جهل روز تا محرم
هرکه با خاک درت کام لبش بردارد
از همان کودکیش چشم به کوثر دارد
اولین آرزویم هست همانی باشم
که به لب نام تو تا لحظه آخردارد
" جاذبه خاك به ماندن ميخواند و آن عهد باطني , به رفتن .
عقل به ماندن ميخواند و عشق به رفتن ...
و اين هر دو را خداوند آفريده است ,
تا وجود انسان , در آوارگي و حيرت
ميان عقل و عشق معنا شود ...
اي دل تو چه ميكني ؟ ميماني يا ميروي ؟ "
تو چه میکنی ؟
تو چه میکنی ؟
تو چه میکنی ؟
با دل
تنگ به سوی توسفربایدکرد....ازسوی خویش به میخانه گذربایدکرد........
السلام علیک یا ابا عبد الله
خدايا ميداني چه ميكشم، پنداري چون شمع ذوب ميشوم. ما از مردن نميهراسيم، اما ميترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم، روشنايي ميرود و جاي خود را دوباره به شب ميسپارد. پس چه بايد كرد؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند. هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم.
عجب دردي! چه ميشد امروز شهيد ميشديم و فردا زنده ميشديم
تا دوباره شهيد شويم؟!
شهيد كاظم لطيفيزاده
گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...







