من کیم؟
می خوام خودم رو پیدا کنم
باید همه چی درست شه
فقط باید بخوام
تا بعد
چشمهایش را از روی ناچاری و از سر اجبار بست تا بمیرد! آری؛ اوخواست بمیرد و از آنجا که خواستن توانستن است پس او مرد!... پیش از این ها شنیده بود زمانی که کسی می میرد روحش آزاد می شود و احساس درد و رنج و سردی و گرمی نمی کند اما شگفت بود که بدن بی جانش خیس عرق شده بود و احساسی فراتر از خفگی او را آزار می داد.
راستی احساسی فراتر از خفگی چگونه احساسی می تواند باشد؟ نمی دانم! پس نپرس!
چشمانش را نمی توانست باز کند و استراحتگاه جدیدش را نگاه کند. دست هایش به خواب زمستانی رفته بودند و دیگر قصد بیدار شدن نداشتند. پاهایش در نهایت گستاخی قصد اطاعت از او را نداشتند!
اما بینی اش هنوز...ولی فقط بوی یک چیز می آمد و آن هم بوی خاک نمناک بود... خاک نمناک... بو کشید... باز هم خاک نمناک!
روزگاری پیش از مردن بارها این بیت را زمزمه کرده بود که:
درآن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
اما اکنون دیگر این کلمات موزون برایش بی معنی بود... بی معنی بی معنی... درست مثل شعار تحقق توسعه و عدالت از سوی مدیرانی که خود غرق بی عدالتی اند و از توسعه تنها توسعه جاه طلبی و منافع حزبی خویش را می دانند و می فهمند. البته شاید هم نمی خواهند بفهمند!
خواست نفس عمیقی بکشد شاید اندکی آرام شود اما نتوانست چرا که خاک اجازه یک تنفس کوتاه را هم نمی داد چه رسد به یک تنفس عمیق! فضا تاریک تاریک بود به تاریکی فضای زمانی که آدم دروغ میگوید... ناگهان صدایی آمد!
نمی دانست که صدا از کجاست اما بی شک صدای یکی از دو فرشته سئوال بود. صدا از او پرسید: خدایت کیست؟
با لحنی جدی و انعطاف ناپذیر و بدون درخواست کارت شناسایی از فرشته ، پاسخ داد: نان!
برای بار دوم پرسید: خدایت کیست؟ با جدیتی آمیخته با هراس جواب داد: مسکن!
فرشته سئوال گفت: پاسخ هایت معقول نیست. این خذعبلات چیست که می گویی؟! جواب داد: تنها کسی می تواند پاسخ های مرا درک کند که زندگی را از زاویه بدبختی های من ببیند. تو چه می دانی که نان چیست؟ نان همان است که اگر نباشد به جایش کفر خواهد بود... نبود نان یعنی مرگ ایمان.
فرشته سئوال با لحنی ملایم و دلسوزانه گفت: این سخنان که تو می گویی جز دردسر و عذاب حاصلی برایت نخواهد داشت، معقول باش...خودت را به دردسر نینداز... تو را آفریده شایسته ای می بینم ، دلم نمی خواهد تو را در آتش پاسخ هایت نظاره کنم... حالا بگو خدایت کیست؟
فریاد زد: خدای نان! خدای مسکن! خدای سرپناه! خدای عدالت! خدای توسعه! خدای صداقت! مرگ بر سرمایه داری دنیامدارانه... مرگ بر مظلومان ظلم پذیر...
و فرشته "های های" گریست...
انا لله و انا الیه راجعون
با نهایت تأسف در گذشت مرجع عالیقدر جهان اسلام
حضرت ایت الله العظما فاضل لنکرانی
را به پیشگاه حضرت ولی عصر ومقام عظمای ولایت حضرت ایت الله خامنه ای تسلیت عرض مینمایم

با نفس هایم غمی آمیخته
اشک از مژگان چشمم ریخته
ایستاده مهدی صاحب زمان
پای آن گلدسته های ریخته

چیه
بگو حرفت رو نخور میمونه رو گلوت و بعد پایین نمیره
حال ندارم برم آب بیارم تازه ممکن غم باد هم بگیری
امروز کجا بودم؟
میخوای بدونی؟
رفته بودم امتحان بدم
آره سخت بود برا همین بیست نمیشم
شاید ۱۷-۱۸
خودتی
دیشب هیئت بودم وقت نکردم بخونم
تازه امتحان قبلی رو هم بد دادم شدم ۱۶.۵ استاد میگفت تفسیر به رای کردی
همش تقصیر این محمودوند خودشیرینه میره کنار استاد میشینه و میگه به این نمره بده به این نده این سوال کامله این کامل نیست
بچه پررو
اصلاض بقیه امتحانام رو هم نخونده میرم امتحان میدم
میخوام ببینم چی میشه
نخند
خوب مگه چیه بازم سلام کردم
سلام سلامتی میاره
نخند دیگه این بار میگم نیشت رو ببندا
ها چیه بگو
حرف بزن ؟ بازم خفه شدی؟
دوست دارم این جوری باشم اصلاْ تو اینجا چی کار میکنی
من دارم چی کار میکنم؟
به تو چه
دارم مطلب مینویسم دیگه آره چرت و پرت
به تو چی میرسه فضول
دارم از تو مینویسم میخوای بدونی چی نوشتم
خودت بخون
نوشتم که یه آدم فضولی بالا سرم وایساده و بر وبر داره من رو نگاه میکنه
دهنشم یه متر باز کرده آدم یاد غار علی صدر میفته
تو چی کار داری ندیدم که ندیدم
عکساشو که دیدم
یادته شما رفتید و من رو نبردید
منم نشستم گوشه خیابون و تو آفتاب این قدر نشستم تا...
تا هیچی
چشمات چرا اينطوري خمار شده و آروم ! ولي فايده نداره وقتي اينطوري نيستي بايد مهربون باشي.
مي گم (تقريبا جيغ مي زنم) واي! چقدر خوبه که هرچي دلم مي خواد مي تونم بگم الان.( مي فهمم چطوري من رو داره مي بينه، تماشاي يه آدم مست مثل اينه که از پشت شيشه دنياي یه نفر ديگه رو نگاه کني ولي تو راهت ندن. دور مي بينيش خيلي دور.)
- خوب بگو
- هان؟؟؟؟؟؟؟؟ تکون مي دم سرم رو.
- بگو هرچي مي خواي
هــــــــــــــــــــــــي!!! نگاه کن چه با دقت داره گوش مي ده!
مي خندم.دوبار سه بار! مقطع. کشدار.از زير چشم نگاش مي کنم و مي گم چرا.خيلي خيلي آروم. اول فقط نگام مي کنه فکر مي کنه دنباله داره حرفم. هيچي نمي گه منتظر. باز مي گم چرا؟ مي خندم يه قهقهه چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ به تدريج هر کلمه اي کشدار تر مي شه.
مي ترسه انگار. نگاهش اينطوريه. چشام برق مي زنه خودم مي فهمم. خوشم مياد که کم مياره اگه شده حتي براي يه لحظه !
نگو چرا. نه. چرا خيلي کليه خيلي زياده هيچ وقت نگو. باز مي خندم.
مي گم: چرا؟ چي شد؟چرا بودي؟ چرا يه دفعه ناپديد شدي؟ چرا دوباره مي خواي باشي؟. اين کلمه هاي آخر رو تقريبا ناله مي کنم. هرکدوم رو با يه نت خاصي مي گم.
باز همون طوري نگام مي کنه. عين اين هشيار ها. انگار شروع مي کنه به گفتن يه چيزايي. گوش نمي دم. نمي خوام. منطقشو داره مي بافه. حوصله ندارم. به تاب بازي هاي سرم متوجه مي شم. سرم از اينور ميره اون ور. دلم مي خواد بگيرمش تو دستم. آروم از بالا که میفته پايين دستام رو حايلش ميکنم. وقتي گرفتمش حرکت تبديل به يک ژست مي شه.چليک. يه عکس. حالا که سرم افتاده پايين چشم مي دوزم به ذغال هاي منقل. نارنجي و خاکستري. چه شبيه سيگارمه.
خم مي شم که خاموشش کنم گوشه منقل. دستمو مي گيره که نیفتم. نمي افتم نترس خودمو دارم بابا!
جبیب هایم خالی ست
کفش هایم کهنه چشمم کور
من عجب دنده ی نرمی دارم
من پول هایم را وقتی می گیرم
که فاتحه اش را خوانده باشد زن من
سر گلدسته ی برج
جیب من جای گره خوردن هیچ است شپش
هر کجا هستم باشم
خانه ای می خواهم
اجاره می خواهم
اجاره، رهن، کرایه
همه اش مال من است
چه اهمیت دارد که اجاره بالاست
صاحبان خانه چه خبر از ته جیبم دارند
پول را باید جست
وام گه باید جست
وام باید که گرفت
خانه ای نقلی ساخت
زیر قرض باید رفت
با همه اهل و عیال
نان خشک باید خورد
مگر این اشکنه ها چه کم از دیزی سنگی دارد؟
بهتر آن است که قانع باشیم
و نگوییم که پول و پله لازم داریم
حرف دیگر کافیست
خانه در یک قدمی است
و طلبکار آنجاست
کفش را باید کند
پول را باید جست ....

پرسيدی:
بعد از شهدا چه کرده ايم ؟
جوابت دادم :
هيچ
از حرمت آلاله نوشتيم
در حالی که
پای مان روی لاله ها بود
۱۸سال از غروب آفتاب گذشت

سالها میگذرد حادثه ها می آید
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم
سلام
امیدوارم هر کجا که هستید و این وبلاگ رو میخونید موفق و پیروز باشید
برای چند وقت مدیریت این وبلاگ با من
فعلاً من باید برای این وبلاگ مطلب بنویسم تا بسته نمونه. اگه تحمل نوشته های من سخته عذر خواهی من رو پذیرا باشید
چون ببینم غربت دستاس را
خاطر آرم پینه های یاس را
به علت فرا رسیدن .....موقتاْتعطیل
به زودی واگذار میشود
آمده روز هجر فاطمه آسمان دلگير از داغ فاطمه
باز هم زمين بر خود می گريد كه يكی ديگر از افلاكيان او را ترك می گويد.داغدار غم فراق برترينهای عالم است و نمی داند آن هنگام كه بر او خرده می گيرند اين نگين را در كجا جای داده ای چه پاسخ دهد؟!بنالد از اين غم جانكاه و فرياد برآرد كه چه كرديد با او كه اينچنين غريبانه كوچ كرد؟؟چه كرديد كه بايد او را شبانه به آغوش می كشيدم؟؟چه كرديد كه آن شب علی(ع) را آنچنان غريب و دلشكسته می ديدم كه مظلومانه بر نوگلان فاطمه(س) دلداری می داد اما كسی نبود تا تسلی دل چاك چاك خودش را دهد.
چه كرديد؟آی مردم زبان برآريد و پاسخی بر من دهيد كه از اين داغ سالهاست كه می سوزم.
در و ديوار خانه علی(ع) هنوز كه هنوز است شرمگين است از آن لحظه هايی كه عرش به خود می لرزيد.
آن لحظه های دود و آتش و فشار در و مسمار و خون سينه و پهلوی شكسته و دستهای بسته و ...
باز باران ! باز باران بي صدا مي چکد در حجم سرد کوچه ها کوچه هاي بي تفاوت از عبور کوچه هاي خالي از سنگ صبور کوچه هاي سرد و ساکت خالي اند مسکن نامردم پوشالي اند کوچه ها احساس را گم کرده اند چينه هايش ياس را گم کرده اند کوچه ي بي ياس يعني انجماد بر خزان کيشان، هماره انقياد کوچه ها فرياد را نشنيده اند قصه ي بيداد را نشنيده اند ساکنان با ديو و دد خو کرده اند فتنه هاي خفته را رو کرده اند کوچه ها ! ققنوس آتش زادتان شد خلاص از شعله ي بيدادتان اين شما و شهر و اين شهر شما شهر خالي از خدا بهر شما اي شمايان ، اي شمايان دروغ! اين شما و ناخدايان دروغ ! شهر خالي از صدا ، مال شما خوان الوان ريا ، مال شما اي اهالي فريبستان هيچ گمرهان سيب سيبستان هيچ رفت خورشيد و نشد پروايتان با چه روشن مي شود فردايتان تا شما مشتاق از اين تيره شبيد نا شناس حرمت ام ابيد ليلة القدر از کف ايام رفت مطلع الفجر از کف ايام رفت موکنان مويه کنان گل مي برند ياس را از پيش بلبل مي برند منخسف شد چون عذار ماه ماه بعد از اين خورشيد مي مويد به چاه بعد از اين خورشيد مي ماند غريب مي تراود از لبش امن يجيب لانه خالي از کبوتر شد دريغ! خالي از عشق پيمبر شد دريغ! بعد تو شعري که در چشم تر است چادر خاکي و مسمار در است مثنوي اي مثنوي ! فرياد کن ! بغض صدها ساله را آزاد کن ! ياد کن از شعر زهرا اي نسيم انّ مولانا عليٌ مستقيم باز باران ! باز باران بي صدا مي چکد در حجم سرد کوچه ها ...
او را به تازیانه گرفت و کبود کرد
باز هم رسید. اما این بار چه زود . فاطمیه را میگویم.فصل غم و غربت شیعه را .فاطمیه آمد و موسم لرزیدن عرش خداست. خوب گوش کنید.این آخرین حرفهایی است که بین علی و زهرا رد و بدل میشود.این آخرین گریه های فاطمه است.مدینه سراسر سکوت است و بغض...
مدینه
فاطمه جان !
شکوه وجود تو را نگاه میکنم
زمانی که دگر لحضه های آخرین دیدار ماست
تو را نگاه میکنم که به اوج میروی
و مرا در انبوه مشکلات تنها میگذاری
کاش آندم که درون آتش
و بین در و دیوار بودی
جای تو بودم که دیگر مجبور به تحمل جدایی نباشم
سخت است باورش که ببینم دست پلید شعله های پاییز
بر صورت نو بهارم زبانه میکشد
و طعم سرد زمستان را به خانه ام تحمیل میکند
بر خیز ای شکوه زندگیم
ای تمام هستیم
چشمان خود را باز کن و نگاهی به من نما
هر چند که میدانم چشمانت دیگر قدرت دیدن ندارد
اما شاید و شاید بتوانی صدایم را بشنوی
فکر میکنی خبر ندارم از آنچه بر تو روی داده؟
دستان بسته بود
ولی چشمانم که باز بود
فاطمه جان
برخیز
برخیز و دیگر بار جوابم را بده
فاطمه ام
مرا بنگر که دیگر شکسته شدم
مگر از من هم خسته شدی؟

...........................................................
« بقيـع » ، مزرعه غم و كشتزار اندوه است.
درختى كه در اين غريب آباد مىرويد، ريشه در مظلوميّتى هزار و چهارصد ساله دارد.

اينجا ديگر بايد عنان را به دستِ «دل» سپرد،
اينجا بايد دل را در چشمه «اشك» شستشو داد،
دل، در سايه اشك است كه نرم مىشود و آرام مىگيرد.
تنها اشك ديده، زخم دل را تسكين مىدهد،
بگذار ببارد اين چشم،
بگذار بريزد اين اشك،

«مدينـه»، همچنان مظلوم است و ... « بقيـع » مظلومتر!
«اهل بيت» همچنان غريبند و ... پيروانشان، غريبتر!
اين «سَنَد»، سالهاست كه به گواهى ايستاده است و روشنتر از هر استدلال و گوياتر از هر كتاب و دليل، برهان مظلوميّتهاى جبهه حقّ است.

هنگام ورود به خاك بقيع، كفشهايت را كه درمىآورى و پايت خاك اين مزار را لمس مىكند، دلت هم مىشكند.
قبور بىسايبان مانده در برابر آفتاب، داغت را تازه مىكند و بر غمى كهن و ديرين، اشك مىريزى و بغض مانده در گلو را در هواى بقيع، رها مىكنى.
رنجنامه نانوشته شيعه، بر خاك و سنگ اين مزار، گوياتر از هر زمان است.
يك طرف جمعى به دعاى توسّل مشغولند و زمزمهكنان،
طرف ديگر، دلهايى با آهنگ نوحه و مرثيه، به عمق مظلوميّت « آل اللّه»، راه مىيابند و مىگريند.
دلها، به خاك بوسى اين چهار امام معصوم ـ ع ـ آمدهاند.

عدّهاى نيز، در پى قبر گمشده زهرايند.
و در كنارى، كسى آرام آرام، اشك مىريزد و «زيارت جامعه» مىخواند.
و ... هوا، هواى عطر انگيز و روحانىِ «حال» است!
اينجا، اشكها سخن مىگويند.
«حال»، گوياتر از «قال» است.
سكوتِ زبان را هم زلال اشك، جبران مىكند.
چشمهاى اشكبار، ترجمانِ دلهاى داغدار و بىقرار است.
حرفى هم كه نزنى،
كلامى و سلامى هم كه نگويى،
چشمها و قطرات جارى اشك، هم روضهخوان مجلس است، هم گريهكنِ محفل!
لازم نيست كسى مرثيه بخواند،
بقيـع، خودش «مرثيه مجسّم» است.

دربهاى بقيع را مىبندند،
جز ساعاتى محدود از روز، كه گشوده است.
بگذار دربها را ببندند، پنجرههاى دل كه گشوده به اين كانون روشنايى است!
دريچههاى قلب زائر، از پشت در و ديوار هم، از اين خورشيدهاى خفته بر خاك، نور مىگيرد.
دل را كجا مىتوان بُرد؟ جز كنار قبور بقيع؟
زائر مشتاق، مردّد است.
نمىداند كه اشك شوق بريزد از اين ديدار،
يا سرشك غم ببارد از اين غربت!
راستى، گناه ما جز «عشق» چيست؟
اگر در سوگتـان دل گشـت غمناك اگــر از داغتـــان شـد ديــده نمنـــــاك
گواه عشقِ ما اين «ديده» و «دل» رساند «اشك» و «غـم» ما را بهمنزل
آيا بايد همچنان بر مظلوميت بقيع، بگرييم؟
تا كى و تا چند؟! ...
اللّهم عجّل لوليّك الفَرَج
تلویزیون خودش را در دوشب هفته قبل انگار به دانشگاه آزاد اسلامي ِ نيكوي سريعالرشد(بهبه!) فروختهبود؛ دانشگاهي كه اگر نبود چه كار ميكردند سه ميليون و سيصد و خوردهاي دانشجو و فارغالتحصيل چه خاكي بر سرشان ميكردند يعني؟
كه!
بندهي خدا(عبدالله) جاسبی ِ مهربان، هم در برنامه صندلی داغ جمعهی(۲۸ ارديبهشت) شبکه دو حضور داشت هم در شب شیشهای شنبه(۲۹ ارديبهشت) در شبکه تهران!
بابا اطلاعرسانی! بابا شففففافسازي!
البته به قول دوستان بايد توي نشستهاي مطبوعاتي ببينيش نه توي تلويزيون كه لبخند مليحي روي لباشه، توي نشستهاي خبري به حمله فيزيكي متوسل ميشه!







