غروب نزدیک است
چه کرده ای در این مدت
آیا آماده سفر هستی
تا وقت باقی است حرکت کن
خودت برو تا نبرندت.

چهره ام هرگز پريشاني نداشت
برگهاي آخر تقويم عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش ميشد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
برگهاي آخر تقويم عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش ميشد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
دلخوشی کجاست ...
خیلی جستم اما نیافتم
وای بر من که سخت باختم !!!!!!!!!!!!!!!
باختم ...
باختم ..................
و بیهوده باختم ...............
همه رفته اند.آخرين يار هم پرکشيد.
ديگر کسي نمانده است.سپهسالار بي پشت وپناه است
عزم رفتن مي کند.نهيبي او را به خود مي آورد
چيست اين يادگار؟...
ياد مادر مي کند...ياد کوچه هاي مدينه...يادقصه هاي مادر...
علي و فرق شکافته...قصه حسن و سکوت
آه...مادر کجايي که اکنون حسين تو تنهاست؟
کجايي علي؟!کجايي که اين کوفيان با من همان کنند
کجايي برادرم؟کجايي حسنم که صلح تو را با پيمان
کجايي که قصه مدينه در کربلا تکرار شد؟؟؟....
کجاييد؟...کجاييد که حال و روز مرا بنگريد؟!...
بنگريد که تنها و بي پناهم...هيچ فريادرسي نيست...
...ساعتي مي گذرد...زينب در خيمه پرستار علي است
در ميان انبوه سروصداها.صدايي آشنا بگوش مي رسد...
بوي مادر به مشامش مي رسد...بوي مدينه...بوي بقيع...
دستي از عرش پايين مي آيد...وحسين رابا خود مي برد....
خوشا به حالت حسين...خوشا به حالت که اکنون مادر پذيراي توست...خوشا به حالت که زودتر از من به ديدار مادر رفته اي....
.....رو به مدينه مي کند و زيرلب زمزمه مي کند...غريب مادر...

سلام
ممنون که سر نمیزنین
من هم دیگه بیخیال شدم
............................
محرم هم اومد
عاشورا هم اومد و رفت
خیلی زود گذشت
هیچی نفهمیدم
...........................
عاشورا گذشت
حسین رفت وزینب ماند
زینبی با کوله باری از غمها
زینب و یک کاروان
کاروانی از اسرا
کاره وانی با اسیرانی مجروح
کودکانی با ای ر آبله
کودکانی با گوشهای اره
و زینب ماند و سر برادر
زن تنهای غروب عاشورا چه میکند؟
سخت داغی است داغ عشق
............................................

فرات در اندوه خويش غوطهور بود كه مردى را سوار بر اسب و مشك بر دوش ديد. مردى كه ساقى تشنه لبهاى كربلا بود. خروشى وجود فرات را فرا گرفت و عشق ساقى، رود را سرشار از مهر كرد. عباس دست بر آب برد. دل فرات مثل سير و سركه مىجوشيد. انگار اقيانوسى قسمتى از وجودش را ارزانى فرات مىكرد. به او گفت: «تو دريايى كه از ديار نور مىآيى و من رودى كوچكم در برابر بزرگىات.»
عباس مشتى از آب را برداشت; اما آنسو چشمهايى در انتظار بودند. از همه مهمتر مشك بود. كاسه دست عباس شكست و آب بر فرات جارى شد. او مشك را از ايثار پر كرد تا به سوى تشنهلبان روانه شود; اما...

|
| |
|
|
خداوندا بلنداي دعايت را عطايم كن تو معشوق همه عالم از اين پس عاشقي را پيشه ام فرما خدايا راستش من آدميزادم گاه گاهي گر گناهي مي كنم طغيان مپندارش كريما من گناهي بنده اي دارم و تو بخشايشي جنس خدا آيا اميد بخشم بي جاست؟ خودت گفتي بخوان مي خوانمت اينك مرا درياب به چشماني كه مي جويد تو را نوري عنايت كن و خالي دو دست كوچكم را هديه اي اينك عطا فرما خودت گفتي كسي را دست خالي برنگردانيد كنون اي اولين و آخرينم بارالها راست مي گويم دگر من با خدايم آشتي هستم ببخشا آن گناهاني كه دور از چشم مردم در حضورت مرتكب گشتم |







