تبليغاتX
اشکستان

غروب نزدیک است

چه کرده ای در این مدت

آیا آماده سفر هستی

تا وقت باقی است حرکت کن

خودت برو تا نبرندت.

 

 

+ نوشته شده در  85/11/30ساعت 18:59  توسط ارمیا  | 



خسته ام ... خسته .... خسته ي خسته ...خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از اين همه دروغ ...خسته از اين کلمات کودکانه ...از اين دلخوشي هاي بچه گانه ...خسته از اين سردرگمي .. خسته از فراموش کردن بودنم ..فراموش کردن هستي ام...وجودم...خسته از بازيهاي بچه گانه ... خسته از کشيدن منحني به شکل قلب و پرتاب تيري بسوي آن !خسته از دويدن ... براي رسيدن ... براي رسيدن به هيچ !خسته از شنيدن ناله هاي عاشقانه عاشقي در کنج تنهايي هايش ... خسته ام از اين اعتياد قلبم به عشق ... از اعتياد چشمانم به اشک ...خسته از باور دروغي به نام عشق ... خسته از اين قمار ... ازقمار دل ...قماري که آخرش چه برنده باشي و چه بازنده ... بازنده اي بيش نخواهي بود ... قماري که در پايانش بجاي عشق مشتي اسکناس چکشي رد و بدل مي شود که برنده باآن بر دل بازنده مي کوبد ... چکشي که فقط خرد مي کند ... و دست به دست منتقل ميشود ...خسته از جارو کردن خرده شيشه هاي دل ... خسته از بريده شدن دستم به دست اين خرده شيشه های مقدس ... خسته از مرهم گذاشتن بر اين زخم هاي کهنه ...خسته از شنيدن صداي در ... در دل ... که هر از گاه غريبه اي بر آن مي کوبد ... خسته از کاروانسراشدن دل .. و به زير سوال رفتن عشق !خسته ام ... خسته .... خسته ي خسته ام و شما دوست عزيز که اين مطلب را ميخونين از شما ملتمسانه خواهش مي کنم به او بگوئيد..... که اي عشق خيالي من و اي روياي محال من زندگي را بازي گرفتن نيست دنيا را به کام گرفتن نيست ديگران رادوست داشتن سخت نيست کسي را پيدا کردن سخت نيست دلش را بردن سخت نيست ولش کردن سخت نيستد لبري پيدا کردن سخت است وفاداري داشتن سخت است نگرش داشتن سخت است از دست دادنش سخت است غم يار خوردن سخت است و در آخر شبهاي بي تو را سحر کردن سخت است
+ نوشته شده در  85/11/28ساعت 10:27  توسط ارمیا  | 



سلام دوستان خوبید؟ چه خبر یه کم بیاین به ما سر بزنین ممنونتون میشم ای بابا خودم میدونم که چرت و پرت مینویسم اما بیاین بخونین و بخندین ......................................... کار ندارین؟ فعلاً خدا حافظ
+ نوشته شده در  85/11/28ساعت 9:56  توسط ارمیا  | 



كاش قلبم درد پنهاني نداشت 

 

  چهره ام هرگز پريشاني نداشت 

 

   برگهاي آخر تقويم عشق   

 

    حرفي از يك روز باراني نداشت

 

        كاش ميشد راه سخت عشق را  

 

      بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

+ نوشته شده در  85/11/26ساعت 10:42  توسط ارمیا  | 



حرفهایی تو دلم سنگینی می کرد که می خواستم بگویم ولی توی این دنیای بی سر انجام نه گوشی هست برای شنیدن و نه حوصله ای هست برای نوشتن ...و نه .......فریاد بی صدای من که تا ته استخوانهایم رسوخ می کند و آن را  به لرزه در می آورد به من یاد آوری می کند که سخت نا توان شده ام در برابر زندگی ...به کجا رسید ه ام ؟؟؟؟هیچ جا ......دلم نمی خواهد گلایه کنم ...از چه کسی گله کنم ؟؟؟؟؟؟از خدا یا از بنده های خدا که نا خواسته منو آزار مید هند ...نمی دانم ....بی هیچ قصد و غرضی !!!!!!
+ نوشته شده در  85/11/24ساعت 19:31  توسط ارمیا  | 



كاش قلبم درد پنهاني نداشت 

 

  چهره ام هرگز پريشاني نداشت 

 

   برگهاي آخر تقويم عشق   

 

    حرفي از يك روز باراني نداشت

 

        كاش ميشد راه سخت عشق را  

 

      بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

+ نوشته شده در  85/11/24ساعت 14:19  توسط ارمیا  | 



دلتنگم اما دلتنگ یه ذره خوشی!!!!!
دلخوشی کجاست ...
خیلی جستم اما نیافتم
وای بر من که سخت باختم !!!!!!!!!!!!!!!
باختم ...
باختم ..................
و بیهوده باختم ...............

+ نوشته شده در  85/11/21ساعت 19:30  توسط ارمیا  | 



غريب مادر

همه رفته اند.آخرين يار هم پرکشيد.
تيرزهرآگين سه شعبه.حنجر آخرين سرباز را هم دريد
ديگر کسي نمانده است.سپهسالار بي پشت وپناه است
 تنها اوست و يک لشکر کفر.اوست و سپاه ظلمت وبيداد...
عزم رفتن مي کند.نهيبي او را به خود مي آورد
«برادر!لحظه اي درنگ کن»
زينب ازپشت خيمه هامي آيد...اين چيست در دستان او؟!
«حسينم!اين يادگاري ست از مادر...»
چيست اين يادگار؟...
ياد مادر مي کند...ياد کوچه هاي مدينه...يادقصه هاي مادر...
قصه درد و غصه.قصه ميخ درو زخم سينه.قصه ديوار
 و پهلو شکسته.
قصه علي و درد فراق...علي و تنهايي....
علي و فرق شکافته...قصه حسن و سکوت
.حسن وجگر پاره پاره.
حسن و تيرهاي ناجوانمردانه...
آه...مادر کجايي که اکنون حسين تو تنهاست؟
کجايي که اين کوفيان همان کردندکه اهل مدينه
 برتو روا داشتند؟...
کجايي علي؟!کجايي که اين کوفيان با من همان کنند
 که با تو کردند؟کجايي که ابن مجلم ها اکنون
براي شکافتن فرق من صف کشيده اند؟...
کجايي برادرم؟کجايي حسنم که صلح تو را با پيمان
شکني فرجام دادند؟کجايي که پسر آن ملعون.پسران تو را هدف شمشيرها ساخته است؟کجايي که گلهايت را تيرباران کردند؟
کجايي که قصه مدينه در کربلا تکرار شد؟؟؟....
کجاييد؟...کجاييد که حال و روز مرا بنگريد؟!...
بنگريد که تنها و بي پناهم...هيچ فريادرسي نيست...
«هل من ناصرٍ ينصرني»
...ساعتي مي گذرد...زينب در خيمه پرستار علي است
...فرياد فغان زنان با هلهله و هياهو سپاه کفر درهم مي آميزد...سراسيمه به بيرون خيمه مي دود...
حسينش را نمي بيند....
در ميان انبوه سروصداها.صدايي آشنا بگوش مي رسد...
غريب مادر

بوي مادر به مشامش مي رسد...بوي مدينه...بوي بقيع...
دستي از عرش پايين مي آيد...وحسين رابا خود مي برد....
خوشا به حالت حسين...خوشا به حالت که اکنون مادر پذيراي توست...خوشا به حالت که زودتر از من به ديدار مادر رفته اي....
خوشا به حالت....
.....رو به مدينه مي کند و زيرلب زمزمه مي کند...غريب مادر...
 
+ نوشته شده در  85/11/11ساعت 13:34  توسط ارمیا  | 



سلام

ممنون که سر نمیزنین

من هم دیگه بیخیال شدم

............................

محرم هم اومد

عاشورا هم اومد و رفت

خیلی زود گذشت

هیچی نفهمیدم

...........................

عاشورا گذشت

حسین رفت وزینب ماند

زینبی با کوله باری از غمها

زینب و یک کاروان

کاروانی از اسرا

کاره وانی با اسیرانی مجروح

کودکانی با ای ر آبله

کودکانی با گوشهای اره

و زینب ماند و سر برادر

زن تنهای غروب عاشورا چه میکند؟

سخت داغی است داغ عشق

............................................

 

+ نوشته شده در  85/11/11ساعت 13:3  توسط ارمیا  | 



شرمگين است، فرات را مى‏گويم. آن روز همان‏طور جارى بود; در راهى كه دشمنان حسين‏عليه السلام انتخاب كرده بودند. فرات نمى‏خواست اين‏گونه جارى باشد. اما راه سعادت را بر او بسته بودند; راهى كه به كوچه‏هاى پر عطش شهادت ختم مى‏شد. فرات جارى بود; اما نه به سوى آنهايى كه خود مى‏خواست. فرات مى‏رفت; اما نه به آنجايى كه خود آرزو مى‏كرد.
فرات در اندوه خويش غوطه‏ور بود كه مردى را سوار بر اسب و مشك بر دوش ديد. مردى كه ساقى تشنه لب‏هاى كربلا بود. خروشى وجود فرات را فرا گرفت و عشق ساقى، رود را سرشار از مهر كرد. عباس دست‏ بر آب برد. دل فرات مثل سير و سركه مى‏جوشيد. انگار اقيانوسى قسمتى از وجودش را ارزانى فرات مى‏كرد. به او گفت: «تو دريايى كه از ديار نور مى‏آيى و من رودى كوچكم در برابر بزرگى‏ات.»
عباس مشتى از آب را برداشت; اما آن‏سو چشم‏هايى در انتظار بودند. از همه مهم‏تر مشك بود. كاسه دست عباس شكست و آب بر فرات جارى شد. او مشك را از ايثار پر كرد تا به سوى تشنه‏لبان روانه شود; اما...

+ نوشته شده در  85/11/06ساعت 11:35  توسط ارمیا  | 



معذرت

 

 

 

خداوندا بلنداي دعايت را عطايم كن

 

تو معشوق همه عالم

 

از اين پس عاشقي را پيشه ام فرما

 

خدايا راستش من آدميزادم

 

گاه گاهي گر گناهي مي كنم

 

طغيان مپندارش

 

 

كريما من گناهي بنده اي دارم

 

و تو بخشايشي جنس خدا

 

آيا اميد بخشم بي جاست؟

 

خودت گفتي بخوان

 

مي خوانمت اينك مرا درياب

 

به چشماني كه مي جويد تو را نوري عنايت كن

 

و خالي دو دست كوچكم را

 

هديه اي اينك عطا فرما

 

خودت گفتي كسي را دست خالي برنگردانيد

 

كنون اي اولين و آخرينم

 

بارالها راست مي گويم

 

دگر من با خدايم آشتي هستم

 

ببخشا آن گناهاني كه دور از چشم مردم

 

در حضورت مرتكب گشتم

+ نوشته شده در  85/11/02ساعت 19:42  توسط ارمیا  | 




 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید

 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید