((ان تکاشفتم لن تدافنتم))اگر یکدیگر را کشف میکردیم و از اسرار هم با خبر میشدیم چنان از هم متنفر میشدیم که حاضر نبودیم بعد ار مرگ یکدیگر را دفن کنیم.
او ستار العیوب است و جلوه ای از این ستر بر رفتار و کردار ما کشیده و زبان تضرع و دعای ما نیز بر همین گشوده که:
دست گیر از ما ما را بخر پردهر ا بردار و پرده ما را مدر
بازخر ما را زین نفس پلید کاردش تا استخوان ما را رسید
دست من گیر که این دست همان است که من
بار ها از غم هجران تو بر سر زده ام
امشب حال و هوای عجیبی دارم . تازه بر گشتم . یه مقدار سر گیجه دارم و خسته ام. اما مهم نیست مهم اینه که باز هم دلتنگی به سراغم اومده. خاطرات و مسایل و اتفاقات گذته همینجوری پشت سر هم به یادم میان و نمیذارن خیلی چیزا رو فراموش کنم
چند وقتی بود که زیاد فکر نمیکردم بهش اما امروز تو مسیر برگشت مدام ذهنم رو مشغول خودش کرده بود و یه لحظه آرومم نمیذاشت
هر کاری کردم که از ذهنم بیرون بره نشد که نشد. مونده بودم چه کار کنم؟این چند وقت هم که همش تنها این ور و اون ور میرم و کسی نیست که تو راه باهاش حرف بزنم.. چاره ای نبود . نشستم و فکر کردم.خاطراتم رو مرور میکردم و بعضی وقتا یه خورده دلم میگرفت و اشکام نزدیک بود که سرازیر بشن. اما نمیشد گریه کرد. چون زشته که آدم توی اتوبوس بشینه و الکی الکی گریه کنه. برا همین مجبور میشدم بریزم تو خودم که نتیجه اون این چرت و پرت نوشتنای امشبه.
" پیمودن مسیر ، خود هدف است "
یعنی اینکه آنچه تو انتظار داری ، جلوی چشمانت است ،
یعنی اینکه فقط امروز وجود دارد و
" فردا " نام دیگریست بر تمام تنبلی های تو"

تا كسي به ياد خدا گريه نكرده باشد، لذت با خدا بودن و مناجات با او را درك نميكند. ترشخ غدد اشكلي مانند ترشح غدد بزاقي است. همان طور كه وقتي غدد بزاقيمان ترشح كند، لذت غذا را درك ميكنيم، وقتي هم غدد اشكليمان ترشح بكند، لذت عشق به خدا را درك ميكنيم. از اين رو در يك كلام ميتوان گفت: قطرههاي اشكي كه به ياد خدا ميريزيم، جرعههاي عشقي است كه به كام دل ميريزيم. با گريه به ياد خدا شعله عشق و لذتي در دل گريهكننده برافروخته ميشود كه با هيچ عشق و لذت ديگري قابل مقايسه نيست و اگر اين عشق و لذت ارتباط با خدا نبود، هيچ دين آسماني پايدار نميشد.
اگر كسي نتواند در شبانه روز وقتي را براي گريه كردن به ياد خدا اختصاص دهد، شقاوتمند است. گريه اكسيري است كه مس وجود آدمي را طلا ميكند. ما به دو صورت ميتوانيم خودسازي كنيم: يكي به اين صورت كه ليستي از فضائل و رذائل اخلاقي را تهيه كنيم و پيش روي خود بگذاريم و هر روز بكوشيم، خود را از رذيلتي پيراسته و به فضيلتي آراسته كنيم. من توصيه ميكنم، هرگز چنين چيزي را دنبال نكنيد؛ چون تقريباً فايدهاي ندارد. آن مثل اين است كه خواسته باشيم، غذايي را به زور به حلقوم كسي فرو كنيم. نتيجهاش اين است كه او حق ميزند و بالا ميآورد. صورت ديگر اين است كه قلب خود را با قطرههاي اشك غسل بدهيم و در درون خود ريشه رذائل را بخشكانيم و درخت فضائل آبياري كنيم و تنومند سازيم. خوشا به حال كسي چنين كند.
خلاصه سخن اين كه سعادت دنيا و آخرت ما در گريه به ياد خدا نهفته است و اين كه شيعه امت گريه است، از امتيازاتي است كه كمتر مردمي از آن برخوردار است.
اينك براي آگاهي بيشتر شما را به نكات ذيل توجه ميدهم.
1. توضيحي درباره گريه
گريه عليرغم آن كه در ظاهر حاكي از اندوه و درد و مصيبت است و براي بسياري ناخوشايند و نفرتآميز است، در باطن بسيار لذتبخش و خوشايند و شفابخش است. هم جسم را صفا و شفا ميدهد و هم روح را. جسم را از بيماريهاي جسمي و روح را از بيماريهاي روحي.
گفتني است كه ريختن اشك ممكن است، دو علت داشته باشد: علت جسمي و علت رواني. علت جسمي مانند: رفتن گرد يا خار در چشم يا خرد كردن پياز و يا بيماري چشم و مانند آنها، و علت رواني مانند ترس، اندوه و شوق و مانند آنها. بايد دانست كه هرگز به اشك ريختني كه بر اثر علت جسمي باشد، گريه نميگويند. گريه آن اشك ريختني است كه بر اثر علتي روحي و رواني مانند ترس از عذاب خدا يا فراق از او يا اندوه بر مصيبتي امام حسين(ع) و مانند آنها پديد آيد.
به تعبير ديگر گريه عبارت از ريختن اشكي است كه ناشي از احساسي باطني باشد. توضيح اين كه ما دو نوع احساس داريم: احساس ظاهري مانند حس چشايي، حس بينايي و مانند آنها، و احساس باطني مانند حس اندوه، شادي، خشم، ترس و مانند آنها.
فرايند گريه چنين است كه بر اثر احساسي باطني و روحي مثل ترس و اندوه و تأثيرگذاري آن در جسم و غدد اشكي قطرههاي اشك از گونهها جاري ميشود و از رهگذر آن مواد سمي يا زايد جسم و روح دفع ميشود و با دفع آنها سلامت و قوت جسمي و روحي خاصي حاصل ميگردد.
فوايد گريه كردن
گريه را ميتوان به اعتباري به گريه طبيعي و گريه تصنعي تقسيم كرد:
گريه طبيعي گريهاي است كه به طور عادي و بدون دخالت جدّي گريهكننده پديد ميآيد و اين در حالي است كه عامل باطني گريه مثل ترس، اندوه و شوق به طور طبيعي در دل و روح آدمي وجود داشته باشد.
اما گريه تصنعي آن است كه جز با دخالت جدّي گريهكننده به وجود نميآيد و در وقتي است كه عامل باطني گريه در دل و روح آدمي نباشد. از اين نوع گريه در روايات به «تباكي» يعني خود را به گريه كردن زدن و خود را شبيه گريهكنندگان درآوردن تعبير شده است.
2. اشك شراب عشق
* گويند: در تورات آمده است كه خداي تعالي فرمود: لا يبكي عبدي من خشيتي ، إلا سقيته من رحيق مختوم(مستدرك الوسائل - الميرزا النوري ج 11 ص 241)؛ بندهام از ترسم نميگريد، مگر آن كه به او از باده نابي كه دست كسي به آن نرسيده است، مينوشانم.
شايد مراد اين باشد كه خدا در آخرت چنين شرابي را به گريهكننده مينوشاند؛ اما تلقي من اين است كه اين شراب در همين دنيا نيز به او نوشانده ميشود. پنهان نيست كه در روايات فراواني از لذت و حلاوت عبادت خدا سخن رفته است و ترديدي نميتوان داشت كه مراد از آن در همين دنيا و به هنگام عبادت خداست.
* در مناجات المطيعين امام سجاد(ع) آمده است: اللهم احملنا في سفن نجاتك ، ومتعنا بلذيذ مناجاتك ، وأوردنا حياض حبك ، وأذقنا حلاوة ودك وقربك(الصحيفة السجادية (ابطحي)- الامام زين العابدين (ع) ص 410)؛ خدايا ما را در كشتيهاي نجات خود سوار كن و ما از لذت مناجات خود بهرهمند ساز و ما را به حوزهاي حبّ خود درآور و به ما شيريني دوستي و قرب خودت را بچشان.
* نيز در مناجات المحبين آن امام آمده است: إلهي من ذا الذي ذاق حلاوة محبتك فرام منك بدلا ، ومن ذا الذي أنس بقربك فابتغى عنك حولا(الصحيفة السجادية (ابطحي)- الامام زين العابدين (ع) ص 413)؛ خدايا كيست آن كه شيريني محبت تو را بچشد و جز تو را بخواهد و كيست آن كه به قرب تو انس بگيرد و بخواهد از تو روي بگرداند.
3. رابطه گريه با رقت قلب و خلوص
گريه حتي نوع تصنعي آن در صورتي به وجود ميآيد كه انقلابي در دل و روح حاصل شود و به عبارت ديگر توافق و تطابقي ميان ظاهر و باطن پديد آيد. خلوص هم چيزي جز اين توافق و تطابق نيست. گريه و خلوص تأثير متقابل در يكديگر دارند. همچنان كه خلوص براي گريه لازم است، گريه نيز باعث خلوص ميشود.
امام صادق(ع) در اين زمينه ميفرمايد: إذا رق أحدكم فليدع فان القلب لا يرق حتى يخلص(وسائل الشيعة (آل البيت ) - الحر العاملي ج 7 ص 72)؛ هرگاه هريك از شما رقت قلب پيدا كرد، دعا كند؛ زيرا قلب رقت پيدا نميكند، مگر وقتي خلوص پيدا كردهباشد.
نيز فرمود: إذا اقشعر جلدك ودمعت عيناك ووجل قلبك فدونك دونك وقد قصد قصدك(وسائل الشيعة (آل البيت ) - الحر العاملي ج 7 ص 72)؛ هرگاه پوستت به لرزه درآمد و چشمانت اشكت ريخت و دلت ترس پيدا كرد، بگير بگير كه قصدت حاصل شده است.
4. رابطه گريه با تقرّب به خدا
كسي كه نتواند گريه كند، قرب الهي را نميتواند احساس كند. خدا نزد دل شكسته است.
* امام صادق(ع) به ابوبصير فرمود: تباكى ولو مثل رأس الذباب إن أبي كان يقول : إن أقرب ما يكون العبد من الرب عز وجل وهو ساجد باك- وسائل الشيعة (آل البيت ) - الحر العاملي ج 7 ص 74)؛ خود را به گريه بزن تا گريهات بگيرد، اگرچه به اندازه سر مگسي باشد؛ زيرا پدرم ميگفت: نزديكترين بنده به خدا كسي است كه در حال سجده بگريد.
* امام باقر(ع) فرمود: يكي از نجواهايي كه خدا با موسي(ع) در كوه طور اين بود كه فرمود: يا موسى أبلغ قومك أنه ما يتقرب إلي المتقربون بمثل البكاء من خشيتي قال موسى : يا أكرم الاكرمين ، فماذا أثبتهم على ذلك ؟ قال : هم في الرفيق الاعلى لا يشركهم فيه أحد(بحار الأنوار - العلامة المجلسي ج 90 ص 331)؛ اي موسي! به قومت ابلاغ كن كه هيچ تقرّبجويندهاي به من تقرّب پيدا نميكند، مگر با گريستن از ترسم. موسي پرسيد: اي گراميترين گراميان! بر آن به آنان چه پاداشي ميدهي؟ فرمود: آنان در عالم بالا مقامي دارند كه هيچكسي به آن نميرسد.
5. رابطه گريه با محبت و رحمت خدا
گريه معجزه ميكند. حتي اگر گفته شود كه گريه كليد در رحمت الهي است، نبايد تعجب كرد.
* امام سجاد فرمود: ما من قطرة أحب إلى الله من قطرتين : قطرة دم في سبيل الله ، وقطرة دمعة في سواد الليل لا يريد بها عبد إلا الله عز وجل(وسائل الشيعة (آل البيت ) - الحر العاملي ج 7 ص 75)؛ هيچ قطرهاي نزد خدا دوستداشتنيتر از دو قطره نيست: يكي قطره خوني كه در راه خدا ريخته شود و ديگر قطره اشكي كه در نيمه شب ريخته شود، در حالي كه با آن جز خداي عزوجل را نخواهد.
* رسول خدا(ص) فرمود: إذا أحب الله عبدا نصب في قلبه نائحة من الحزن ، فان الله يحب كل قلب حزين(وسائل الشيعة (آل البيت ) - الحر العاملي ج 7 ص 76)؛ هرگاه خدا بندهاي را دوست داشته باشد، در دلش شيون اندوه برپا ميدارد؛ زيرا خدا هر دل اندوهگيني را دوست دارد.
* امام علي(ع) فرمود: بكاء العيون وخشية القلوب من رحمة الله تعالى ، فإذا وجدتموها فاغتنموا الدعاء ، ولو أن عبدا بكى في أمة لرحم الله تعالى تلك الامة لبكاء ذلك العبد(مكارم الأخلاق- الشيخ الطبرسي ص 317)؛ گريستن چشمها و ترس دلها از رحمت و محبت خداي تعالي است. هرگاه به آن دست يافتيد، دعا را مغتنم شماريد. اگر بندهاي در ميان امتي بگريد، خداي تعالي به خاطر گريه آن بنده بر آن امت رحمت آورد.
* امام صادق(ع) فرمود: ما من شئ إلا وله كيل أو وزن إلا الدموع ، فان القطرة منها تطفي بحارا من نار وإذا اغرورقت العين بمائها لم يرهق وجهه قتر ولا ذلة ، فإذا فاضت حرمه الله على النار ، ولو أن باكيا بكى في امة لرحموا(بحار الأنوار - العلامة المجلسي ج90 ص 331)؛ هيچ چيزي نيست، مگر آن كه پيمان و وزني دارد، جز اشك كه قطرهاي از آن دريايي از آتش را خاموش ميكند و هرگاه اشك در چشم كسي بغلتد، بر چهرهاش گرد خواري نمينشيند و چون جاري شود، خدا آن را بر آتش حرام ميگرداند و اگر در ميان امتي گريهكنندهاي بگريد، مورد رحمت واقع ميشوند
نويسنده: ارميا
چه دشوار شده است دم زدن. چه دشوار شده است به بازي گرفتن کلمات و حرف ها و نشانه ها و نقطه ها و آرايه ها و حتي همين علامت تعجب گاه و بي گاه. اين روزها و شب ها که غرق در دنياي بيرون شده ام دنياي درونم را از ياد برده ام. گاهي بيزار مي شوم از آن چيزهاي مشغله آور و تهي که ياد دوران نغز دور را از من مي ربايند و خيالم را و روحم را تا همين چند صد متري اطراف که پياده و سلانه ده دقيقه بيشتر فاصله ندارد محصور مي کنند. بيزار مي شوم از آن که بال پروازم را مي چيند. دلم مي خواهد پرواز کنم تا بر دوست . به آن سوي آبها . از روي خاک هاي يخ زده و کوههاي سپيد ستيغ بلند بالا ، از جنگلهاي بي برگ اين روزها ، دلم مي خواهد عبور کنم تا آن دشت پهن افتاده روي سيماي زمين. آن خاک نم خورده و آن سبزه هاي نيم قد کناره. آن کارخانه سيمان ، دلم مي خواهد ببينم آن کاج هاي کنار جاده امسال تا کجا بالا آمده اند. دلم مي خواهد خنکاي نيزارهاي جاده قرچک را روي پوست صورتم دوباره لمس کنم. دلم مي خواهد شيشه ماشين را پايين بدهم و موهايم را زير باد وحشي و عصيانگرش مشوش کنم. دلم مي خواهد ساعت ها کنار راه آبه شني ، همان که رودخانه خطابش مي کرديم ، با يک چوب در دست ، راه بروم و بر آمدگي هاي روي خاک را به اميد قارچي خود رو بالا و پايين کنم. .. و هيچ ...سبزه اي سر بر آورده از اعماق خاک و يا لانه مورچگکاني خفته در دل خاک. هواي بيل زدن هاي بي حاصل را کرده ام. راه آب باز کردن هاي دور ميدان. راستي هنوز آن کاج هاي دور ميدان سر جايشان استوار اند يا به جرم سايه انداختن روي بوته ها به اسلاف خود پيوسته اند و با خاک هم قد شده اند؟ دلم هواي در آغوش کشيدن بزغاله چند روزه را کرده است. چیدن خیار های زبر از روی بوته های سبز زیر گل خانه و کندن گل زرد پر حاصلی که حالا عمرش تمام شده است و ثمرش به بار نشسته است. و وول خوردن لای یونجه های خیس... آه که هیچ لذتی بالاتر از آن نیست خدا می داند.
نمی دانی که چه قدر دلم هوای آن روزها را کرده است. و تو که برایم می نویسی : " عزیز دل مادر من همیشه برایت دعا می کنم" . به خدا ویران می شوم. به خدا ویران می شوم. آن قدر که احساس می کنم قلبم تا حلقومم بالا آمده است. تو می دانی که من احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل می کند و می داند که از آن پس آرامش است و نجات و ، خسته از رنج زندگی که جز احتضاری که یک عمر به طول می انجامد هیچ نیست . سر به زانوی آرزوهای قریبش خواهد نهاد و سیراب و سرشار در زیر دست های نوازشگرش جان خواهد داد.

خوبید؟
فعلاْ برگشتم نهران تا جمع و جور کنم و شنبه برگردم
راستش یه جورایی ناراحتم از بعضی چیزاو بعضی آدما. حتی خودم هم جزو اون آدما هستم
اما بیشتر از همه از یه نفر ناراحتم که خیلی بهم برخورد حرفاش.
الآن چن وقت میشه که ندیدمش و ازش خبر ندارم. نمیدونم چه کار میکنه.
دلم براش یه جورایی خیلی تنگ شده. اما دیگه همه چی گذشته و باید این جوری سپری بشه. خدا جون نمیدونم که قراره چی بشه و چه سرنوشتی رو برام در نظر گرفتی اما توکلم به خودته.
دلم میخواد که از اول شروع میکردم اما عمراْ نمیشه.
راستی شماها چی کار میکنین؟خوش میگذره بهتون؟
امروز میخوام کتابهام رو جمع کنم و بسته بندیشون کنم. اگه کتابی چیزی میخواین بگین. چون معمولاْ از بیشتر کتابهام دوتا دارم(تعارف بود .جدی نگیرین)(میخواستم بگم آره ما هم کلی کتاب داریم)
میدونم که کتاب آدمی زاد رو آدم نمیکنه. نمیدونم اما شنیدم که امام خمینی توی کل عمرشون بیشتر از ۳۰-۴۰ جلد کتاب نداشتن(اگه اشتباه نکرده باشم)
اون وقت من هی میام کتاب میخرم
بس دیگه خیلی داره عرفانی میشه.
فعلاْ خدا حافظ.
الان توی یه شهر دیگه هستم
تنهای تنها اما تنهای تنها هم نه
چون خدا هم این جا هست
دارم یواش یواش پیداش میکنم
همون گمشده این همه سالها رو میگم
خدا رو شکر میکنم که من رو به خودم آورد و به حال خودم نذاشت
اینجا باید از خیلی چیزا فرار کرد و به خیلی چیزا رو اورد
اما هیچی مثل خلوت کردن توی ... نمیشه
امشب خدای قلب من از جنس دیگری است
از جنس نور
از جنس آب
از جنس ابر های با شکوه
خوبید؟
بعضیا فکر میکنن که یه چیزی نوشتن چه خبره حالا
ما رو باش که چی فکر میکردیم و چی شد
متن قبلی رو حذف کردم تا بعضیا نیان و اشکال شرعی و عرفی و قانونی و نمیدونم ۱۰۰۰تا چیز دیگه سر هم کنن و بارمون کنن
در ضمن من تو وبلاگ همون بنده خدا نوشتم که از متنش استفاده میکنم اما مثل اینکه ...
راستی یادم نرفته که همون بنده خدا دفعه اول که میخواست تو وبلاگش بنویسه از یه وبلاگ دیگه مطلبش رو گرفت.(حاج حمید)
بی خیال.
اما اصل مطلب
من دیگه از شهرتون رفتم. دیگه تهران نیستم. الان هم میخواستم کلی چیز بنویسم اما همش پرید از سرم.
دیروز روز بدی نبود برام . امروز هم معلوم نیست تا آخر شب چه جوری پیش بره . فقط خواستم همین چرت و پرت ها رو بگم
از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد
وآن را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر زخاک برخواهم کرد
از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم
تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم
گفتند طلوع جمعه خواهی آمد
آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم .....
السلام علی ربیع الانام
سلام بر بهار انسانها
صدایت میکنم هر شب زاعماق دلم تا صبح
و اشکانم یکایک میچکد بر دشت عشقم تا شود پر گل
نمیدانی که بی تو لحظه هایم بوی غم دارند
و بی نامت صدایم لرزشی چون شیشه بر دیوار سنگ دارد
و چشمانمک شبی بر هم نمی آیند و بیتابند
و بیتابم چو بیمارم دلی دلتنگ میدارم
و هر شب چشم بر راهم و میدانم تو را دارم
و میخواهم رد پایت را بیابم تا که پیدایت کنم ای بهتر از جانم
(سرلک)

روزی خواهد آمد
با عدل و صلح و لبخند
میلاد پر خیر و برکت
مهدی آل محمد
مبارک باد
بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم
همسایهایم و خانهی هم را ندیدهایم
باز امشب چشم من را نم گرفت
كوزه ام بشكست و قلبم غم گرفت
مي به روي جانمازم ريخت باز
بغض من با اين غزل همدم گرفت
من شدم مست از نگاه چشم تو
اين نگاهم غصّه را از سر گرفت
چشم خود را باز كن صيّاد جان
تا ببيني مرغ دل هم پر گرفت
ياد آن طاق بلند ابروان
دين و دل را يك نفس از من گرفت
يك شب از عشقت سرا پا سوختم
شمع هم همراه من آتش گرفت
رشته ي تسبيح من بگسست باز
تا كه شايد اين گره محكم گرفت
در ميان شكّ و ترديدم هنوز
كه چرا جان مرا كم كم گرفت؟

گاهی از شعف به پایش مینشستند و تقدیسش میکردند.عروه جد پدری لیلا بود و لیلا مادر علی اکبر.
ولادت حیدر کربلا برتمام شیعیان مبارک باد
جوانی ستاره ای است که فقط یک بار در آسمان عمر طلوع میکندپس قدرش را بدانیم تا در غروبش غمگین نشویم

راستی روز جوان هم به تمام جوونا مبارک
ما که پیر شدیم







