تبليغاتX
اشکستان

جيرجيرك به خرس گفت: دوست دارم،

 خرس ميگه: الان وقت خواب زمستانيمونه، بعد صحبت مي‌كنيم.

 خرس رفت خوابيد ولي نمي‌دونست كه

 عمر جيرجيرك فقط سه روزه

 

+ نوشته شده در  85/10/28ساعت 18:37  توسط ارمیا  | 



 

بابا ما رفتیم چرا میزنین

+ نوشته شده در  85/10/25ساعت 19:40  توسط ارمیا  | 



خداحافظ همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ…همین حالا…


+ نوشته شده در  85/10/20ساعت 17:13  توسط ارمیا  | 



 

خداوندا بلنداي دعايت را عطايم كن

 

تو معشوق همه عالم

 

از اين پس عاشقي را پيشه ام فرما

 

خدايا راستش من آدميزادم

 

گاه گاهي گر گناهي مي كنم

 

طغيان مپندارش

 

 

كريما من گناهي بنده اي دارم

 

و تو بخشايشي جنس خدا

 

آيا اميد بخشم بي جاست؟

 

خودت گفتي بخوان

 

مي خوانمت اينك مرا درياب

 

به چشماني كه مي جويد تو را نوري عنايت كن

 

و خالي دو دست كوچكم را

 

هديه اي اينك عطا فرما

 

خودت گفتي كسي را دست خالي برنگردانيد

 

كنون اي اولين و آخرينم

 

بارالها راست مي گويم

 

دگر من با خدايم آشتي هستم

 

ببخشا آن گناهاني كه دور از چشم مردم

 

در حضورت مرتكب گشتم

ارمیا

+ نوشته شده در  85/10/18ساعت 15:52  توسط ارمیا  | 



 

به نام خدا

 

 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کـنی دردم

تو را می‌بینـم و میلـم زیادت می‌شود هر دم

بـه سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

بـه درمانـم نـمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهـت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هـم

کـه بر خاکـم روان گردی به گرد دامنـت گردم

فرورفـت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از مـن برآوردی نـمی‌گویی برآوردم

شـبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستـم

رخـت می‌دیدم و جامی هـلالی باز می‌خوردم

کـشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نـهادم بر لـبـت لـب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

و به زبانی دیگر

 

You see my state, and still increase my pain

I see your face, the need for union regain.

For my welfare, you have no care, I complain

Why do you heal me not from the sickness I disdain?

You bring me down and leave me on the earthly plane;

Return me to my home, by your side let me remain.

Only when I’m dust, your mercy can entertain;

Your flowing spirit stirs up dust of the slain.

Heartbroken of your love, from breathing I abstain

My life you destroy, yet my breathing you sustain.

In the dark night of the soul, I was growing insane,

Drinking from the cups that your features contain.

Suddenly in my arms, you appeared, clear, plain;

With my lips on your lips, my life and soul gain and drain.

Be joyful with Hafiz, with love enemies detain,

With such potent love, impotent foes self-restrain.

 

حافظ

+ نوشته شده در  85/10/13ساعت 20:12  توسط ارمیا  | 



به نام خدا

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود

ور نه هيچ از دل بی‌رحم تو تقصير نبود

من ديوانه چو زلف تو رها می‌کردم

هيچ لايقترم از حلقه زنجير نبود

يا رب اين آينه حسن چه جوهر دارد

که در او آه مرا قوت تاثير نبود

سر ز حسرت به در ميکده‌ها برکردم

چون شناسای تو در صومعه يک پير نبود

نازنينتر ز قدت در چمن ناز نرست

خوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش بجز ناله شبگير نبود

آن کشيدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبير نبود

آيتی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هيچ کسش حاجت تفسير نبود

حافظ

+ نوشته شده در  85/10/13ساعت 20:2  توسط ارمیا  | 



هو

به نام او  به یاد او وبرای او

آسمان دلم ابری است

با همه قهرم

خودم را هم دیگر قبول ندارم

میترسم

از آنچه بر سرم می آید

 از آنچه که دیگران می اندیشند

 از نفرین او

کاش اصلاً قدم در این راه نمیگذاشتم

به چه دل خوش کنم؟

به تنهایی و بغض؟

یا به اشک او؟

اعتماد ندارم دیگر حتی به تک سییدار خلوت تنهاییم

با که بگویم این راز سربسته را

شاخه های امید در دلم خشکید

عرق شرم بر پیشانیم بنشسته

و با تو...

دیگر با تو بودن را هم از خاطر برده ام

فقط یک راه مانده و آن م ر گ

شاید بترسم

و نمانم در این جهانی که تمامش  نیرنگ و فریب . ...

این جهانی که همش مضحکه  تکراره

تکه تکه شدن دل چه تماشا داره؟

به زمین مینگرم

از آن دیگران است

 و آسمان نیز

پس جای من کجاست در این بدبختی

راه را گم کردم

دیگر بر نمیگردم

و سکوتم میماند و

 دست نوشته هایم

که حتی ارزش خواندن ندارند

فقط برای خودم مینویسم

 

خدا حافظ

 

 

+ نوشته شده در  85/10/12ساعت 9:47  توسط ارمیا  | 



سلام

 

روزها برایت گفتم و شبها  برایت گریستم

برای تنهایی هایم به تو دل خوش کردم و دلیل  شادیهایم  تو بودی

سالهاست که برایت مینویسم

به یک امید

وآن با تو بودن است و با تو ماندن

فکر میکنم

اما نگاهت را دائماً به یاد می آورم

بهانه هایم را از  دست داده ام

به بهای اندک

و اندک اندک جانم را نیز از دست میدهم

به دست غارتگر زمانه

نمی خواهی بیایی؟

منتظرم

بیا

+ نوشته شده در  85/10/09ساعت 20:35  توسط ارمیا  | 



پاراه از سهراب سپهری-مجموعه شرق اندوه

نه تو مي پايي، و نه كوه. ميوه اين باغ: اندوه، اندوه
گل بتراود غم، تشنه سبويي تو. افتد گل، بويي تو
اين پيچك شوق ، آبش ده، سيرابش كن. آن كودك ترس، قصه بخوان، خوابش كن
اين لاله هوش ، از ساقه بچين. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد ، بشود
و خدا از تو نه بالاتر. ني ، تنهاتر ، تنهاتر
بالاها، پستي ها يكسان بين. پيدا نه، پنهان بين
بالي نيست، آيت پروازي هست. كس نيست ، رشته آوازي هست
پژواكي : رويايي پر زد رفت. شلپويي: رازي بود، در زد و رفت
انديشه : كاهي بود، در آخور ما كردند. تنهايي: آبشخور ما كردند
نه تو مي پايي، و نه من، ديده تر بگشا. مرگ آمد، در بگشا

 

....................

چه تلخ است رمز جدایی ، روزی که آخرین نگاه سرد و بی مهرت را به چشمان اشک آلودم دوختی و گفتی خداحافظ . از .وقتی هم که رفتی من هم سرگردان باغ آرزوهایم شدم و به تو و آخرین نگاهت می اندیشم و آرزو دارم که تو روزی بیایی .


+ نوشته شده در  85/10/07ساعت 10:52  توسط ارمیا  | 



 

 

اشکهایم برای توست

که نگاهت را زمن دریغ کردی

به یادت زمان را زمین نوشتم

تا زمن دور نشوی

شاید بتوانم یه سویت بیایم

تو در آن لحظه برایم خورشید بودی در کهکشان افکار مشّوشم

و ماه بودی برای ستارگان بی فروغ دلتنگیم

تو را میگویم

تو خود میدانی که حاضرم برای نامت بمیرم

تو میدانی محبوب من و ای معشوق من

چه قدر برایت گفتم و سرودم

و چهقدر اشک ریختم به پهنای صورتم

نه، به پهنای صورت زمین وو زمینیان

و نه،به پهنای عالم و هستی

چه قدر بگویم

چه قدر بنویسم

و چه قدر  انتظار را تکرار کنم؟

منتظرم

نگاهت را

صدایت را

و...

و جوابت را

لحظه فدا شدنم را تو تعیین کن

می خواهمت و می خوانمت

پس بیا

بیا

..................................

 

 

+ نوشته شده در  85/10/05ساعت 21:11  توسط ارمیا  | 



سلام

معذرت میخوام

روزها از پی هم در خرکتند و ما مانده ایم و کوله باری از غصه و غم

غم امروز و غصه دیروز

و فردایی که معلوم نیست باشد یا نباشد

یا بهتر بگویم باشیم یا نباشیم

به چه دلخوش کرده ایم؟

چه چیزی برای ارائه داریم در رووزی که در آمدنش هیچ شکی نیست؟

 

+ نوشته شده در  85/10/04ساعت 17:49  توسط ارمیا  | 




 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید

 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید