+
نوشته شده در 85/09/10ساعت 8:21  توسط ارمیا
|
حرف من
(پیش از این ها فکر میکردم خدا خانه ای دارد میان ابر ها حکم میراند به تلخی رو به ما سخت میگیرد به ما بعد از دعا دیر فهمیدم خدا در قلب ما خانه ای دارد به شکل ابرها اشک میریزد ز دلتنگی ما مینوازد دیده گریان ما) چیز زیادی نخواستم تنها آسمان را خواستم و
گاهی تو را که اگر ماه نباشد
روشنایی شبهای من شوی!!!
در ازدحام جمعيت مبتلاي شهر
گم ميشود صداي دلم لابهلاي شهر
ديوارها بتوني و ديدارها يخي
سر رفته است حوصلهام در فضاي شهر
اينجا كسي هواي پريدن نميكند
از شدت بلندي ديوارهاي شهر
اينجا زمان بهوقت زمين است و ناگزير
خاكي شدهاست روحيهي ايدههاي شهر
ديشب دوباره همدم حافظ شدم و او
ميگفت معتبر شده گويا گداي شهر (?)
ميگفت: «سنگ، لعل شود در مقام صبر»
آري شود! ولي تو بگو در كجاي شهر؟!
هر چند بد! ولي چه كنم؟ واقعيت است
بيحاصليست حاصل ديدارهاي شهر