تبليغاتX
اشکستان

سلام

شبای آخر ماه رمضونه

خاک بر سرم که آدم نشدم

باز هم توی این دنیای خاکی موندم.ما رو به مولابرام دعا کنین.

خیلی کارم گیره

خدا حافظ ماه رمضان

ازم راضی باش

خدا حافظ ماه بخشش

ازم راضی باش

ای خدا منو ببخش

نمیدونم چی بگم

حلالم کنین

 

+ نوشته شده در  85/07/30ساعت 23:12  توسط ارمیا  | 



سحرگاه خونين

شهر كوفه تنها و ساكت در آغوش شب نوزدهم ماه مبارك رمضان خفته بود.

دامن افق هنوز تاريك و سياه بود. گويى دل آسمان كوفه در آن شب همرنگ دل مردمان كوفه شده بود! شبى سرد و ساكت و بى هياهو. در آن شب، تنها يك چشم ديده در ديده آسمان صاف و پر ستاره كوفه دوخته بود. چشمى كه با نيروى بينش شگرف خويش تا عمق آسمانها را مى كاويد و حاصل اين كاوش، ديدار خدا در منظر دل او مى شد. و اينگونه او خدا را در عرصه دل خويش به ديدار مى نشست و مصداق آيه كريمه قرآن مى شد كه:

الذين يتفكرون فى خلق السموات و الارض قالو ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار

«كسانى كه در خلقت آسمانها و زمين مى انديشند و مى گويند پروردگار! اينها را بيهوده نيافريدى، منزهى تو، پس ما را از عذاب دورزخ رهايى بخش.

او تنهايى بود كه در تنهايى خويش، همنشين خداى تنها بود.

بنده صالح خدا، حجت حق، امام عارفان و عاشقان به آسمان كوفه مى نگريست و گويى در انتظار حادثه اى بود!

پيمانه صبرش از دست نامردمى هاى امتش لبريز شده بود كه خود در فرازى از سخنانش اين طور احساس خويش را در ظرف كلمات ريخته بود:

«اى نامردان مرد نما! اى كه همچون كودكان، در خواب پريشانيد، و همچون پرده نشينان دستخوش رؤيا. كاش شما را نديده بودم و به هيچ روى نشناخته بودم!

بخدا كه شناختن شما مايه پشيمانى و در نهايت موجب تأسف است. مرگ بر شما باد. همانا كه دلم را سخت چركين كرديد و سينه ام را از درد آكنديد و زهر را جرعه جرعه در كامم ريختيد و با نافرمانى و تنها گذاشتن، برنامه هاى اصلاحى ام  را تباه ساختيد و كار را به جايى رسانديد كه قريش گفت: فرزند ابو طالب مردى شجاع اما نا آگاه نسبت به امور جنگى است. چگونه چنين اتهامى را به من مى زنند در حاليكه هنوز به سن 20 سالگى نرسيده بودم كه با ميدانهاى نبرد آشنا شدم ولى اكنون كه عمرم از 60 سال متجاوز است، راى و تدبير كسيكه از او اطاعت نشود چه سود؟

على(عليه السلام) كسى است كه زبان پيامبر اسلام حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) اين گونه به توصيفش گشوده شده بود:

همراهى و تبعيت كنيد از على بن ابيطالب. او نخستين كسى است كه به من ايمان آورد و اول كسى است كه در روز قيامت با من مصافحه خواهد كرد و او صديق اكبر است، فرق گذارنده ميان حق و باطل در اين امت مى باشد. او پيشواى ايمان آوردندگان است.

ولى متأسفانه مردم كوفه در حق اين ابر مرد آن گونه روا داشتند كه از زندگى با آنها به تنگ آمده بود و براى ديدار خدا و در آغوش گرفتن شهادت، لحظه شمارى مى كرد.

على (عليه السلام) چشم از آسمان بر گرفته روانه مسجد مى شود. روح ملكوتى او جوياى اوجى ديگر در آسمان جذبه يار است. ناگهان خروش مرغابيهاى درون خانه به هوا بر مى خيزد. گويى آنها از حادثه اى كه عنقريب بر مولا مى رود مطلع هستند و اين گونه نواى دل خويش را از غم حادثه جانگدازى كه در انتظار اوست سر مى دهند. نسيم سحرى عطر خويش را با نواى اندوهناكشان درهم مى آويزد و على (عليه السلام) فارغ از هياهوى آنها، دل بسته به مهر دوست راهى مسجد مى شود.

                    شب دامن خويش را از عرصه شهر كوفه برمى چيند، اين آخرين شبى بود كه على را در آغوش خويش مى گرفت. و على نيز تماشاگر آخرين شب حيات خويش در زمين بود. چهره افق از حضور خورشيد، سرخى شرمگون يافته بود....

مسجد كوفه بى صبرانه منتظر روح محراب خويش بود! على(عليه السلام) به مسجد رسيد. به محرابى كه از آن نواى وصل مى شنيد و مسجد نيز با حضور على خود را كامل مى يافت كه محبوب بزرگ خويش را مى ديد. او روح بزرگ عبادت و شهادت در عرصه حيات «مسجد» بود. جان مسجد وارد تن خاكى او شده

بود كه او حيات دهنده مساجد و معابد بود. خفتگان در خواب غفلت را بيدار كرد كه عمرى كار او بيدارى دلهاى خفته بود و قاتل خويش «را نيز»!.

ابن ملجم را! كه بيدار شو و كار خود را به انجام برسان و كار مرا نيز!

و نماز جماعت به امامت او به تكبير نشست و على(عليه السلام) اقامه نماز كرده نماز كه در آن عروج روح خويش را باز يافت و نمازى كه در تكبير آن فرق خويش را رنگين از خون خود نمود....

شمشير زهر آلود دشمن خدا در هوا چرخيد و ضربه اى بر فرق مبارك مولا نه، بر فرق انسانيت و عدالت مجسم! زد كه، خود آن ملعون معتقد بود كه اگر اين ضربه مسموم بر شهرى زده مى شد همه شهر را خون مى گرفت.

دامن محراب از خون پاك حجت حق گلگون گشت و نداى ملكوتى امام مظلومان و عارفان و عاشقان حق، شبستان مسجد را پر كرد كه: به خداى كعبه رستگار شدم! و على در خون خويش به تشهد نشست!.

ايام وصل نزديك مى شد. همنشينى با كوفيان مى رفت كه سايه شوم خويش را از سر مولا كوتاه نمايد و على در ديار ملكوت مصاحب كسانى شود كه شايسته او بودند و او نيز شايسته همنشينى ايشان. اثير بن عمرو بن هانى، حاذق ترين پزشك و جراح كوفه را ببالين امام آوردند، همينكه شكاف پيشانى مولا را معاينه كرد، آهى سرد از تنوره دل بركشيد و با صداى حزين كه به ناله بيشتر شبيه بود گفت:

وصيت خودت را بكن اى پيشواى مومنان! زيرا ضربه اين پليد پليد زاده به مغز سرت اصابت كرده.

امام معصوم دل در تقدير نهاده و در عين ضعف و بى حالى ناشى از ضربت، به مناجات با خالق كائنات مى پردازد كه يار تنهايى هايش بود و راز دار اسرارى كه امكان بيانش را در عرصه جهل مردم خويش نيافته بود.

كوه استوار سرزمين حق، اكنون در بستر بيمارى لحظه شمارگاه وصال خويش است و درد سر و دل خويش را در آروزى ديدار يار تسلى مى دهد كه دل در گرو مهر او دارد.

اهل خانه ولايت و امامت گريان و نالان، سراسيمه درمانده اند كه چگونه زخم مولا را مرهم نهند و مى دانند كه تنها خواهند شد و امام، گويى كه در بستر آرامش خويش تجربه تازه اى را به تماشا نشسته است.

نگاه ملكوتى امام ناگهان بر قيافه نامبارك دشمن خدا مى افتد زبان تكلم مى گشايد كه:

خوراكى گرم دهيد و بسترى نرم!

آه از نهاد انسانيت برخاست; و دوستانش مات و مبهوت از بزرگوارى او كه قاتل خويش را اين چنين مى نوازد، الله اكبر! از گذشت و ايثار او! و على (عليه السلام) حسن و حسين را فرا خوانده و با نوايى حزين وصيت خويش را به آنها و به همه شيعيان خويش چنين فرمود:

«خداى را، خداى را بخاطر همسايگانتان بياد آوريد.

خداى را، خداى را در نظم امورتان آوريد.

خداى را خداى را در نماز تان آوريد.

خداى را، خداى را درباره فقيران و مسكينان آورديد و در وسايل زندگيتان شركت دهيدشان.

با مردم همانطور كه خدا فرموده سخن به نكويى گوييد و امر به معروف و نهى از منكر را فرو مگذاريد. به فروتنى همت گماريد و به بذل مساعى و احسان دو جانبه، از بريدن پيوند دوستى و از تفرقه و كناره جويى و روى برتافتن بگريزيد».

درد و سم، تاب و توان از گرفته  و براى مدتى به سكوت ارزش مى دهد. و سپس ترنم مى كند كه: «ديروز همدم شما بودم، امروز مايه عبرت شما هستم و فردا دور از شما و خدا مرا و شما را بيامرزد» و ديگران را از ايجاد فتنه و آشوب بخاطر قتل خويش باز مى دارد و با گذشتى كه به گستره تمام ايثار مجاهدان حق در طول تاريخ انسان است مى فرمايد:

«اگر از جرمش در گذريد به تقوا نزديك تر خواهد بود

ضربه در سپيده دم جمعه به حضرت وارد آمده بود اما او دو روز درد كشيد و دم نزد، كه او از هر كس با درد اُنس بيشترى داشت و 25 سال خار در چشم و استخوان در گلو به تحمل درد عادت كرده بود.

روح ملكوتى آن حضرت در يكشنبه شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجرى به ديار ملكوت پرواز نمود و زندگى دنيا را بدرود گفت.

شهادت مولاى متقيان و امام عارفان على(عليه السلام) بر همه هم شيعيان و حق جويان جهان تسليت باد.

 

+ نوشته شده در  85/07/24ساعت 19:7  توسط ارمیا  | 



ماه رمضان مبارک

چه قد زود ماه شعبان رفت

انگار همین دیروز بود تو دفترم نوشتم آخ جون مناجات شعبانیه

میخوام بگم التماس دعا

اما فایده ای نداره

آخه کی یادش میمونه

یه جور دلخوش کنیه

اما میگم .التماس دعا

راستی امروز روز بدی بود

یه کم با علی (عقشی ) حرفم شده

البته اون قدر بزرگواره که هیچی نگفت

 

+ نوشته شده در  85/07/03ساعت 14:16  توسط ارمیا  | 



 

دلم گرفته ای خدا یا ربنا

+ نوشته شده در  85/07/01ساعت 19:44  توسط ارمیا  | 



 

شمعی فروخت چهره که پروانه تو بود                عقلی درید پرده که دیوانه تو بود

خم فلک که چون مه و مهرش پیاله هاست         خود جرعه نوش گردش پیمانه تو بود

پیر خرد که منع جوانان کند ز می                      تا بود خود سبو کش میخانه تو بود

خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر                   ته سفره خوار ریزش انبانه تو بود

تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل               هر جا گذشت جلوه مستانه تو بود

دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو            مرغان باغ را به لب افسانه تو بود

هدهد گرفت رشته صحبت به دلکشی             بازش سخن ز زلف تو و شانه تو بود

برخاست مرغ همتم از تنگنای خاک                 کو را هوای دام تو  و دانه تو بود

بیگانه شد به غیر تو هر آشنای راز                   هر چند آشنا همه بیگانه تو بود

همسایه گفت کز سر شب دوش شهریار           تا بانگ صبح ناله مستانه تو بود

شهریار

 
 
+ نوشته شده در  85/07/01ساعت 11:5  توسط ارمیا  | 




 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید

 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید