تبليغاتX
اشکستان

+ نوشته شده در  85/06/31ساعت 12:27  توسط ارمیا  | 



+ نوشته شده در  85/06/31ساعت 12:24  توسط ارمیا  | 



سرگذشت غم هجران تو گفتم با شمع آنقدر سوخت که از گفته پشيمانم کرد ...
+ نوشته شده در  85/06/31ساعت 0:12  توسط ارمیا  | 



میخوام  دری وری بنویسم
 
۲۲سال گذشت از ۳۰ شهریور۱۳۶۳...

تمام التماس هاو گريه ها وانتظار ها را در روزتولدم بر زيری ابری از اسمون دلم پنهان ميکنم تا تک ستاره اسمون دلم برگردی و بيای و بازهم در روزتولدم می گويم که نامت را بر دل خون الودم نوشته ام وبا ز هم می گويم ديوونه دوستت دارم

 به به به  ســـــــــــــــــــــــلامی به بزرگی اين روز سلامی به زيبايی ۳۰ شهریور۱۳۶۳ خوب بيديد ؟معلومه بايدخوب باشيد چون تولده من بيد  بچه ها حاضريد بترکونيم ۱ ۲ ۳ حـــــــــــالا سوتتتتتتتتتتتتت دســــــــــت تولدم مبارک رک رک حالادست سوت تولدم مبارک رک رک   اع پس بابا کجاييد ؟ اع سلام سلاماع همه اومدن فکرکنم بچه هاخوش امده بيديد ببينم کادواوردين وگرنه را تو نمی دم بديد سريع /حالا همه با هم بريد بشينيد پشت ميز از خودتون پذيرائی کنيد سريع  چون من نمی توانم ازتون پذيرائی کنم بريد خدا راشکر کنيد که دعوتتون کردم 

 

بچه ها حالا زياد خودتون سير نکنيد

..........................................................

 

........................................

22 سال یش   بدنیا آمدم

روز تولدم بود..........................................................................

هیچ مراسمی نبود..................................................................

مثل زمان کودکی منتظر کادو ویا مراسم تولد نبودم ( کادو دروغ بود )..

 

روزتولدم بود ومن 23 سالم شد..................................................

ولی نمی دانم چرا؟.................................................................

چرا من برای مادربزرگم و... بزرگ نمی شوم؟.................. .......

چرا من هنوز بچه هستم؟.........................................................

پس چرا بعضی وقت ها میگویند تو دیگر مرد شده ای................

پس چرا بعضی وقت ها میگویند که کی میخواهی!!!!!....................

ولی آن روز مگر نگفتید بچه ای.............................................

من چه جوربزرگ شوم برای مادربزرگم

 

 ...........

امسال روزتولدم به روی خودم نياوردم تا ببينم اين موضوع برای چه کسانی واقعااهميت داره

 

 

ديگرازانتظارتوهم سيرمی شوم

ازحرفهای سردتودلگيرمی شوم

انگارمدتی ست که احساس می کنم

باتيک وتاک عقربه ها پيرمی شوم

وقتی که آمدی به گمانم هميشه ای

اکنون ولی به يادتوزنجيرمی شوم

آن روزگفته بودمت ای ماهروی من!

بااولين نگاه ،نمک گيرمی شوم

امروزازپس گذرروزهای تلخ

تسليم بی بهانه تقديرمی شوم

ای شهريارشهرغزلهای ناتمام!

شعرم تويی،بياکه زمينگير می شوم

بی آفتاب روی تودردادگاه عشق

من نيزسزاوارحکم تيرمی شوم

+ نوشته شده در  85/06/30ساعت 0:11  توسط ارمیا  | 



فال های قهوه دروغ می گویند

آدم ها هم

عشق ها دوست داشتن ها

احساس ها

در این دنیای دروغین می توان نفس کشید؟؟؟؟

+ نوشته شده در  85/06/29ساعت 19:24  توسط ارمیا  | 



کاش بودی تا دلم تنها نبود

 

تا اسیر غصه ی فردا نبود

 

کاش بودی تا برای قلب من

 

زندگی اینگونه بی معنا نبود

 

کاش بودی تا لبان سرد من

 

قصه گوی غصه ی غم ها نبود

 

کاش بودی تا زمستان دلم

 

این چنین پر سوز و پر سرما نبود

 

کاش بودی تا فقط باور کنی

 

بعد تو این زندگی زیبا نبود

 

+ نوشته شده در  85/06/29ساعت 8:3  توسط ارمیا  | 



من ترک و عشق و شاهد و ساقر نمی کنم

 صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم

خاک بهشت و ساقی طوبی و قصر حور

 با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

+ نوشته شده در  85/06/28ساعت 20:46  توسط ارمیا  | 



سلام........

اين قبر اگر چه تاريک است

اگر چه سنگی سياه بر پيشانی دارد

اگر چه وقتی واردش می شوی دلت می گيرد

اگر چه چشمان زيبايت را می آزارد

اگر چه .........

اما آنکه دلش در اين قبر آرميده دوستتان دارد

و اکر يک شب نوشته هايتان را نخواند 

دلش برايتان تنگ می شود 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/06/26ساعت 0:36  توسط ارمیا  | 



 

حدیث آمدن

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

و میان من و تو فاصله جا میگیرد

من در این دشت جنون تنهایم

من از این فاصله ها بیزارم

و دراین گستره فاصل ها می میرم

من میان شب و روز

در تن خشک زمین

من میان صحرا

و میان جنگل

همه جا یکه و تنها

خسته از جور زمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وای

هستی ام رفته بباد

ضجه ام را که شنید ؟

جای دل ، تنگ تر از مشت منست

قصه آمدنت باد هواست

با تو بودن دگرم چون رویاست

نفسم می گیرد

می گشایم نفسی پنجره را

تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم

+ نوشته شده در  85/06/26ساعت 0:28  توسط ارمیا  | 



مثل همیشه سلام

 این شاید آخرین سلامی باشه که اینجا مینویسم

 مثل اینکه راستی راستی وقت رفتن شده

 دیگه کسی به من سر نمیزنه

 شاید اساس کشی کنم برم یه جایی که کسی من رو نشناسه این جوری بهتره

 

 ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

 

 حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

 یواش یواش دارم میرم دعا کنین این بار رفتنی باشم

 دیگه نمونم 34 روز مونده دعا کنین این بار برم

+ نوشته شده در  85/06/20ساعت 10:38  توسط ارمیا  | 



سلام

 

حالتون چه طوره

اینا آخرین چیزاییه که مینویسم

معلوم نسیت بر گردم یا نه

برام دعا کنین

کارم گیره

دارم همه چی رو از دست میدم

شرمندتونم

خدایا به حق امام زمان و اینن روز عزیز...

.................................

 

خیلی بهم ریخته ام خیلی

دارم داغون میشم . مشکلات و گرفتاریام زیاد شدن

مغزم داره منفجر میشه. هر جور که فکر میکنم یه طرف کارم گیر میکنه

فردا رو چی کار کنم

اگه فردا حل نشد چی؟

به کی شکایت کنم؟

از کی؟

از خودم

از زمونه

از دیگران

نه اسم نمیبرم فقط اونی کخ باید بدونه میدونه

میدونه که این بار با تموم وجود دارم ازش کمک میخوام

چی بگم آخه

تا خالا این قدر تو گل گیر نکرده بودم

هر کی یه چیزی میگه. همه امیدوارم میکنن

اما تو هنوز چیزی نگفتی

منتظرم بگو حل میشه یا نه

بعضیها میگن خیلی شلوغش میکنی

بعضیا میگن ول کن برو

بعضی ها میگن...

اما هیچ کی نمیتونه مثل تو کمکم کنه

ازت میخوام به خاطر اونایی که پیشت اعتبار دارن کارم رو حل کنی

بابا قبول دارم وقتی گیر میکنم میام سراغت

اما یه امید دارم که تو خدای خوبی هستی

خودت وعده دادی

گفتی من رو بخونید تا شما رو اجابت کنم

بیا این بار رو هم اجابت کن

نذار دیگران بهم بخندن

نا امیدم نکن

 یا علی

+ نوشته شده در  85/06/18ساعت 12:2  توسط ارمیا  | 



یا رب برسان تو مهدی غایب را

 فرزند علی ابن ابی طالب را

 کز دوری او مدام در افغانم

مانند کسی که گم کند صاحب را

 بالا خره نیمه شعبان هم رسید.

15 روز از ماه شعبان هم گذشت اما...

اما هنوز آماده ظهور نیستیم برا خودم متاسفم.

کاش انتظار هم مثل خوشی های دنیا زود گذر بود!

کاش انتظار از جنس گل سرخ عمرش کوتاه بود!

 اما عجب باغبانی دارد این درخت انتظار! چند صد سال میگذرد از عمرش و هنوز عاشقان هر روز و هر آدینه زیر سایه درخت انتظار مینشینند و دست به آسمان بلند میکنند

+ نوشته شده در  85/06/16ساعت 10:18  توسط ارمیا  | 



کنار قبر خود نشسته ای

ساکت و خموش و گنگ

نگاه میکنی فقط

به جمله های روی آن

به اسم و سن و شهرتت

و گفته های بی نشان

به غربت و سکوت  راه

به اشک های دیگران به قبر نو شکفته هایشان

....................

به آن جوانی که در کنار تو

بی کس و غریب و یار خفته است

حسرت پدر بماند و دختری

که دور تر نظاره میکند

به قبر یک پسر

و چند شاخه گل بدست او

..................

به ناله های مادری

که بر مزار دختری

شنیده میشود :که ای خدای

تمام هستی ام برفت

.............................

و کمتر از ساعتی

تو مانده ای و قبر خویش

ساکت و خموش و گنگ

هیچ کس نمانده است

این است روزگار

............................

نمیتونم تمومش کنم

ادامه داره

فقط نظر یادتون نره

ما که دیگه رفتنی شدیم ان شا الله

برام دعا کنین

 

 

+ نوشته شده در  85/06/12ساعت 17:20  توسط ارمیا  | 



life is short

there is no time

i want u to day

tomorrow is late

+ نوشته شده در  85/06/12ساعت 16:40  توسط ارمیا  | 



سلام خیلی بی معرفتین بابا یه سراغی از ما نگرفتینا یادتون باشه یه چند روزی یه مسافرت اجباری پیش اومد اما خیلی خوب بود اگه تونستم براتون مینویسم.
+ نوشته شده در  85/06/11ساعت 11:52  توسط ارمیا  | 



 

وصیت

 

سلام

امروز رفته بودیم بیمارستان ساسان به مناسبت روز جانبازتا به جانبازا سر بزنیم

خیلی سخت بود

خیلی

حرفای قشنگی میزدن

یکیشون گفت :آدمی که برای دین و کشور و ناموس جنگیده چیزی نمی خواد

بعضی هاشون هم خیلی تشکر کردن

یکیشون از من کاغد گرفت و این رو نوشت:

وصیت

بنام خدا

بنده بعنوان یک ینده حقیر جانباز اگر خدا قبول کند سفارش میکنم که دانشجویان نگذارند دشمنان بینشان  خلاء ایجاد کنند

این حقیر احساس میکنم که جانبازان از طرف  مسئولین رده بالای نظام به فراموشی سپرده میشوند.

ان شا الله امید است این طور نباشد.

هر که در دلش عشق خدا پیدا شد

 

پای کوبان آمد  و جانباز شد

 

فرج صفری احمد آبادی

 

 

  

خیلی با حال بود

اگه تونستین بهش سر بزنین

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  85/06/07ساعت 20:16  توسط ارمیا  | 



سلام دوستان خوبید؟ چه خبرا؟ دیگه به ما سر نمیزنین راستش رو بخواین تو این دنیای به اصطلاح مجازی ما یه دوست خیلی خوب پیدا کردیم. دیروز با هم صحبت کردیم بهتر از اون چیزی که فکرش رو بکنین قشنگ تر از نوشته هاش حرف میزد کلی باهاش حال کردم امیدوارم لیاقت داشته باشم باهاش تا آخرش برم
+ نوشته شده در  85/06/07ساعت 10:31  توسط ارمیا  | 



 

 

هو

 

خداوندا بر محمد  و آل او درود فرست.

وشنوای دعایم باش آن گاه که میخوانمت

و شنوای صدایم باش گاهی که صدایت میکنم

. به من توجه کن هنگامی که صدایت میکنم

من به سوی تو گریختم

ودر حال  درماندگی و زاری در برابرت ایستادم

به پاداشی که در نزد توست امیدوارم

آنچه را که در درون دارم میدانی

و بر حاجتم خبر داری

نهانم را میشناسی

و کار بازگشت به خانه ابدیم بر تو پوشیده نیست

و آنچه را که میخوهم به زبان آورم

وخواهش خویش را بر تو باز گویم

و هر آنچه را که برای عاقبتم امید دارم بر تو پنهان نیست…..

 

فرازی از مناجات شعبانیه

 

مژده یارن که کنون سوم شعبان آمد

 

موسم وصل شد و هجر به پایان آمد

 

منبع جود و سخا مخزن اسرار خدا

 

خامس آل عبا معنی ایمان آمد

 

 

میلاد سالار شهیدان امام حسین (ع) مبارک باد

+ نوشته شده در  85/06/05ساعت 18:14  توسط ارمیا  | 



 

 

سلام

 

نفس کشیدن برایم سخت شده است.وسخت تر ار آن ماندن نفس در سینه است.سینه ای که جای تو در آن است.سینه ای که فقط تو را میطلبد.سینه ای که با هر نفس در انتظار این است که از تو بویی به مشامش برسدد. سینه ای که از بوی تعفن بی تو بودن دست به خودکشی زده .سینه ای که دیگران را خسته کرده.سینه ای که اشک چشمم را در آورده.سینه ای که گلویم را به بغض واداشته.وسینه ای که جگرم را خون کرده.اگر به فکر من نیستی به فکر سینه ام باش .واگر به فکر سینه ام نیستی به فکر دیگران باش.

+ نوشته شده در  85/06/05ساعت 10:41  توسط ارمیا  | 



 

 

الهی

 

 

رجب بگذشت وما از خود نگذشتیم

 

تو  از ما در گذر

…………….

 

فرا رسیدن  ماه شعبان مبارک باد

 

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  85/06/04ساعت 23:38  توسط ارمیا  | 



 

 

به جنون رسيده ام من

خبراز كسي ندارم

و غروب جمعه هم رفت

ودوباره شنبه آمد

 

به جنون رسيده ام من

زگذشتن زمانه

ونوشته هاي بيجان

ونيامدن دوباره

 

به جنون رسيده ام من

ز فراق روي ماهت

و نبودنت برايم

شده است تازيانه

 

به جنون رسيده ام من

به اميد ديدن تو

تومكش مرا زهجرت

اي تو بهترين بهانه

 

به جنون رسيده ام من

به جنون ترانه گويم

به جنون اشك ريزم

به جنون فرار كردم

 

به جنون رسيده ام من

به جنون صدات كردم

به جنون مرا تو كشتي

تو بيا به بستر من

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/06/04ساعت 11:17  توسط ارمیا  | 



 

 

غروب جمعه

 

رفته رفته تا غروب

 

با غم دلت بانگ میزنی

 

که ای خدای با صفا

 

آتشین دل شکسته را

 

دود میکنی چرا؟

 

پاسخی نمی دهد به این نوا

 

سر به زیر میکنی

 

و آه میکشی

 

منتظر نشسته ای

 

خسته گشته ای و بی رمق

 

زانتظار آن ندیده یار مهربان

 

راه میروی به سوی کوه

 

سوی دشت

 

سوی هر مسیررفته تا ابد

 

میکشد تو را ندیدنش

 

ندیدنش؟نیاورد خدا ...

 

نیاورد خدا غروب جمعه را

 

جمعه ای که بی تو باز سر شود

 

وانتظار جمعه ها

 

میکشد دل شکسته را

 

 

+ نوشته شده در  85/06/03ساعت 10:56  توسط ارمیا  | 



 

.....That poem was my poem

 

...When I was waiting for …in our location.

 

 

.I cried a lot when i saw no one came to me

 

....was so disloyal  but I  loved …a lot...

 

+ نوشته شده در  85/06/03ساعت 1:2  توسط ارمیا  | 



 

خیالی نیست

باشه ما هم میریم رد کارمون

ما هم همه چی رو ول میکنیم و خودمون رو به بی خیالی مزنیم

کاری که باید از اول میکردیم

مگه ما کی هستیم؟

چی هستیم؟

مگه غیر از اینه که یه انسانیم؟

بابا به ما چه دیگران چی کار میخوان بکنن

یا در بارمون چی میگن

میخوام دیگه نباشم

نباشم و ببینم چی میشه

اصلاً حالا که هستم مگه چه فرقی میکنه که اگه نباشم اتفاق خاصی بیفته

شما هم رفتنی هستین

این رو خوب بدونین

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/06/01ساعت 14:9  توسط ارمیا  | 



 

هو

سلام

خوبید؟

یه مدت بود که بدجوری تو گل گیرکرده بودم.یه سری مشکلات برام پیش اومده بود.درست از زمانی که رفتم مشهد.بگذریم از اتفاقات اونجا.اما یه سری مشکلات شخصی هم به اونا اضافه شد.خیلی فکر کردم.فکرم خیلی مشغول اون شده بود.تا حالا این طوری نشده بودم.حیف که نمیتونم بنویسم((میدونم چند وقت دیگه هم که این دفتر رو میخونم همش یادم رفته.البته امیدوارم))از خودم بدم اومده بود.به هر حال باید باهاش کنار می اومدم.یه جور عذاب وجدان داشت اذیتم میکرد.کاش هیچ وقت به روی خودم نمی آوردم.

سعی میکردم که فراموش کنم اما نمی شد

شاید فقط چن نفر میدونستن موضو چیه.خیلی کمکم کردن.اما…

اما هنوز مقدار زیادی از این مشکلات مونده.مقداری از خاطرات. مقداری از یاد اونا و…

دیشب دو نفری که از ماجرا مطلع بودن بهم زنگ زدن.خیلی تصادفی

اول به دروغ گفتم که همه چی تموم شده اما نتونستم پنهان کنم

یکیشون اومد دم خونمون تا 1نیمه شب با هم بودیم کلی صحبت کردیم.تا حالا خودم رو این قدر حقیر ندیده بودم.

راستی یه خبر خوب:نوک مدادم تموم شد.دیگه نمیتونم بنویسم.پس تا بعد

 

+ نوشته شده در  85/06/01ساعت 11:16  توسط ارمیا  | 




 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید

 موسوي را محاكمه كنيد

وب سایت ختم قرآن مجید